کتاب «سایهها بر فراز کابل» نوشته حمدالله محب، مشاور امنیت ملی دولت پیشین افغانستان، روایتی از درون درباره سقوط جمهوریت در کشور است. محب در این کتاب، زلمی خلیلزاد را «خائن بزرگ» می نامد و امریکا را به رهاکردن متحدانش متهم میکند.
نگارندهٔ مطلب پیش رو، ضمن پذیرش بخشی از این اتهام ها، می کوشد نشان دهد که روایت محب، بیش از آنکه افشاگری باشد، دفاعیهای از کارنامهٔ اشرف غنی و تیم اوست؛ دفاعیهای که خود، بخشی از مسئولیت فروپاشی را از دوش اشرف غنی و تیمش برمی دارد و همه چیز را به «خیانت خارجی» و عملکرد رقیبان داخلی نسبت میدهد.
انتشار خاطرات مقامهای ارشد دولت پیشین افغانستان، همواره با یک پرسش همراه است: آیا این روایتها به فهم دقیق تر فروپاشی کمک می کنند، یا صرفاً به بازتوزیع مسئولیت در میان نخبگانی می پردازند که خود بخشی از مشکل بودند؟ کتاب محب، درست در همین نقطه ایستاده است. او از یک سو پرده از رفتار امریکا و خلیلزاد برمی دارد، و از سوی دیگر، تصویری آرمانی از غنی بهعنوان «نهاد ساز» و «ضد فساد» ترسیم میکند که با واقعیتهای مستند سالهای پایانی جمهوری هم خوانی کامل ندارد.
خلیلزاد و «خیانت بزرگ»
مهم ترین بخش کتاب، روایت محب از نقش زلمی خلیلزاد است. او مینویسد خلیلزاد بدون اطلاع دولت افغانستان با طالبان وارد مذاکره شد، دولت را از روند اصلی کنار گذاشت، و در نشست ابوظبی درباره آینده افغانستان بدون حضور نماینده افغانستان گفت وگو شد. محب میگوید وقتی به نشست رسید، فهمید همان صبح درباره سرنوشت کشورش صحبت شده بود، بدون اینکه او حضور داشته باشد. این روایت، دقیقاً همان چیزی است که منتقدان امریکا در سراسر جهان میگویند: توافق 29 فبروری 2020 در دوحه، ابتکار عمل را به طالبان واگذار کرد و جمهوری را به حاشیه راند.
اما محب در اینجا یک نکتهٔ مهم را ناگفته میگذارد: خلیلزاد نمایندهٔ دولتی بود که اولویت اصلیاش خروج از افغانستان بود، نه بقای جمهوری. هنگامی که ترامپ و بایدن هر دو به خروج از افغانستان متعهد بودند، خلیلزاد مجری سیاستی بود که در سطح دولت امریکا تعیین شده بود، نه معمار اصلی آن.
البته، این را نیز باید گفت که بههیچعنوان نمیتوان برخی از عملکردهای خودسرانه و سلیقهای خلیلزاد را نادیده گرفت و او را تبرئه کرد. او با بیاعتنایی به دولت مشروع افغانستان، عملاً رفتاری در پیش گرفت که بیشتر به عملکرد یک «دلال آتش بس» شباهت داشت تا یک میانجی صلح. بااین حال، اگر خلیلزاد را صرفاً بهعنوان «خائن بزرگ» معرفی کنیم، این خطر وجود دارد که نقش دولت امریکا و سیاستهای کلانی را که او در چارچوب آن عمل میکرد، نادیده بگیریم.
امریکا و «یک بارمصرفها»
مؤثرترین بخش کتاب، روایت روزهای آخر است. محب مینویسد یکی از کارمندانش بهطور پنهانی به او گفت که نام اش در فهرست تخلیه قرار گرفته و پرواز خروجش تضمین شده است. محب میگوید: همان لحظه فهمیدم که امریکا نه تنها رابطهاش را با مردم افغانستان قطع می کند، بلکه با حکومت افغانستان نیز پیوندهایش را میگسلد. او در ادامه می نویسد که از ترس اینکه مبادا خودش و اشرف غنی شبیه دکتر نجیبالله دستگیر، شکنجه و به دار آویخته شوند، لذا به تام وست زنگ می زند و می پرسد: «آیا ما هم در این فهرست انتقال هستیم؟» پاسخ وست سرد و کوتاه بود: «این یک درخواست است؟» محب گفت: «اگر لازم باشد، بله.» و بعد تام وست می گوید: «درخواست رسمی بدهید» و محب درخواست کتبی فرستاد. اما پاسخ تام وست فقط یک کلمه بود: «دریافت شد.»
این یک کلمه، عصاره سیاست امریکا در قبال متحدانش است. نه توضیحی و نه دلجویی، فقط «دریافت شد.» کافی است. یادآوری کنیم که گزارشهای متعدد رسانههای جهانی نشان دادهاند که امریکا فهرست برخی از افغانهای متقاضی ویزا را به طالبان تحویل داده تا عبورشان از ایستهای بازرسی تسهیل شود؛ اقدامی که خود مقامهای امریکایی بعدها پذیرفتند «زیبا نبود» و «انتخابهای دردناکی» داشت. جان هزاران افغان که به امریکا خدمت کرده بودند، به یک کلمه اداری فروکاسته شد: دریافت شد!
چرا محب از غنی دفاع میکند؟
محب، غنی را سیاستمداری «نهاد ساز» و «ضد فساد» معرفی میکند که میخواست «قدرت را از چنگ جنگ سالاران نجات دهد.» اما همین غنی، در روایت خود محب، تیمش را در برابر عبدالله به دو نیم تقسیم کرد، وزارتخانهها و نیروهای امنیتی را به دو بخش رقیب تبدیل کرد، و کشوری را که به یکپارچگی نیاز داشت، به میدان نزاع دو حلقه نخبگانی بدل ساخت. محب این را «شکاف ساختاری» می نامد، اما مسئولیت آن را به گردن «مداخله امریکا» و «ساختار حکومت وحدت ملی» میاندازد.
این جایی است که روایت محب به دفاعیه تبدیل میشود. او خود اعتراف میکند که در ابتدا به عبدالله با بیاعتمادی نگاه میکرد، اما بعدها نظر خود را تغییر داد. این صداقت ارزشمند است، اما همین جمله نشان میدهد که محب، مثل بسیاری از نخبگان افغانستان، سیاست را از دریچه وفاداریهای شخصی و قومی می دید، نه از دریچه نهادها و برنامهها. همین طرز نگاه، جمهوری را از درون پوساند پیش از آنکه خلیلزاد و طالبان به دروازههای کابل برسندو
کرزی، غنی، و مسئولیت مشترک
محب، کرزی را فردی «شبکه ساز» و «اهل امتیازدهی به جنگ سالاران» معرفی میکند که به قول او، برادرانش در پرونده کابل بانک دخیل بودند و انتخابات اش از حمایت مالی این بانک برخوردار بود. این اتهامها تازه نیستند، اما محب آنها را در کنار تعریفهای خود از غنی می گذارد، بی آنکه بپرسد: آیا غنی نیز، با همه ادعای نهاد سازی، در 14 سال حضور در قدرت از وزارت مالیه تا ریاستجمهوری یک کادر سیاسی متشکل از جوانان اقوام مختلف ساخت؟ آیا او برنامهای برای پس از خود داشت؟
پاسخ، بر اساس واقعیتهای مستند، منفی است. نه کرزی و نه غنی، هیچ کدام پروژهای برای انتقال قدرت به نسل دوم و به نیروهای خارج از حلقههای سنتی قدرت نساختند. هر دو، سیاست را به مدیریت بحرانهای روزانه و حفظ تعادل میان به قول خود شان «جنگ سالاران» و «تکنوکراتها» فروکاستند. اگر جمهوری در 15 آگست 2021 فروپاشید، بخش بزرگی از دلیل آن این بود که هیچ کس نه غنی، نه کرزی، نه عبدالله یک بدنه سیاسی منسجم و مشروع برای دفاع از آن نساخته بود.
طالبان، جایگزینی که «بهتر» نبود
هر نقدی به خلیلزاد و امریکا، بدون اشاره به ماهیت جایگزینی که بر کابل حاکم شد، ناقص است. طالبان در 2021 وعده «حکومت فراگیر» داد. اما امروز، بر اساس گزارشهای نهادهای بینالمللی و داخلی، 185 مقام ارشد این گروه تقریباً به طور کامل از پشتونهاست. در کابینه 49 نفره، حضور تاجیکها و ازبیکها نمادین است و حضور هزارهها نزدیک به صفر. زنان از تمام عرصههای عمومی مثل از آموزش تا اشتغال حذف شدهاند. دانشگاهها استفاده از کتابهای نوشته شده توسط زنان را ممنوع کردهاند. دیوان کیفری بینالمللی در ژوئیه 2025 برای رهبران طالبان به اتهام «آزار جنسیتی بهعنوان جنایت علیه بشریت» حکم بازداشت صادر کرد.
این واقعیتها معنای خاصی به «خیانت» مورد اشاره محب میدهد: امریکا و خلیلزاد نه تنها یک دولت نسبتاً مشروع را رها کردند، بلکه زمینه را برای جایگزینی فراهم کردند که امروز یکی از سرکوبگرترین نظامهای جهان است. اگر «خیانت» واژه درستی باشد، پس باید آن را در برابر تمام زنانی به کار برد که در 20 سال گذشته درس خواندند، کار کردند، و امروز در خانههایشان به نوعی زندانیاند و کسانی که مسئول این وضعیتاند، فقط خلیلزاد و بایدن نیستند، بلکه همه کسانیاند که در کابل، واشنگتن، و دوحه، آینده افغانستان را به معاملهای تاکتیکی فروختند.
کتاب محب، سندی است بر اینکه چگونه یک جمهوری میتواند از درون تهی شود، پیش از آنکه از بیرون سقوط کند. محب درست میگوید که خلیلزاد با طالبان معامله کرد و دولت افغانستان را کنار گذاشت. درست میگوید که امریکا متحدانش را مثل دستمال کاغذی یک بارمصرف دور انداخت. درست میگوید که پاسخ «دریافت شد» تحقیرآمیز و شرمآور بود.
اما محب نمیگوید یا نمیخواهد بگوید که جمهوری افغانستان پیش از رسیدن خلیلزاد به دوحه، در کابل به دو نیم شده بود. نمیگوید که غنی و عبدالله و کرزی و تیمهایشان، هیچ کدام کادرسازی نکردند، هیچ کدام برنامهای برای آینده نداشتند، و هیچ کدام نتوانستند یک نهاد امنیتی واقعی و یک نظام سیاسی فراگیر بسازند. نمیگوید که «نهاد سازی» غنی، در بسیاری موارد، به استخدام بستگان و وفاداران حلقه اول قدرت فروکاسته شد.
درس بزرگ این کتاب برای آیندگان، نه فقط «خیانت امریکا» است که واقعی است بلکه این حقیقت تلخ تر است که هیچ ملتی نمیتواند آزادی و جمهوریت خود را به یک قدرت خارجی بسپارد و انتظار داشته باشد آن قدرت، منافعش را فدای او کند. آنچه در 15 آگست 2021 سقوط کرد، فقط یک دولت نبود؛ یک توهم بود: توهم اینکه میتوان بدون ساختن نهاد، بدون کادرسازی، بدون برنامه، و بدون اتحاد ملی، به قیمت دالرهای خارجی و هلیکوپترهای امریکایی، یک کشور را اداره کرد.
و این، درسی است که نه فقط محب، بلکه همه نخبگان سیاسی افغانستان از غنی و کرزی تا عبدالله و خلیلزاد و دیگر رهبران احزاب باید در برابر تاریخ پاسخگوی آن باشند.
نویسنده: دکتر حسینی




