تحولات اخیر در صحنه سیاسی آمریکا و سرزمینهای اشغالی، بار دیگر این واقعیت را برجسته کرده است که سیاست تقابل، فشار و تجاوز علیه جمهوری اسلامی ایران نه تنها به اهداف اعلامی خود دست نیافته، بلکه به عاملی برای فرسایش سیاسی طراحان و حامیان آن تبدیل شده است. شکست سنگین جمهوریخواهان در انتخابات کنگره آمریکا و از دست رفتن اکثریت قاطع ائتلاف تحت رهبری نتانیاهو در سرزمینهای اشغالی را میتوان در چارچوب گستردهتری از ناکامی راهبردهای ضدایرانی تحلیل کرد؛ راهبردی که سالها با عناوینی چون «فشار حداکثری»، «مهار ایران» و «گزینه نظامی» دنبال شد اما در عمل نتوانست اهداف تعیینشده خود را محقق سازد.
در سالهای گذشته، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو از اصلیترین معماران پروژه فشار همهجانبه علیه ایران محسوب میشدند. خروج از برجام، تشدید بیسابقه تحریمها، تهدیدهای مستمر و تجاوز نظامی و تلاش برای انزوای منطقهای و بینالمللی ایران، مهمترین اجزای این راهبرد بودند. با این حال، پس از سالها اعمال فشار، نه ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تغییر کرد، نه توان منطقهای ایران کاهش یافت و نه آنگونه که طراحان این پروژه وعده میدادند، ایران به تسلیم وادار شد.
واقعیت این است که پروژه فشار حداکثری در رسیدن به اهداف اصلی خود با شکست مواجه شد. ایران نه فروپاشید، نه از اصول راهبردی خود عقبنشینی کرد و نه به موضوعی قابل مدیریت برای آمریکا و رژیم صهیونیستی تبدیل شد. در مقابل، هزینههای سیاسی، اقتصادی و امنیتی این سیاستها بیش از هر چیز متوجه طراحان آنها شد. به همین دلیل امروز میتوان گفت «ایران مسئله آمریکا نیست؛ شکست سیاستهای ضدایرانی، مسئله آمریکا و اسرائیل است».
رأیدهندگان آمریکایی نیز در سالهای اخیر نشان دادهاند که تمایل چندانی به پرداخت هزینههای جنگها و ماجراجوییهای جدید خارجی ندارند. تجربههای پرهزینه نظامی در غرب آسیا، افکار عمومی آمریکا را نسبت به پروژههای تقابلجویانه بدبین کرده است. در چنین فضایی، جریانهایی که راهحل مسائل بینالمللی را در فشار، تحریم و تهدید نظامی جستوجو میکنند، با کاهش مقبولیت سیاسی مواجه میشوند. از این منظر، هر عقبنشینی انتخاباتی جریانهای جنگطلب را میتوان بخشی از هزینههای راهبرد تقابل با ایران دانست.
در سرزمینهای اشغالی نیز شرایط مشابهی قابل مشاهده است. نتانیاهو طی سالهای طولانی خود را به عنوان اصلیترین محرک سیاست مهار و رویارویی با ایران معرفی کرده بود. وی تلاش کرد «مسئله ایران» را به محور اصلی سیاست داخلی و خارجی خود تبدیل کند و بر اساس آن حمایت سیاسی کسب کند. اما ناکامی در تحقق اهداف این راهبرد و افزایش هزینههای امنیتی و سیاسی آن، موجب شده است که این پروژه دیگر نتواند سرمایه سیاسی گذشته را برای وی و همپیمانانش تولید کند. به همین دلیل، تضعیف جایگاه سیاسی نتانیاهو را میتوان همزمان تضعیف یکی از مهمترین حامیان راهبرد فشار علیه ایران نیز تلقی کرد.
در این میان، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، نقش مقاومت در تغییر معادلات است. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که هرچه سطح فشار بر ایران افزایش یافته، هزینههای سیاسی این تصمیم برای بانیان آن نیز بیشتر شده است. این مسئله به تدریج این پیام را در فضای سیاسی آمریکا و رژیم صهیونیستی تقویت کرده که سیاست فشار و تجاوز، ابزار مؤثری برای تغییر رفتار ایران نیست و حتی میتواند به تضعیف موقعیت تصمیمگیران آن کشورها منجر شود.
از همین رو، افول تدریجی جریانهای ضدایرانی را باید فراتر از یک رقابت انتخاباتی معمولی تحلیل کرد. این روند را میتوان نشانهای از شکست یک راهبرد دانست؛ راهبردی که وعده تغییر رفتار ایران را میداد اما در نهایت نتوانست به اهداف خود برسد. آنچه امروز بیش از گذشته آشکار شده، این واقعیت است که گزینه نظامی، تحریم فراگیر و سیاست تهدید نه تنها کارآمدی خود را از دست دادهاند، بلکه به عوامل تولید هزینه برای مدافعان آنها تبدیل شدهاند.
در سطحی کلانتر، تحولات اخیر نشان میدهد که ایران دیگر صرفاً موضوع سیاست خارجی قدرتهای بزرگ نیست، بلکه به بازیگری تأثیرگذار در شکلدهی به معادلات منطقهای و حتی محاسبات سیاسی در واشنگتن و تلآویو تبدیل شده است. هر تصمیم درباره ایران، پیامدهایی فراتر از مرزهای منطقهای دارد و میتواند بر سرنوشت سیاسی تصمیمگیران آن نیز اثر بگذارد. این همان واقعیتی است که بسیاری از تحلیلگران از آن با عنوان افزایش هزینههای تجاوز برعلیه ایران یاد میکنند.




