سه سال از ۱۵ میزان ۱۴۰۲ میگذرد؛ روزی که نیروهای حماس و دیگر گروههای فلسطینی با عبور از موانع امنیتی پیرامون غزه، عملیاتی را آغاز کردند که از همان ساعات نخست مشخص بود پیامدهای آن به جغرافیای محدود غزه ختم نخواهد شد. عملیات طوفانالاقصی برای رژیم اسرائیل بزرگترین غافلگیری امنیتی طی دهههای اخیر بود و جنگی را آغاز کرد که نه تنها مسئله فلسطین، بلکه بخش بزرگی از معادلات سیاسی و امنیتی غرب آسیا را تحت تأثیر قرار داد.
اما اهمیت طوفانالاقصی را نمیتوان تنها با تعداد نیروهای درگیر، میزان خسارت یا تحولات میدانی سنجید. مسئله مهمتر آن است که این عملیات در شرایطی اتفاق افتاد که نوعی نظم جدید منطقهای در حال شکلگیری بود؛ نظمی که در آن برتری امنیتی اسرائیل تقریباً تثبیتشده به نظر میرسید، مسئله فلسطین به تدریج از اولویت سیاست منطقه کنار میرفت و روند عادیسازی روابط برخی کشورهای عربی با اسرائیل در حال گسترش بود. طوفانالاقصی هر سه فرض را با پرسشهای جدی روبهرو کرد.
شکست افسانه نفوذناپذیری و تغییر درک از توازن قدرت
پیش از ۱۵ میزان، رژیم اسرائیل با اتکا به قدرت نظامی، دستگاه اطلاعاتی گسترده، سامانههای پیشرفته مراقبتی، دیوارهای امنیتی و حمایت امریکا، تصویری از خود ایجاد کرده بود که براساس آن امکان غافلگیری در چنین سطحی تقریباً ناممکن به نظر میرسید. بخش مهمی از بازدارندگی اسرائیل نیز دقیقاً بر همین تصور استوار بود؛ طرف مقابل باید باور میکرد که هر حرکت بزرگ پیش از آنکه به مرحله اجرا برسد شناسایی خواهد شد. طوفانالاقصی پیش از هر چیز این تصور را شکست.
اهمیت این اتفاق تنها در ناکامی چند دستگاه اطلاعاتی نبود. هنگامی که یک دولت بخش مهمی از قدرت خود را بر تصویر «نفوذناپذیری» و «برتری مطلق امنیتی» بنا کرده باشد، شکستن این تصویر خود به یک تحول استراتژیک تبدیل میشود. عملیات ۱۵ میزان نشان داد که حتی پیچیدهترین ساختارهای امنیتی نیز میتوانند در برابر بازیگری به مراتب ضعیفتر از نظر تجهیزات و امکانات غافلگیر شوند.
در واقع، یکی از نخستین نتایج طوفانالاقصی تغییر تصور موجود درباره توازن قدرت بود. توازن قدرت الزاماً به این معنا نیست که دو طرف از امکانات نظامی برابر برخوردار باشند. گاهی یک بازیگر ضعیفتر میتواند با انتخاب زمان، شیوه عملیات، غافلگیری و شناخت نقاط آسیبپذیر طرف مقابل، بخشی از برتری مادی او را خنثی کند. این همان چیزی بود که در ساعات نخست عملیات دیده شد و به همین دلیل آثار روانی و سیاسی آن بسیار فراتر از نتیجه یک درگیری مرزی بود.
بازگشت مسئله فلسطین به کانون دیپلماسی بینالمللی
اما تحول مهمتر شاید بازگشت مسئله فلسطین به مرکز سیاست منطقهای و بینالمللی باشد. پیش از طوفانالاقصی این تصور در حال تقویت بود که میتوان نظم جدید غرب آسیا را بدون حل مسئله فلسطین شکل داد و مردم فلسطین را به حاشیه برد. توافقهای ابراهیم بخشی از کشورهای عربی را وارد رابطه رسمی با رژیم اسرائیل کرده بود و مذاکرات برای عادیسازی روابط عربستان سعودی و اسرائیل نیز در جریان بود. در چنین فضایی، مسئله فلسطین به تدریج به مسئلهای فراموش شده در منطقه تبدیل میشد. طوفانالاقصی این روند را متوقف کرد.
پس از ۱۵ میزان بار دیگر فلسطین به یکی از مهمترین موضوعات سیاست خارجی کشورهای عربی، نشستهای منطقهای و مجامع بینالمللی تبدیل شد. مسئله تشکیل دولت فلسطینی که برای سالها در حاشیه قرار گرفته بود، دوباره به یکی از شروط اصلی برخی کشورهای عربی برای ادامه روند عادیسازی تبدیل شد. عربستان سعودی نیز تحت فشار افکار عمومی عادیسازی روابط با اسرائیل را به پیشرفت واقعی در مسیر تشکیل دولت فلسطینی مرتبط کرد.
«یکی از مهمترین نتایج سیاسی طوفانالاقصی آن بود که نشان داد مسئله فلسطین را نمیتوان صرفاً با گذشت زمان از دستور کار منطقه حذف کرد.»
ممکن است دولتها روابط خود را تغییر دهند، توافقهای اقتصادی امضا شود و ترتیبات امنیتی جدید شکل بگیرد، اما تا زمانی که مسئله فلسطین بدون راهحل باقی مانده باشد، این بحران قابلیت بازگشت به مرکز سیاست منطقه را خواهد داشت.
تغییر جغرافیای منازعه و تثبیت «وحدت میدانها»
تحول دوم، تغییر جغرافیای منازعه بود. جنگی که در غزه آغاز شد، به سرعت از مرزهای این منطقه فراتر رفت. حزبالله لبنان جبهه شمالی اسرائیل را فعال کرد، انصارالله یمن حملات خود در دریای سرخ را با مسئله غزه پیوند زد و گروههای مقاومت در عراق و سوریه نیز وارد مجموعه اقداماتی شدند که مستقیماً به جنگ فلسطین ارتباط داده میشد.
در نتیجه، مفهوم «وحدت میدانها» که تا پیش از آن بیشتر در ادبیات سیاسی جریانهای مقاومت مطرح میشد، به تدریج جنبه عملی پیدا کرد. تحول در غزه میتوانست بر وضعیت امنیتی جنوب لبنان اثر بگذارد، مسیر کشتیرانی در دریای سرخ را تحت تأثیر قرار دهد، پایگاههای امریکا در عراق و سوریه را وارد معادله کند و حتی محاسبات امنیتی در سطح کل منطقه را تغییر دهد.
این اتفاق اهمیت زیادی داشت. یکی از ویژگیهای سیاست اسرائیل در دهههای گذشته آن بود که تلاش میکرد هر جبهه را به شکل جداگانه مدیریت کند. مسئله فلسطین یک پرونده، لبنان پروندهای دیگر و رقابت با ایران مسئلهای جداگانه تلقی میشد. اما تحولات پس از طوفانالاقصی نشان داد که این میدانها میتوانند به یکدیگر متصل شوند و یک چالش محلی به سرعت به مسئلهای منطقهای تبدیل شود.
دریای سرخ شاید روشنترین نمونه این تحول باشد. حملات انصارالله به کشتیهایی مرتبط با رژیم اسرائیل، یکی از مهمترین مسیرهای تجارت جهانی را تحت تأثیر قرار داد و امریکا و بریتانیا را مستقیماً وارد عملیات نظامی در یمن کرد. شرکتهای بزرگ کشتیرانی نیز در مقاطعی مجبور شدند مسیرهای طولانیتری را برای عبور کالا انتخاب کنند. در نتیجه، جنگ غزه نشان داد که مسئله فلسطین دیگر تنها بر روی مردم فلسطین فشار وارد نمیکند، بلکه میتواند بر تجارت جهانی و امنیت یکی از مهمترین آبراههای بینالمللی اثر بگذارد.
تغییر در ساختار بازدارندگی و گذار از «جنگ سایهها»
تحول مهم دیگر به رابطه ایران و رژیم اسرائیل بازمیگردد. پیش از طوفانالاقصی، رقابت دو طرف عمدتاً در قالب جنگ سایه، عملیات اطلاعاتی، حملات سایبری و اقدام از طریق متحدان منطقهای جریان داشت. اما تحولات پس از ۱۵ میزان به تدریج سطح این تقابل را تغییر داد و در نهایت ایران و رژیم اسرائیل برای نخستین بار وارد تبادل مستقیم گسترده حملات شدند.
اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که یکی از قواعد نانوشته چند دهه گذشته منطقه تغییر کرد. تا پیش از آن، هر دو طرف معمولاً تلاش میکردند تقابل را در سطحی حفظ کنند که به جنگ مستقیم منجر نشود. اما بحران پس از طوفانالاقصی مرز میان جنگ مستقیم و غیرمستقیم را کاهش داد و رقابت ایران و اسرائیل را وارد مرحلهای تازه کرد.
در نتیجه، ساختار بازدارندگی در غرب آسیا به نفع ایران تغییر کرد. زیرا ایران از مزیتهایی همچون وسعت سرزمینی، عمق استراتژیک و برتری ژئوپلیتیکی برخوردار است.
از سوی دیگر بازدارندگی دیگر تنها میان دولتها تعریف نمیشد. مجموعهای از بازیگران غیردولتی در لبنان، فلسطین، عراق و یمن به بخشی از محاسبات امنیتی منطقه تبدیل شدند. اسرائیل برای تصمیم درباره غزه ناچار بود وضعیت جبهه لبنان را نیز در نظر بگیرد؛ امریکا برای حمایت از اسرائیل باید امنیت پایگاههای خود در عراق و سوریه و مسیر کشتیرانی در دریای سرخ را نیز محاسبه میکرد و کشورهای عربی نیز نمیتوانستند افکار عمومی خود درباره فلسطین را نادیده بگیرند.
به این ترتیب، طوفانالاقصی یک بار دیگر نشان داد که نظم امنیتی غرب آسیا تنها توسط دولتها ساخته نمیشود و تنها از مردم فلسطین قربانی نمیگیرد. بازیگران غیردولتی نیز میتوانند بر تصمیم قدرتهای بزرگ، مسیر تجارت جهانی و حتی روابط میان دولتها تأثیر بگذارند.
چالش راهبردی آمریکا در باتلاق خاورمیانه
در این میان، سیاست امریکا نیز با چالشی تازه روبهرو شد. واشنگتن برای دههها تلاش کرده است نظم امنیتی غرب آسیا را بر پایه حمایت از اسرائیل، اتحاد با برخی کشورهای عربی، حضور نظامی گسترده و جلوگیری از افزایش نفوذ ایران مدیریت کند. یکی از اهداف این سیاست ایجاد شرایطی بود که اسرائیل بتواند به تدریج در ساختار منطقه ادغام شود و همزمان مسئله فلسطین بدون تامین حقوق مردم فلسطین کنترل گردد. طوفانالاقصی نشان داد این فرمول تا چه اندازه شکننده است.
امریکا پس از آغاز جنگ بار دیگر ناچار شد حضور نظامی خود را در منطقه افزایش دهد، ناوهای جنگی اعزام کند، سامانههای دفاعی بیشتری مستقر سازد و برای مدیریت بحران در چند جبهه همزمان وارد عمل شود که البته ناکام بود. در واقع حادثهای که از غزه آغاز شد، بزرگترین قدرت جهان را بار دیگر به شکل مستقیمتر وارد معادلات امنیتی غرب آسیا کرد.
همین مسئله تناقض مهمی را آشکار ساخت. امریکا طی سالهای گذشته بارها از کاهش تمرکز بر غرب آسیا و انتقال بخش بیشتری از توجه استراتژیک خود به شرق آسیا سخن گفته بود، اما هر بحران بزرگ در منطقه بار دیگر واشنگتن را به همان جغرافیا بازمیگرداند. جغرافیایی که برای آمریکا حالتی باتلاقگونه دارد. غرب آسیا همچنان به دلیل انرژی، اسرائیل، مسیرهای تجارت جهانی و رقابت قدرتها اهمیتی دارد که خروج واقعی امریکا از آن را دشوار میسازد.
تحول بنیادین در میدان روایتها و افکار عمومی جهان
اما شاید مهمترین تغییر سیاسی طوفانالاقصی را باید در سطح روایت جستوجو کرد. برای سالها روایت غالب این بود که «مقاومت» دیگر قادر به تغییر معادلات بزرگ منطقهای نیست و آینده غرب آسیا از مسیر توافقهای اقتصادی، عادیسازی روابط و ترتیبات جدید امنیتی ساخته خواهد شد. عملیات ۱۵ میزان این روایت را به چالش کشید و نشان داد بازیگری که از نظر مادی بسیار ضعیفتر است نیز میتواند با یک اقدام، دستور کار منطقهای را تغییر دهد.
مسئله فلسطین و حقوق انسانی فلسطینیها دوباره در دانشگاههای غرب، خیابانهای اروپا و امریکا، سازمان ملل و سیاست داخلی کشورهای مختلف به موضوعی اصلی تبدیل شد. اعتراضهای گسترده در حمایت از فلسطینیان، افزایش فشار افکار عمومی بر دولتهای غربی و بحث دوباره درباره تشکیل کشور فلسطین نشان داد که جنگ تنها در میدان نظامی جریان ندارد؛ میدان روایت نیز بخشی از منازعه است.
در واقع، طوفانالاقصی توانست مسئلهای انسانی را که در حال تبدیل شدن به یک موضوع فرعی در مناسبات دیپلماتیک منطقه بود، دوباره به یکی از مسائل اصلی نظام بینالملل تبدیل کند.
نتیجهگیری: طوفانالاقصی به مثابه یک «لحظه گسست» تاریخی
از همین منظر، شاید تأثیر اصلی عملیات را نباید در میزان تغییر خطوط جغرافیایی جستوجو کرد. نقشه سیاسی منطقه هنوز همان نقشه پیش از ۱۵ میزان است، اما محاسبات بازیگران تغییر کرده است. اسرائیل دیگر نمیتواند ادعای برتری اطلاعاتی و امنیتی داشته باشد و به مولفههای بازدارندگی خود تکیه کند. کشورهای عربی نمیتوانند مسئله فلسطین را به طور کامل از روند عادیسازی جدا سازند. امریکا نمیتواند بدون توجه به ارتباط جبهههای مختلف، حضور موثری در منطقه داشته باشد و جریانهای مقاومت نیز به مهمترین بازیگر معادلات منطقهای تبدیل شدهاند.
البته بسیاری از ریشههای این تحولات پیش از ۱۵ میزان وجود داشتند. رقابت ایران و رژیم اسرائیل، مسئله لبنان، جنگ یمن، اشغالگری نظامی امریکا و بحران فلسطین همگی سابقهای طولانی دارند. بنابراین درست نیست تمام تغییرات سه سال اخیر را تنها محصول طوفانالاقصی بدانیم.
اما طوفانالاقصی نقش یک «لحظه گسست» را ایفا کرد.
بحرانهای موجود را ایجاد نکرد، اما آنها را به یکدیگر پیوند داد؛ تضادهای پنهان را آشکار کرد و روندهایی را که شاید سالها زمان نیاز داشتند با سرعت بیشتری به جلو راند.
سه سال بعد، غرب آسیا دیگر منطقه پیش از ۱۵ میزان ۱۴۰۲ نیست. مسئله فلسطین دوباره در مرکز سیاست منطقه قرار گرفته، روند عادیسازی با مخالفت گسترده افکار عمومی و محدودیتهای تازهای روبهرو شده، جغرافیای مقاومت از غزه تا دریای سرخ به یکدیگر پیوند خورده، رویارویی ایران و اسرائیل از مرحله جنگ سایه عبور کرده و افسانه شکست ناپذیری اسرائیل فروریخته و حضور امریکا نیز بار دیگر با چالشهای بسیار زیادی روبرو شد.
شاید مهمترین نتیجه طوفانالاقصی نیز همین باشد: نشان داد نظمی که بدون حل مسئله فلسطین در حال ساخته شدن بود، بیش از آنچه تصور میشد شکننده است.
ممکن است درباره نتیجه نهایی جنگ، آینده غزه و شکل نظم جدید غرب آسیا هنوز نتوان قضاوت قطعی کرد؛ اما یک مسئله تقریباً روشن شده است: پس از ۱۵ میزان، دیگر نمیتوان درباره آینده غرب آسیا سخن گفت و مردم فلسطین و جایگاه جریان مقاومت را از معادلات اصلی آن کنار گذاشت.




