نقش آمریکا در شکلگیری و تقویت گروههای افراطگرا و تروریستی در افغانستان و منطقه را نمیتوان صرفاً به یک مقطع تاریخی محدود کرد، بلکه باید آن را در بستر تحولات چند دهه اخیر و بهویژه از دوران جنگ سرد تا امروز بررسی کرد. ایالات متحده در رقابت ژئوپلیتیک با اتحاد جماهیر شوروی، بهویژه در دهه ۱۹۸۰، از بعضی از احزاب جهادی افغان و جهادیهای عربزبان حمایت مالی، نظامی و اطلاعاتی گستردهای به عمل آورد.
این حمایتها که در ظاهر با شعار دفاع از آزادی و مقابله با اشغال شوروی صورت میگرفت، در عمل زمینهساز شکلگیری شبکههای افراطی شد که بعدها به القاعده و طالبان تبدیل گردیدند. اسناد تاریخی و حتی اعترافات برخی سیاستمداران آمریکایی نشان میدهد که واشنگتن آگاهانه از این نیروها بهعنوان ابزار فشار استفاده کرد و پس از خروج شوروی، این گروهها زیر نظارت و نفوذ سازمانهای جاسوسی آمریکا، انگلیس و بعضی از کشورهای منطقه به بازیگران خطرناک در افغانستان و پیرامون آن بدل شدند.
سیاستهای دوگانه آمریکا در این زمینه آشکار است: از یک سو شعار مبارزه با تروریسم سر داده و پس از ۱۱ سپتامبر به بهانه مقابله با القاعده افغانستان را اشغال کرد، اما از سوی دیگر در مقاطع مختلف از گروههای تروریستی بهرهبرداری سیاسی و امنیتی نمود. نمونه بارز آن، حمایتهای پنهان از طالبان در دهههای اخیر و استفاده ابزاری از حضور داعش در منطقه برای توجیه مداخلات نظامی و امنیتی است. این تناقض میان گفتار و کردار آمریکا، نه تنها اعتماد جهانی را خدشهدار کرده بلکه به گسترش بیثباتی در افغانستان و پیرامون آن دامن زده است.
پیامدهای انسانی این سیاستها فاجعهبار بوده است. میلیونها نفر از مردم افغانستان قربانی خشونتهای مستقیم و غیرمستقیم شدند، هزاران غیرنظامی در حملات هوایی و عملیات نظامی کشته یا زخمی گشتند، موجهای گسترده مهاجرت و آوارگی شکل گرفت و نقض حقوق بشر به یک واقعیت روزمره بدل شد. زنان و کودکان بیشترین آسیب را دیدند و نسلهای جدید با تجربه جنگ، ترس و بیثباتی بزرگ شدند. این وضعیت نه تنها افغانستان بلکه کشورهای همسایه مانند پاکستان، ایران و آسیای مرکزی را نیز تحت تأثیر قرار داد و موجهای افراطگرایی و ناامنی را به سراسر منطقه گستراند.
از منظر ژئوپلیتیک، حضور آمریکا در افغانستان به جای ایجاد ثبات، زمینهساز بیثباتی شد. اشغال نظامی، ایجاد دولتهای وابسته، و سپس خروج شتابزده و غیرمسئولانه، طالبان را دوباره به قدرت بازگرداند و خلأ امنیتی بزرگی ایجاد کرد که داعش توانست از آن بهرهبرداری کند. افغانستان به میدان رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی بدل شد و مردم آن بار دیگر قربانی بازیهای ژئوپلیتیک شدند. این چرخه معیوب نشان میدهد که سیاستهای آمریکا نه تنها به شکست در مبارزه با تروریسم انجامید بلکه عملاً به بازتولید آن کمک کرد.
در برابر روایتهای رسمی غربی که تلاش دارند نقش آمریکا را مثبت جلوه دهند، روایتهای بومی مردم افغانستان و منطقه تصویر دیگری ارائه میدهند. آنان آمریکا را نه بهعنوان ناجی بلکه بهعنوان عامل اصلی بیثباتی و خشونت میبینند. شهادت قربانیان، خاطرات مهاجران، و روایتهای محلی نشان میدهد که تجربه زیسته مردم با آنچه در رسانههای غربی بازتاب مییابد تفاوت بنیادین دارد. روایتهای بومی مردم افغانستان از نتیجه حضور آمریکا جز رنج و ملالت چیز دیگری نیست. اما این رسالت نخبگان و رسانههای کشور است که با مستندسازی از این واقعیتها و تولید مستندهای تحقیقی بر اساس اسناد تاریخی و اعترافات مقامات آمریکایی و غیرآمریکایی، روایت واقعی از حضور آمریکا راارایه دهند.باید افکار عمومی در افغانستان و جهان با این واقعیت آشنا شود که نقش آمریکا در ایجاد و تقویت گروههای افراطی نه یک خطای تاکتیکی بلکه بخشی از راهبرد کلان آن در منطقه بوده است.
راهبردی که بر استفاده ابزاری از افراطگرایی و گروه های تروریستی برای پیشبرد اهداف ژئوپلیتیک و اقتصادی استوار است و هزینههای آن بر دوش مردم افغانستان و منطقه سنگینی میکند. بازخوانی این واقعیتها در سالگرد ۱۱ سپتامبر، فرصتی است برای افشای سیاستهای دوگانه آمریکا و یادآوری اینکه قربانیان اصلی این بازیهای سیاسی، انسانهای بیگناهی هستند که حق زندگی در صلح و امنیت از آنان سلب شده است.




