نویسنده: ز. نظری
سخنان اخیر نقیبالله فایق درباره احتمال شکلگیری «ترکستان جنوبی» در شمال افغانستان، صرفاً یک اظهار نظر احساسی یا هویتی نیست؛ بلکه بازتاب دهنده فعال شدن گفتمانهایی است که در صورت بیتوجهی، میتوانند افغانستان را وارد مرحلهای تازه از بحرانهای قومی، ژئوپلیتیکی و تجزیه طلبانه کنند. افغانستان امروز در یکی از شکننده ترین مقاطع تاریخی خود قرار دارد؛ کشوری که هنوز از زخم جنگ، افراطگرایی، فروپاشی اقتصادی و بحران مشروعیت سیاسی رهایی نیافته است. در چنین شرایطی، طرح ایدههایی مانند «ترکستان جنوبی» نه تنها کمکی به عدالت و همزیستی نمیکند، بلکه میتواند به بستری برای مداخله خارجی، قطبی سازی قومی و فروپاشی بیشتر انسجام ملی بدل شود.
افغانستان در طول تاریخ، همواره قربانی رقابت قدرتها، بازیهای قومی و پروژههای ژئوپلیتیکی بوده است. از «بازی بزرگ» میان روسیه تزاری و بریتانیا گرفته تا جنگ سرد، جهاد، طالبان و رقابتهای امروز منطقهای؛ این سرزمین بارها به میدان آزمایش طرحهایی بدل شده که هزینه اصلی آن را مردم افغانستان پرداختهاند.
اکنون نیز در حالی که کشور درگیر بحران مشروعیت سیاسی، انزوای بینالمللی، فروپاشی اقتصادی و شکافهای اجتماعی است، بار دیگر زمزمههایی از پروژههای هویتی و فراملی شنیده میشود. سخنان نقیبالله فایق درباره «ترکستان جنوبی» را نمیتوان صرفاً یک موضع شخصی یا قومی دانست. این سخنان در بستری مطرح میشود که منطقه شاهد بازتعریف نفوذ قدرتهای منطقهای، فعال شدن پیوندهای زبانی و قومی و شکل گیری رقابت های نرم ژئوپلیتیکی است.
خطر اصلی در گفتمان «ترکستان جنوبی» آن است که برخی تلاش کنند آن را صرفاً یک مطالبه هویتی جلوه دهند؛ در حالی که چنین ایدهای در واقع بخشی از یک پروژه بزرگ تر ژئوپلیتیکی است. تجربه منطقه نشان داده است که بسیاری از پروژههای تجزیه طلبانه ابتدا با شعارهای فرهنگی، زبانی و هویتی آغاز میشوند، اما در ادامه به ابزار فشار سیاسی و امنیتی قدرتهای منطقهای و جهانی بدل میگردند.
افغانستان کشوری چند قومیتی است و همه اقوام آن پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک، ترکمن، بلوچ، نورستانی و دیگران در ساختار تاریخی و هویتی این سرزمین سهم دارند. اما تبدیل هویت قومی به پروژه سیاسیِ سرزمینی، آغاز ورود به میدان خطرناک فروپاشی ملی است.
اگر امروز «ترکستان جنوبی» مطرح شود، فردا پروژههای دیگری نیز ممکن است سر برآورند. نتیجه چنین روندی نه عدالت قومی خواهد بود و نه آزادی؛ بلکه آغاز زنجیرهای از بحرانها، جنگهای داخلی و رقابتهای منطقهای خواهد بود که افغانستان را بیش از پیش به سمت سوریهای شدن سوق میدهد.
تحولات منطقه نشان میدهد که رقابت قدرتها دیگر تنها نظامی نیست؛ بلکه شکل نرم و هویتی به خود گرفته است. امروز کشورها از ابزارهایی چون رسانه، شبکه سازی نخبگانی، سازمانهای فرهنگی و پیوندهای زبانی برای گسترش نفوذ استفاده میکنند.
در چنین فضایی، طرح «ترکستانخواهی» میتواند به بستری برای نفوذ بازیگران خارجی بدل شود. هرچند پیوندهای فرهنگی میان اقوام ترک تبار منطقه یک واقعیت تاریخی است، اما تبدیل این پیوندها به پروژه سیاسیِ فراملی، میتواند افغانستان را به میدان تازهای از رقابتهای منطقهای تبدیل کند.
رسانهها و نهادهای فکری افغانستان باید هوشیار باشند که در دام قطبی سازی قومی نیفتند. مسأله امروز، دشمنی میان «ترک و غیرترک» نیست؛ بلکه خطر تبدیل شدن افغانستان به میدان پروژههای فراملی است.
تاریخ جهان نشان داده است که پروژههای تجزیه طلبانه در بسیاری موارد، نه تنها به رفاه و ثبات منجر نشدهاند، بلکه به جنگهای طولانی، فقر، مداخله خارجی و فروپاشی اقتصادی انجامیدهاند.
تجزیه افغانستان، اگر روزی رخ دهد، پیش از همه مردم شمال، جنوب، مرکز و غرب کشور را قربانی خواهد کرد. هیچ بخش افغانستان در جهان امروز ظرفیت بقا و ثبات پایدار در انزوای ژئوپلیتیکی و بحران امنیتی را ندارد. افغانستانِ تجزیه شده، به میدان رقابت استخباراتی قدرتهای منطقهای بدل خواهد شد؛ جایی که مردم آن صرفاً ابزار بازی دیگران خواهند بود.
رسانههای افغانستان باید این موضوع را با دقت، حرفهایگری و مسئولیت ملی پوشش دهند. نه با تحریک قومی و نه با سکوت خطرناک. امروز نیاز است نشستهای تخصصی، میزگردهای تلویزیونی، ژورنالیزم تحقیقی و تحلیلهای علمی درباره پیامدهای تجزیهطلبی راهاندازی شود.
ضروری است شبکههای رسانهای و سیاسیای که در ترویج چنین گفتمانهایی نقش دارند، بهصورت حرفهای و مستند بررسی شوند. هرگونه اغراق یا نفرت پراکنی قومی میتواند بحران را عمیق تر کند، اما نادیده گرفتن خطر نیز اشتباهی تاریخی خواهد بود.
از این رو، پرداخت دقیق، حرفهای و هماهنگ رسانهها به این موضوع، نه تنها یک ضرورت خبری بلکه یک مسئولیت راهبردی برای جلوگیری از شکلگیری بحرانهای عمیقتر در افغانستان است.
در کنار محکومکردن ایده «ترکستان جنوبی»، باید یک واقعیت تلخ را نیز پذیرفت و آن اینکه سیاستهای انحصارگرایانه طالبان خود یکی از عوامل تقویت گفتمانهای واگرایانه است.
طالبان باید بدانند که افغانستان ملک شخصی هیچ قوم، گروه یا مدرسه فکری نیست. اداره یک کشور پیچیده و بحران زده، با ذهنیت انحصاری و حکومت تکقومی ممکن نیست. کشوری با این حجم بحران، نیازمند مشارکت ملی، تخصص، عقلانیت و تنوع سیاسی است.
وزارت صحت عامه باید به دست پزشک متخصص اداره شود، نه فردی که تنها تجربه جنگ یا آموزش مدرسهای دارد. وزارت اقتصاد، معارف، تحصیلات عالی و بانکداری نیازمند مدیران حرفهای و متخصص است، نه انتصابات صرفاً ایدئولوژیک.
طالبان بارها سیا ستمداران و رهبران قومی را به خیانت متهم کردهاند. اما پرسش این است: کدام جریان سیاسی در نیم قرن اخیر کاملاً از اشتباه و خیانت مبرا بوده است؟ اگر برخی چهرهها فاسد یا ناکارآمد بودهاند، افغانستان در همه اقوام خود هزاران انسان باسواد، متخصص، پاک دست و کاردان دارد. چرا این ظرفیت ملی نادیده گرفته میشود؟
طالبان اگر واقعاً نگران حفظ وحدت افغانستاناند، باید حکومت همه شمول تشکیل دهند، مذهب جعفری را به رسمیت بشناسند، دروازه مکاتب و دانشگاهها را به روی دختران و زنان باز کنند و ساختار قدرت را از انحصار قومی و ایدئولوژیک خارج سازند. ادامه وضعیت کنونی، خواه ناخواه زمینه رشد گفتمانهای تجزیه طلبانه را تقویت خواهد کرد.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر، میان دو مسیر سرنوشت ساز قرار گرفته است: یا حرکت به سوی دولت ملی، عدالت سیاسی، مشارکت همگانی و عقلانیت؛ یا سقوط تدریجی در باتلاق واگرایی قومی، پروژههای ژئوپلیتیکی و فروپاشی سرزمینی.
«ترکستان جنوبی» شاید امروز فقط یک شعار باشد، اما تاریخ نشان داده است که بسیاری از بحرانهای بزرگ، ابتدا با شعار آغاز شدهاند. خطر اصلی زمانی آغاز میشود که حکومتها صدای نارضایتی را نشنوند، رسانهها مسئولیت تاریخی خود را فراموش کنند و سیاستمداران، هویت قومی را ابزار قدرت سازند.
افغانستان نه با حذف اقوام نجات مییابد و نه با تجزیه. تنها راه بقا، ساختن کشوری است که در آن همه شهروندان، بدون ترس و تبعیض، خود را شریک سرنوشت مشترک بدانند. در غیر آن، تاریخ بار دیگر تکرار خواهد شد؛ اما این بار شاید با هزینهای سنگینتر و زخمی عمیق تر بر پیکر سرزمینی که دیگر توان تحمل بحران تازه را ندارد.




