از جنگ سرد تا بازگشت طالبان؛ ۱۱ سپتامبر و بومرنگ سیاست‌های آمریکا

روایت ۱۱ سپتامبر را نمی‌توان روایت قربانی شدن آمریکا دانست. سیاست‌هایی که پیش و پس از ۱۱ سپتامبر دنبال شدند میلیون‌ها انسان دیگر را نیز وارد چرخه جنگ و بی‌ثباتی کردند. آمریکا در دهه ۱۳۶۰ برای شکست شوروی از جنگ افغانستان استفاده کرد، پس از ۱۱ سپتامبر برای مبارزه با ترور کشور را اشغال کرد، با حمله به عراق زمینه تازه‌ای برای رشد افراط‌گرایی ایجاد نمود و سرانجام از افغانستان به گونه‌ای خارج شد که طالبان دوباره قدرت را در اختیار گرفتند.
از جنگ سرد تا بازگشت طالبان؛ ۱۱ سپتامبر و بومرنگ سیاست‌های آمریکا

بیست‌وپنج سال از حادثه ۱۱ سپتامبر می‌گذرد؛ حادثه‌ای که پس از آن جهان وارد دوره‌ای شد که واشنگتن آن را «جنگ با تروریزم» نامید. افغانستان نخستین میدان بزرگ این جنگ بود. کمتر از یک ماه پس از حملات نیویورک و واشنگتن، ارتش آمریکا به بهانه مبارزه با تروریزم وارد افغانستان شد، حکومت طالبان را سرنگون کرد و جنگی را آغاز نمود که بیست سال ادامه یافت. اما اگر قرار باشد ۱۱ سپتامبر تنها از لحظه برخورد هواپیماها با برج‌های تجارت جهانی روایت شود، بخش مهمی از واقعیت نادیده خواهد ماند. داستانی که در سال ۲۰۰۱ به نیویورک رسید، سال‌ها پیش از آن در میدان جنگ سرد و از جمله در افغانستان آغاز شده بود.

حال این سؤال مطرح می‌شود که آمریکا تا چه اندازه خود در ایجاد شرایطی نقش داشت که ابتدا القاعده، سپس طالبان و سال‌ها بعد داعش از دل آن سر برآوردند؟ آیا می‌توان واشنگتن را قربانی تروریزم دانست، یا همان تروریزم در بستری رشد کرد که آمریکا و متحدانش برای تأمین مناقع خود ایجاد کرده بودند؟

برای پاسخ باید به دهه ۱۳۶۰ بازگشت. افغانستان در آن زمان یکی از مهم‌ترین میدان‌های رقابت آمریکا و اتحاد شوروی بود. هدف واشنگتن روشن بود؛ شوروی باید در افغانستان زمین‌گیر می‌شد و هزینه حضور نظامی خود را می‌پرداخت. آمریکا و عربستان میلیاردها دلار کمک مالی و نظامی در اختیار مقاومت ضدشوروی قرار دادند و بخش عمده این کمک‌ها از مسیر پاکستان و سازمان استخبارات نظامی آن کشور توزیع شد. در همین دوره افغانستان به محل تجمع هزاران داوطلب اسلام‌گرا از کشورهای مختلف تبدیل شد و شبکه‌هایی شکل گرفت که بعدها در پیدایش جریان‌های جهادی فراملی نقش مهمی ایفا کردند.

آمریکا از این سیاست نتیجه موردنظر خود را گرفت. شوروی در سال ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شد و چند سال بعد خود اتحاد شوروی فروپاشید. اما مسئله این بود که جنگ تمام شد، در حالی که شبکه انسانی، نظامی و ایدئولوژیکی که آمریکا در طول یک دهه ایجاد کرده بود از میان نرفت. هزاران جنگجو، شبکه انتقال پول و سلاح، اردوگاه‌های آموزشی و پیوندهایی که میان نیروهای اسلام‌گرا از کشورهای مختلف ایجاد شده بود همچنان باقی ماند. القاعده نیز در همین محیط شکل گرفت و تجربه جنگ افغانستان را به یک پروژه جهادی فراملی تبدیل کرد.

بنابراین، مسئله فقط این نیست که آیا آمریکا مستقیماً القاعده را ایجاد کرد یا نه. موضوع مهم‌تر آن است که سیاست جنگ سرد واشنگتن، افغانستان را به میدان گسترده نظامی‌سازی و بسیج ایدئولوژیک تبدیل کرد و سپس، پس از رسیدن به هدف خود، کشور را با میراث همان جنگ تنها گذاشت. برای آمریکا، جنگ افغانستان بخشی از رقابت با شوروی بود؛ اما برای مردم افغانستان پایان جنگ سرد به معنای پایان خشونت نبود.

پس از سقوط حکومت نجیب‌الله، کشور وارد جنگ داخلی شد و دولت مرکزی عملاً فروپاشید. گروه‌های مسلحی که در سال‌های جهاد قدرت گرفته بودند این بار برای تصرف کابل با یکدیگر جنگیدند. در همین فضای بی‌دولتی، ناامنی و خستگی عمومی از جنگ بود که طالبان ظهور کردند. بسیاری از بنیانگذاران و فرماندهان طالبان سابقه حضور در جهاد ضدشوروی داشتند و بخش مهمی از نیروهای آنان نیز از مدارس دینی پاکستان و محیط مهاجران افغانستانی برخاسته بودند. در واقع طالبان را نمی‌توان جدا از محیطی فهمید که جنگ سرد، جهاد مسلحانه، سیاست پاکستان و فروپاشی دولت افغانستان ایجاد کرده بود.

از همین منظر می‌توان گفت سیاست آمریکا در دوران جنگ سرد، به شکل‌گیری بستری کمک کرد که ظهور نیروهایی همچون القاعده و طالبان را ممکن ساخت. واشنگتن برای شکست دشمن شوروی، ساختار نظامی و منطقه‌ای خاصی را تقویت کرد؛ اما مسئولیت پیامدهای بلندمدت آن را نپذیرفت. همان سیاستی که در کوتاه‌مدت موفق به نظر می‌رسید، در بلندمدت بومرنگی شد که آثار آن نه فقط افغانستان، بلکه خود آمریکا را نیز هدف قرار داد.

۱۱ سپتامبر نقطه بازگشت این بومرنگ بود و آمریکا را وادار کرد دوباره به همان افغانستانی برگردد که پس از جنگ سرد تا حد زیادی از دستور کارش خارج شده بود. طالبان ظرف مدت کوتاهی سقوط کردند و این بار آمریکا وارد پروژه‌ای شد که بسیار فراتر از مبارزه با القاعده بود. آمریکا نظام سیاسی جدید ایجاد کرد، ارتش و پولیس ساخت، انتخابات برگزار کرد و به بهانه بازسازی افغانستان میلیاردها دلار هزینه شد.

اما مشکل این بود که این ساختار آمریکایی بود و به حضور و حمایت مستقیم آمریکا وابسته بود. ارتش افغانستان به پشتیبانی مالی، هوایی، استخباراتی، فنی و … آمریکا وابستگی شدید داشت و دولت نیز توسط شخصیت‌های وابسته به آمریکات مدیریت می‌شد و بخش بزرگی از منابع مالی خود را از کمک‌های خارجی دریافت می‌کرد. در ظاهر دولتی جدید ساخته شده بود، اما پایه‌های اساسی آن همچنان به حضور آمریکا متکی بود. این ضعف زمانی آشکار شد که آمریکا تصمیم به خروج گرفت.

دولت ترامپ مستقیماً با طالبان وارد مذاکره شد و در حوت ۱۳۹۸ توافق دوحه را امضا کرد؛ توافقی که دولت جمهوری افغانستان طرف اصلی آن نبود. همین تصمیم موقعیت سیاسی طالبان را تقویت کرد و اعتبار حکومت کابل را کاهش داد. گروهی که سال‌ها به‌عنوان شورشی علیه دولت افغانستان می‌جنگید، اکنون در برابر بزرگ‌ترین قدرت جهان پشت میز مذاکره نشسته بود، در حالی که حکومتی که آمریکا دو دهه آن را اداره کرده بود عملاً در حاشیه قرار داشت.

البته مسئولیت رهبران جمهوری، فساد گسترده، اختلافات داخلی و ضعف مدیریتی را نمی‌توان نادیده گرفت. اما همین رهبران توسط آمریکا تعیین می‌شد و ضعف‌ها نیز دو دهه در برابر چشم آمریکا وجود داشت. واشنگتن ساختاری را ایجاد و حمایت کرد که برای ادامه حیات به حضور خودش وابسته بود و سپس همان حمایت را در مدت کوتاهی قطع کرد. نتیجه آن شد که طالبان، پس از بیست سال جنگ با آمریکا، بار دیگر در ۲۴ اسد ۱۴۰۰ وارد کابل شدند.

تناقض آشکار بود: آمریکا در سال ۲۰۰۱ طالبان را از قدرت کنار زد، دو دهه برای جلوگیری از بازگشت آنان جنگید و در نهایت در سال ۱۳۹۸ در دوحه با طالبان توافق کرد و قدرت را به آنها تحویل داد.

اما پیامدهای سیاست‌های آمریکا به القاعده و طالبان محدود نماند. جنگی که پس از ۱۱ سپتامبر به بهانه «مبارزه با تروریزم» آغاز شده بود، در سال ۲۰۰۳ به عراق کشیده شد. حمله آمریکا ساختار دولت عراق را به شدت متزلزل کرد، ارتش این کشور منحل شد و خلأ امنیتی گسترده‌ای شکل گرفت. در همین فضا گروه ابومصعب زرقاوی رشد کرد و بعدها «القاعده در عراق» شکل گرفت؛ جریانی که در مراحل بعد به «دولت اسلامی عراق» و سپس داعش تبدیل شد.

به عبارت دیگر، حمله آمریکا به عراق نه تنها تروریزم را از منطقه حذف نکرد، بلکه بستری ایجاد کرد که یکی از خشن‌ترین گروه‌های افراطی معاصر در آن رشد کرد. چند سال بعد شاخه همین جریان به افغانستان رسید. داعش خراسان در سال ۲۰۱۵ اعلام موجودیت کرد و با جذب شماری از فرماندهان و نیروهای سابق طالبان و تحریک طالبان پاکستان، به یکی از مهم‌ترین تهدیدهای امنیتی افغانستان و منطقه تبدیل شد.

اگر این حوادث در کنار یکدیگر قرار داده شوند، یک زنجیره مشخص دیده می‌شود. آمریکا در جنگ سرد برای شکست شوروی به نظامی‌شدن گسترده جهاد افغانستان کمک کرد؛ از دل همان محیط شبکه‌های جهادی فراملی رشد کردند و القاعده شکل گرفت. جنگ داخلی و خلأ پس از آن زمینه ظهور طالبان را فراهم ساخت. القاعده ۱۱ سپتامبر را رقم زد و آمریکا افغانستان را اشغال کرد. سپس جنگ با ترور به عراق گسترش یافت و در فضای پس از حمله به عراق، زمینه ظهور داعش فراهم شد. سال‌ها بعد داعش خراسان نیز در افغانستان شکل گرفت. در نهایت آمریکا پس از بیست سال از افغانستان خارج شد و طالبان دوباره به قدرت بازگشتند.

در تمام این مراحل، یک طرف بیش از همه هزینه پرداخته است: مردم افغانستان.

برای آمریکا، افغانستان زمانی میدان جنگ سرد بود، بعد به جبهه نخست مبارزه با تروریزم تبدیل شد و سرانجام به جنگی بدل گردید که واشنگتن تصمیم گرفت از آن خارج شود. اما مردم افغانستان امکان نداشتند مانند نیروهای خارجی از کشور خارج شوند. آنان پس از خروج شوروی با جنگ داخلی روبه‌رو شدند، با ظهور طالبان یک دوره دیگر از خشونت و محدودیت را تجربه کردند، در بیست سال جنگ میان نیروهای خارجی، دولت و طالبان قربانی حملات، بمباران‌ها و عملیات انتحاری شدند و پس از خروج آمریکا نیز با سقوط جمهوری و موج جدید مهاجرت مواجه شدند.

کشورهای همسایه نیز از این بحران بی‌نصیب نماندند. ایران و پاکستان طی چند دهه میزبان میلیون‌ها نفر از مردم افغانستان بوده‌اند و هزینه‌های اجتماعی، اقتصادی و امنیتی بحران افغانستان را تحمل کرده‌اند. ناامنی در افغانستان به مهاجرت، قاچاق، گسترش گروه‌های افراطی و بی‌ثباتی مرزی دامن زده و نشان داده است که بحران این کشور به ندرت در داخل مرزهایش باقی می‌ماند.

از همین رو، روایت ۱۱ سپتامبر را نمی‌توان روایت قربانی شدن آمریکا دانست. سیاست‌هایی که پیش و پس از ۱۱ سپتامبر دنبال شدند میلیون‌ها انسان دیگر را نیز وارد چرخه جنگ و بی‌ثباتی کردند. آمریکا در دهه ۱۳۶۰ برای شکست شوروی از جنگ افغانستان استفاده کرد، پس از ۱۱ سپتامبر برای مبارزه با ترور کشور را اشغال کرد، با حمله به عراق زمینه تازه‌ای برای رشد افراط‌گرایی ایجاد نمود و سرانجام از افغانستان به گونه‌ای خارج شد که طالبان دوباره قدرت را در اختیار گرفتند.

البته قدرت‌های بزرگ همواره بر اساس منافع خود عمل می‌کنند و آمریکا نیز از این قاعده مستثنا نیست. در دهه ۱۳۶۰ هدف شکست شوروی بود، پس از ۱۱ سپتامبر هدف تأمین امنیت آمریکا و در سال ۱۴۰۰ هدف پایان دادن به طولانی‌ترین جنگ این کشور. اما مشکل برای افغانستان از جایی آغاز شد که سرنوشت کشور در هر مرحله به تغییر همین منافع گره خورد.

شاید مهم‌ترین درس ۱۱ سپتامبر برای مردم افغانستان همین باشد. کشوری که امنیت و آینده سیاسی خود را بیش از اندازه به تصمیم یک قدرت خارجی وابسته کند، ناچار خواهد شد هزینه تغییر تصمیم همان قدرت را نیز بپردازد. دشمن دیروز ممکن است شریک مذاکره فردا شود و متحد امروز ممکن است زمانی که منافعش تغییر کرد کشور را ترک کند.

بیست‌وپنج سال پس از ۱۱ سپتامبر، آمریکا از افغانستان رفته است؛ اما طالبان دوباره حکومت می‌کنند، داعش خراسان همچنان تهدیدی جدی است، میلیون‌ها نفر مهاجرت کرده‌اند و کشورهای منطقه هنوز با پیامدهای چند دهه بی‌ثباتی روبه‌رو هستند.

حال سؤال اصلی شاید این نباشد که آمریکا در جنگ با تروریزم پیروز شد یا شکست خورد. سؤال مهم‌تر این است که چرا مردم افغانستان باید بارها هزینه سیاست‌هایی را بپردازند که اهداف آنها در بیرون از افغانستان تعیین می‌شود؟

قدرت‌های خارجی می‌آیند، منافعشان تغییر می‌کند و سرانجام می‌روند؛ اما افغانستان و مردم آن باقی می‌مانند و باید با میراث تصمیم‌هایی زندگی کنند که اغلب خود در اتخاذ آنها نقشی نداشته‌اند.

 

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Email
اخبار مرتبط
0 0 رای ها
رتبه بندی نوشته
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x