بر اساس گزارش ها، «شهابالدین دلاور»، رئیس کمیسیون تماس با شخصیتهای حکومت طالبان، هرگونه مذاکره سیاسی با مخالفان را رد کرده و گفته است چنین مذاکرهای به معنای بهرسمیت شناختن آنها بهعنوان یکی از طرفهای قضیه افغانستان است. او شمار چهرههای مخالف کابل را «اندک» توصیف کرده و تأکید کرده که طالبان مخالفان خود را طرفی برای مذاکره نمی داند.
دلاور که خود عضو هیئت مذاکره کننده طالبان با امریکا بوده، درباره توافقنامه دوحه گفته است که در این توافق به موضوع زنان اشارهای نشده و طالبان تعهدی درباره تشکیل حکومت فراگیر و حقوق زنان نداشته است. توافقنامه دوحه در اسفند ۱۳۹۸ میان امریکا و طالبان امضا شد و زمینه را برای مذاکرات بینالافغانی فراهم کرد؛ مذاکراتی که در شهریور ۱۳۹۹ در قطر آغاز شد اما به دلیل اختلافهای شدید درباره ساختار سیاسی آینده کشور و مشارکت گروههای مختلف به نتیجهای نرسید.
«امیرخان متقی»، وزیر خارجه حکومت کابل نیز پیش تر گفته بود که کابل نیازی به مذاکره با مخالفان سیاسی و جبهههای مسلح ندارد و آغاز یک روند سیاسی جدید را در شرایط کنونی غیرضروری میداند. او همچنین تأکید کرده بود که همه افغانها، چه موافق سیاستهای طالبان باشند و چه نباشند، حق دارند به افغانستان بازگردند و در کشور خود زندگی کنند.
طالبان در حالی درهای مذاکره را به روی مخالفان می بندد که خود از دل همین مذاکره نکردنها و جنگهای فرسایشی به قدرت رسیده است. رئیس کمیسیون تماس این گروه، مذاکره با مخالفان را به معنای «به رسمیت شناختن» آنان میداند؛ اما پرسش بنیادین این است که مشروعیت را چه کسی تعیین میکند؟ اگر مشروعیت از زور سرنیزه بیرون بیاید، پس هیچ دولتی در تاریخ افغانستان مشروع نبوده است، از داوودخان تا طالبان امروز.
طالبان امروز همان منطقی را به کار میگیرد که تمام حکومتهای پیشین افغانستان به کار میگرفتند: «ما پیروز میدانیم، پس حق با ماست.» اما این منطق، در سرزمینی که قدرت هرگز پایدار نمانده، تنها یک چیز را تضمین میکند: چرخه بیپایان خون و انتقام.
سنتی که در قانون و کردار دولت افغانستان نهادینه شده است
در افغانستان، هیچ دولتی در طول تاریخ تن به مذاکره مصالحت آمیز و حل مشکل از راه گفتگو نداده است. سنت حکمرانی در کشور ما بر این اصل استوار بوده که باید خون در ارگ ریاست جمهوری بریزد تا دولت جدید روی کار بیاید. طالبان نیز همان راه و همان سنت را ادامه میدهند، باشد تا روزی که مخالفان قدرت به دست بیاورند و همان کنند که در طول تاریخ بر دیگر دولتها گذشته است.
تاریخ افغانستان پر از گواهان این مدعاست، محمد داوود خان در کودتای خونین ۱۳۵۷ همراه با اعضای خانوادهاش در ارگ کشته شد. او خود در سال ۱۳۵۲ با سرنگونی پادشاهی ظاهر شاه به قدرت رسیده بود.
ترکی، رهبر حزب دموکراتیک خلق، در درگیریهای درونحزبی کشته شد، سرنوشتی که خود برای دیگران رقم زده بود.
دکتر نجیبالله، آخرین رئیس جمهور کمونیست، در سال ۱۳۷۵ وقتی طالبان وارد کابل شدند، از دفتر سازمان ملل بیرون کشیده شد و به طرز فجیعی به قتل رسید. جسد او را به ستون بستند و به نمایش گذاشتند.
طالبان دوره اول نیز به همین سرنوشت دچار شد؛ در سال ۲۰۰۱ با حمله امریکا فروپاشید و رهبرانش آواره شدند.
این چرخه، یک قانون نانوشته اما آهنین در سیاست افغانستان است؛ قدرت با گفتگو جابهجا نمیشود، با خون جابهجا میشود. طالبان امروز در موقعیت «پیروز» نشسته و از مذاکره امتناع میکند؛ اما همین گروه، دو دهه پیش در موقعیت «مخالف» بود و از مذاکره با دولت وقت امتناع میکرد. هیچ کس در این معادله، طرف گفتگو نبوده است.
بیکفایتی رهبران پیشین، خیانتی که فراموش نمیشود
اگر امروز طالبان با این گستاخی از عدم مذاکره سخن میگوید، بخشی از دلیل آن را باید در بیکفایتی، فساد و فرار رهبران، والیان، فرماندهان و نمایندگان مجلس پیشین جستجو کرد.
آنان روزی که در افغانستان قدرت داشتند، هیچ تدبیری، هیچ آینده نگری و هیچ انسجامی میان خود نداشتند. فقط به فکر پر کردن جیب های شان بودند. قومگرایی و حزبگرایی چنان آنان را از درون پوک و خالی کرده بود که در برابر یک پیشروی سریع طالبان، بدون هیچ مقاومت معناداری، فرار را بر قرار ترجیح دادند.
رئیسجمهور با هلیکوپتر پر از پول فرار کرد، والیان یکییکی از مرزها گذشتند. فرماندهان که سالها از بودجه نظامی و جان سربازان ارتکاب میکردند. یک شبه ناپدید شدند. نمایندگان مجلس که از مردم رأی گرفته بودند، به فرودگاه هجوم بردند.
نتیجه؟ نه تنها خودشان آواره دیار بیگانگان شدند، بلکه ملت را نیز آواره کردند. میلیونها افغان امروز یا در داخل کشور زیر سلطه طالبان زندگی میکنند، یا در پاکستان، ایران، ترکیه و اروپا پناهندهاند. این خیانت، خیانتی است که تاریخ آن را فراموش نخواهد کرد.
و طالبان؟ طالبان از همین بی کفایتی به قدرت رسید. آنها وارث یک خلأ قدرتاند، نه وارث یک پیروزی نظامی واقعی.
طالبان و قومگرایی، مستی قدرت
طالبان امروز دولتی تک قومی تشکیل دادهاند. تمام ارکان اصلی قدرت در دست یک قوم و یک گروه خاص است. زنان روز به روز محدودتر میشوند؛ از آموزش محروماند، از کار منع شدهاند، از حضور در فضای عمومی کنار گذاشته شدهاند. شیعیان، با محدودیتهای فزایندهای رو به رو هستند.
طالبان چنان مست قدرت شدهاند که گویی یادشان رفته وظیفه یک دولت در قبال ملت چیست. آنها نیز فقط و فقط به فکر حفظ قدرت نظامی و سیاسی خود و پر کردن جیبهایشان هستند، درست همان کاری که پیشینیان شان می کردند.
آنها که مخالفان را «طرف» نمیدانند، پس خود شان را«طرف» کی ها میدانند؟ آیا آنها از تمام ملت افغانستان نمایندگی می کنند؟
آنها که از توافق دوحه حرف میزنند و میگویند در آن به زنان اشاره نشده، آیا حقوق انسانی نیازمند اشاره در یک توافقنامه است؟ آیا عدالت فقط زمانی معتبر است که در یک سند نوشته شده باشد؟ آیا قرآن و احادیث پیامبر سند نیست؟
شما که میگویید مخالفان «اندک» هستند، آیا اقلیت بودن، دلیل محرومیت از حقوق است؟ مگر خود شما در دور اول حکومت تان، اکثریت نبودید؟ و مگر همین «اندک» مخالفان، شما را از قدرت ساقط نکردند؟
شما که میگویید «همه افغانها حق دارند برگردند، آیا حق بازگشت، بدون حق مشارکت در تعیین سرنوشت، معنایی دارد؟ بازگشت به وطن، یعنی بازگشت به شهروندی؛ نه بازگشت به اسارت.
درسهای نگرفته از تاریخ
طالبان امروز همان مسیری را می رود که همه دولتهای پیشین افغانستان رفتند:
- داوودخان فکر کرد با حذف مخالفان، قدرت را تثبیت کرده است. پنج سال بعد، در همان ارگ، خونش ریخته شد.
- نجیبالله فکر کرد با مانورهای سیاسی میتواند بقا یابد. در همان دفتر سازمان ملل، به دار آویخته شد.
- مجاهدین فکر کردند با تصرف کابل، پیروزی نهایی را به دست آوردهاند. چهار سال بعد، طالبان وارد شدند.
- طالبان دور اول فکر کردند با امارت اسلامی، حکومت ابدی ساختهاند. پنج سال بعد، فرار کردند.
- جمهوریت فکر کرد با حمایت امریکا، برای همیشه مستقر است. بیست سال بعد، در یک هفته فروپاشید.
هیچکدام درس نگرفتند. طالبان امروز نیز درس نگرفته است.
تاریخ می گوید: شما نیز روزی در همان جایگاهی خواهید بود که نجیبالله و داوودخان بودند. یا با مذاکره و مشارکت، راهی برای بقای مسالمت آمیز پیدا میکنید که تاکنون هیچ دولتی در افغانستان این راه را نرفته، یا همان چرخه خونین، شما را نیز در خود خواهد بلعید.
افغانستان در یک چرخه تاریخی گرفتار است؛ قدرت با زور گرفته میشود، با زور حفظ میشود، و با زور از دست می رود. طالبان امروز حلقهای از این زنجیر است، نه پایان آن. رد مذاکره، نه نشانه قدرت، که نشانه ترس از مشروعیت است. اگر طالبان به حقانیت خود باور داشت، از گفتگو نمیترسید.
اما چرخه تنها با یک چیز شکسته میشود: شجاعت اعتراف به اینکه هیچ کس در افغانستان تنها برنده نیست. نه پشتون، نه تاجیک، نه هزاره، نه ازبیک. افغانستان خانه همه آنهاست، و آیندهاش تنها با به رسمیت شناختن دیگری ساخته میشود، نه با حذف او.
طالبان باید بداند: تا زمانی که مخالفان را «طرف» نمیدانید، خودتان نیز «طرف» نخواهید بود، نه در نظر ملت، نه در نظر تاریخ، نه در نظر جهان. و روزی که چرخه بچرخد، که خواهد چرخید، آنکه امروز از مذاکره امتناع میکند، فردا التماس مذاکره خواهد کرد. اما تاریخ به کسی که درس نگرفته باشد، فرصت دوباره نمیدهد.
نویسنده: دکتر لنگرزاد




