وضعیت تغذیهای در افغانستان از یک بحران انسانی گذرا، به یک فاجعه ساختاری در حال تبدیل شدن است. آمارهای هشداردهنده سازمان «فائو» و برنامه جهانی غذا مبنی بر مواجهه ۳.۷ میلیون کودک با سوءتغذیه حاد در سال ۲۰۲۶، نشاندهنده فراتر رفتن بحران از سطح «کمبود کالری» و ورود به مرحله «فروپاشی سیستم بقا» است. تحلیل ماهیت این بحران نشان میدهد که رویکرد فعلی جامعه جهانی، که عمدتاً بر «درمان» و رفع علائم فوری متمرکز است، در برابر ریشههای عمیقتر این معضل، ناتوان است.
نقطه ضعف اصلی در چرخهی فعلی کمکهای بینالمللی، نادیده گرفتن عوامل زمینهای است. سوءتغذیه در افغانستان، محصولِ تقاطعِ فقر مفرط، فروپاشی معیشت کشاورزی و «احشامداری»، و محدودیتهای ساختاری در نقش زنان در اقتصاد خانواده است. زمانی که ستون فقرات اقتصادی کشور یعنی بخش کشاورزی دچار اختلال شود، امنیت غذایی نه در سطح ملی، بلکه در سطح خانوارها از بین میرود. در این میان، مفهوم «سلامت یکپارچه» نقشی حیاتی ایفا میکند؛ چرا که پیوند میان سلامت محیط زیست، احشام و انسان در افغانستان به شدت گسسته شده و این گسست، مستقیماً به «لاغری شدید» و مرگومیر کودکان در یکسوم ولایتهای کشور منجر شده است.
بحران فعلی را باید در دو لایه تحلیل کرد: لایه اول، «بحران منابع» است که در آن شکاف عمیق میان نیاز واقعی و بودجههای در دسترس (تنها یکهفتم نیاز تأمین شده) وجود دارد. لایه دوم، «بحران سیاستگذاری» است؛ جایی که توقف کمکهای بینالمللی و تمرکز بر مسکندرمانی بهجای پیشگیری، زنجیره معیشت را قطع کرده است.
دسترسی صرف به غذا برای جلوگیری از بازگشت سوءتغذیه کافی نیست. اگر جامعه بینالمللی به جای تمرکز بر توزیع مواد غذاییِ صرف، بر سرمایهگذاری در بخشهای پیشگیرانه—از جمله احیای توان تولیدی کشاورزان، حمایت از معیشت روستایی و توجه به مؤلفههای اجتماعی و جنسیتی در طراحی برنامهها—تمرکز نکند، افغانستان با نسلی روبرو خواهد بود که آسیبهای جسمی و ذهنیِ ناشی از سوءتغذیه، آیندهای تاریک را برای آنها رقم خواهد زد. مقابله با این فاجعه نیازمند گذار از «مدیریت گرسنگی» به «مدیریت امنیت ساختاری» است.




