دولت دونالد ترامپ، رییس جمهور امریکا آماده میشود افغانهایی را که برای امریکا کار کردهاند مانند مترجمانی که هم در فضای جنگی و هم در امور فرهنگی، اجتماعی و اداری خدمت کردند، به افغانستان بازگرداند یا به کشور ثالث بفرستد.
تا خزان ۲۰۲۶، بیش از هزار شهروند افغانستان در پایگاه نظامی سِلیه در قطر سرگردان ماندهاند. بیش از هفتاد درصد آنان زنان و کودکاناند و بقیه عمدتاً مترجمانی که بین سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ برای ارتش امریکا کار کردهاند، همراه با خانوادهٔ نزدیکشان. مسیری که دولت بایدن برای اسکان این «متحدان زمان جنگ» ایجاد کرده بود وعدهٔ انتقال به امریکا را میداد، اما بازگشت ترامپ به کاخ سفید بلافاصله این برنامه را متوقف کرد. از اکتبر ۲۰۲۵ تنها پنج نفر از آنها اجازهٔ ورود به امریکا یافتهاند.
نشانهٔ نگران کننده تر از اسناد دادگاهی برمیآید: ادارهٔ مهاجرت و گمرک امریکا در حال تدارک پروازهای چارتر از الکساندریا، لوئیزیانا، از طریق پاکستان به داخل افغانستان است. سناتور دموکرات از کنتیکت، بلومنتال، انتقاد خود را مستقیماً متوجه هستهٔ ماجرا میکند: «ما به متحدان افغان خود وعده دادیم که پس از کمک به ارتش ما، امریکا آنان را رها نخواهد کرد. این دولت در حال خیانت به آن وعده است و آنان را به جایی اخراج میکند که ممکن است با شکنجه و مرگ روبهرو شوند.»
اما آنچه بیش از همه ارزش کاویدن دارد، سلسله مراتبی است که واژهٔ «متحد» در این بافت عملیاتی میکند.
در گفتمان عمومی دربارهٔ مترجمان، روایت غالب بر «نبرد شانه به شانه با سلاح» متمرکز است، مترجمی که همراه نیروهای ویژه به ساختمانها میزند، در میان گلوله فرمانها را منتقل میکند و گاه خودش نخستین کسی است که درِ خانهای را باز میکند. این روایت واقعی است و نباید کوچک شمرده شود. مترجم در فضای جنگی نه یک ناظر بیطرف، بلکه یک هدف مشروع بود؛ طالبان او را به همان اندازهٔ سرباز امریکایی دشمن میدانستند، و بسیاری از آنان به همین دلیل کشته شدند.
اما همان مترجم، در همان روز، کار دیگری هم میکرد: ترجمهٔ دستورالعملهای فرهنگی برای فرماندهانی که نمیدانستند در یک مجلس محلی چگونه سلام کنند، میانجیگری در اختلافات میان نیروها و بزرگان قوم، ترجمهٔ اسناد اداری و قراردادهای محلی، و گاه هماهنگی کمکهای بشردوستانه. او هم در خط آتش بود و هم در خط فرهنگ و طالبان برای هر دو نقش یک حکم داشتند.
این دوگانگی است که سیاست اخراج آن را نادیده میگیرد. وقتی وزارت خارجهٔ امریکا میگوید این افغانها «در حال حاضر راه عملی برای ورود به امریکا ندارند» و فرستادن آنان به کشور ثالث «راهحلی فعال برای امنیت خودشان و مردم امریکا» است، این جمله یک تفکیک ظریف انجام میدهد: میان کسانی که «واقعاً» جنگیدند و کسانی که «فقط» ترجمه کردند. اما این تفکیک در میدان واقعیت وجود ندارد. طالبان هرگز از مترجم نپرسید که آیا او در عملیات رزمی شرکت داشته یا فقط اسناد فرهنگی ترجمه میکرده است. برای آنان، هر کس با «اشغالگر» همکاری کرده، مجرم است.
اینجا باید به یک بازی زبانی توجه کرد. مقامهای امریکایی وقتی میخواهند بار اخلاقی اخراج را سبک کنند، بر «غیرنظامی» بودن همکاری تأکید میکنند، گویی خدمت در امور فرهنگی و اداری، تعهد حفاظتی را به همان نسبت کاهش میدهد. اما این استدلال در دو جهت شکسته میشود.
نخست، از منظر خطر: مترجم فرهنگی که در یک پایگاه نظامی درکندهار یا بگرام کار میکرد، در معرض همان تهدیدی بود که مترجم رزمی ، شاید نه به همان اندازهٔ مستقیم، اما به اندازهٔ کافی برای اینکه نامش در فهرست اهداف طالبان ثبت شود. تفاوت در درجهٔ خطر است، نه در ماهیت آن.
دوم، از منظر اخلاقی: اگر کشوری از خدمات یک نفر بهره میبرد، چه در ترجمهٔ یک سند اداری و چه در ترجمهٔ یک فرمان در میدان نبرد و آن بهرهبرداری او را در معرض انتقام قرار میدهد، آن کشور مسئول است. مسئولیت از جنس «مشارکت در جنگ» نیست؛ از جنس «بهره کشی از خدمات» است. برچسب «غیرنظامی» تلاشی است برای تبدیل این مسئولیت به یک تخفیفِ خودخواسته.
و اینجاست که مسئله از یک سیاست مهاجرتی فراتر میرود و به منطق امپراتوری میرسد؛ قدرت بزرگ، خدمت را میپذیرد اما بدهی را انکار میکند.
اگر نگاه را از پروازهای مشخص اخراج فراتر ببریم، الگویی نگران کننده تر آشکار میشود. امریکا در بیست سال حضور در افغانستان نظامی طبقاتی از استخدام محلی بنا کرد؛ مترجم رزمی، مترجم اداری، مشاور فرهنگی، راننده، آشپز. گردش این نظام بر قراردادی نانوشته تکیه داشت، تو برای ما کار میکنی، ما امنیت تو و خانوادهات را تضمین میکنیم. اجرای این قرارداد هرگز قانونی نشد؛ بر قضاوت میدانی فرماندهان و ارادهٔ سیاسی واشنگتن تکیه داشت.
وقتی ارادهٔ سیاسی از میان برود، سازوکار اجرای قرارداد نیز فرو میپاشد. دولت ترامپ برنامهٔ اسکان دولت بایدن را «انتقال غیرمسئولانهٔ صدها هزار افغان به امریکا» توصیف کرد؛ نکتهٔ قابل توجه در این بیان آن است که خودِ پذیرش متحدان را به منزلهٔ یک خلأ امنیتی بازتعریف میکند. در این چارچوب، کسانی که هنوز وارد آمریکا نشدهاند دیگر ذینفعان یک وعده نیستند، بلکه بارهاییاند که هنوز پاک نشدهاند.
و اینجاست که پارادوکس نهایی آشکار میشود: کسانی که در خط آتش جنگیدند و کسانی که در اتاقهای ترجمه نشستند، اکنون در یک مخرج مشترک قرار گرفتهاند، جمعیت پیروِ در انتظار پردازش. تفکیکی که واشنگتن در گفتمان خود میسازد، در عمل وجود ندارد؛ اما همین تفکیک بهانهای است برای اینکه هیچکس مسئولیت کامل را نپذیرد.
اینجا تناقضی است که باید مستقیم به آن نگاه کرد.
خروج امریکا از افغانستان را تصمیمگیرانش «پایان دادن به جنگی بیپایان» در قالب انتخاب واقعگرایانه توصیف کردند. منطق واقعگرایی میطلبد که وعدهها هزینهسنجی شوند؛ ادامهٔ اسکان همکاران افغان مستلزم هزینهٔ مالی، منابع اداری و سرمایهٔ سیاسی است، و سود آن برای کسانی که از مرکز قدرت دور افتادهاند نامرئی است. در این محاسبه، مترجمی که در هلمند همراه نیروها گشت میزد و مترجمی که در کابل اسناد فرهنگی ترجمه میکرد، در یک مخرج مشترک جای میگیرند: جمعیت پیروِ در انتظار پردازش.
اما نکتهٔ تیز ماجرا این نیست که آمریکا به وعدهاش «خیانت» کرد، خلف وعدهٔ قدرتهای بزرگ به کشورهای کوچک تازگی ندارد. پرسش واقعی این است: هنگامی که یک نظام هم «همکاری رزمی» و هم «همکاری فرهنگی و اداری» را در دامنهٔ بسیج خود میگنجاند اما در هنگام خروج هیچکدام را به رسمیت نمیشناسد، در واقع به همهٔ همکاران بالقوهٔ آیندهٔ خود چه پیامی میفرستد؟ پاسخ روشن است: ارزش تو به میزان مستقیم بودن خطر کشته شدنت بستگی دارد، نه به ماهیت خدمتی که کردهای و حتی آن خطر مستقیم هم تضمینی برای حمایت نیست.
و اینجا باید پرسشی بنیادینتر را مطرح کرد. امریکا با شعار «مبارزه با تروریزم» و «آوردن دموکراسی» وارد افغانستان شد. بیست سال بعد، نه تروریزم ریشهکن شد بلکه در بسیاری از ساحات گسترش یافت و نه آن دموکراسیِ موعود پیاده شد؛ آنچه «دموکراسی» نامیده شد، بیشتر سازوکاری برای تقسیم قدرت میان گروههای مورد قبول واشنگتن بود تا نظامی پاسخگو به مردم. اما آنچه واقعاً بر جای ماند، چیزی فراتر از شکست سیاسی بود؛ ویرانی زیرساختهای فرهنگی، و آسیب به سنتهای مشترک و معقول مردم افغانستان. جنگ نه تنها خانهها و جادهها را ویران کرد؛ بافت پیوندهای اجتماعی، نهادهای محلی، آیینهای مشترک و حافظهٔ فرهنگی را نیز فرسود. مترجمانی که امروز در فهرست اخراج قرار گرفتهاند، خود محصول همان پروژهاند: آنان نه تنها برای یک ارتش کار کردند، بلکه در بازتولید روایتی از افغانستان نقش داشتند که آن روایت هم شکست خورد و هزینهٔ شکستش را آنان میپردازند، نه معمارانش.
این بدترین نوع سیگنال است. اگر مترجم رزمی که در کنار سرباز آمریکایی گلوله خورده است هم امروز در فهرست اخراج قرار میگیرد، دیگر هیچ سطحی از فداکاری وجود ندارد که وفاداری را تضمین کند. قرارداد نانوشته نه تنها اجرا نمیشود، بلکه وجودش انکار میشود.
بنابراین، آن افغانهایی که امروز در کمپهای قطر منتظر سرنوشتاند، گرفتاریشان تنها محصول چرخش سیاست یک دولت نیست. آنان در ساختار شناختیِ بنیادیتری زندانیاند: در این ساختار، وفاداری امپراتوری همیشه یکطرفه بوده است. تو میتوانی به میدان جنگش، پایگاهش و زنجیرهٔ اداریاش وارد شوی، اما اجازهٔ ورود به حافظهاش را نداری. وقتی مرکز ثقل استراتژیک جابهجا شود، تو از «متحد» به «موجودی» میلغزی، و شیوهٔ پردازش موجودی تنها به حسابدار بستگی دارد، نه به وجدان.
و این شاید درسآموزتر از هر پرواز اخراجیِ مشخصی باشد که باید به یاد سپرد: قدرتی که با شعار مبارزه با تروریزم و دموکراسی آمد، نه تروریزم را شکست داد و نه دموکراسی را آورد، اما زیرساخت فرهنگی و سنتهای معقول یک ملت را فرسود و سپس حتی مترجمی را که در خط آتش برایش جنگید، به حساب نیاورد. چنین قدرتی سرانجام کشف خواهد کرد که دیگر کسی را نمییابد که بخواهد خودش را برایش تفسیر کند، نه در میدان نبرد، و نه در میدان فرهنگ.
نویسنده: دکتر حسینی




