شکایت از واشنگتن، امید به واشنگتن

عبدالرشید دوستم در پنجمین سالگرد سقوط کابل، از ایالات متحده خواسته است فشارهای مالی و سیاسی بر طالبان را افزایش دهد، کمک‌های مستقیم به این گروه قطع شود و طالبان برای ورود به گفت‌وگوی ملی و بین‌المللی تحت فشار قرار گیرند.
شکایت از واشنگتن، امید به واشنگتن

عبدالرشید دوستم در پنجمین سالگرد سقوط کابل، از ایالات متحده خواسته است فشارهای مالی و سیاسی بر طالبان را افزایش دهد، کمک‌های مستقیم به این گروه قطع شود و طالبان برای ورود به گفت‌وگوی ملی و بین‌المللی تحت فشار قرار گیرند.

این درخواست به خودی خود عجیب نیست. آنچه آن را قابل تأمل می‌کند، مقدمه‌ای است که دوستم پیش از طرح درخواستش بیان می‌کند. او بازگشت طالبان به قدرت را نتیجه «یک سازش و توطئه طرح‌شده خارجی» می‌داند، اما چند سطر بعد، مشخصاً از ایالات متحده امریکا می‌خواهد برای تغییر وضع موجود وارد عمل شود.

اگر امریکا در شکل‌گیری وضعیت موجود نقش داشته، چرا برای تغییر آن نیز باید به امریکا امید بست؟ این تناقض فقط تناقض دوستم نیست؛ نشانه یکی از عمیق‌ترین مشکلات سیاست افغانستان در چند دهه اخیر است: بخش مهمی از نخبگان سیاسی افغانستان هم‌زمان از مداخله خارجی شکایت می‌کنند و حل بحران داخلی را نیز از همان قدرت‌های خارجی انتظار دارند.

امریکا واقعاً چه نقشی در سقوط جمهوری داشت؟

عامل اصلی و محوری سقوط جمهوری «امریکا» بود. حتی وابسته‌ترین شخصیت‌ها به آمریکا نیز معتقدند که تصمیمات امریکا در فراهم‌شدن شرایط سقوط جمهوری نقش اساسی داشت. در همین رابطه گزارش بازرس ویژه امریکا برای بازسازی افغانستان (SIGAR) توافق دوحه و تصمیم امریکا برای خروج را مهم‌ترین عامل کوتاه‌مدت در فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان ارزیابی کرده است. این گزارش همچنین تأکید می‌کند که کنارگذاشتن دولت افغانستان از مذاکرات مستقیم امریکا و طالبان، اعتبار دولت را تضعیف و این تصور را تقویت کرد که جمهوری از سوی مهم‌ترین حامی خود رها شده است.

مسئله فقط خروج سربازان امریکایی نبود. ایالات متحده در دوحه با طالبان به‌عنوان طرف اصلی جنگ مذاکره کرد، در حالی که دولت رسمی افغانستان در حاشیه قرار داشت. خروج نیروهای خارجی زمان‌بندی شد، آزادی پنج هزار زندانی طالبان وارد توافق شد و طالبان بدون آنکه ابتدا با جمهوری بر سر نظم سیاسی آینده به توافق برسند، مهم‌ترین خواست راهبردی خود ـ خروج نیروهای خارجی ـ را به دست آوردند. پژوهش‌های بعدی نیز نشان داده‌اند که این روند به طالبان مشروعیت سیاسی بیشتری داد و اهرم جمهوری را کاهش داد.

از این منظر، خشم دوستم و بسیاری دیگر از رهبران جمهوری سابق از امریکا قابل فهم است. آنان احساس می‌کنند ساختاری که دو دهه با حمایت غرب ساخته شده بود، در حساس‌ترین مرحله بدون تضمین بقای سیاسی و نظامی رها شد. اما این فقط نصف ماجراست.

چرا با وجود این، باز هم امریکا؟

اگر دوستم امریکا را بخشی از علت بحران می‌داند، رجوع دوباره او به واشنگتن در نگاه نخست متناقض به نظر می‌رسد. اما از منظر سیاست قدرت، منطق مشخصی پشت آن وجود دارد.

مخالفان طالبان در پنج سال گذشته نتوانسته‌اند در داخل افغانستان موازنه قدرت ایجاد کنند. رهبران سیاسی خارج از کشور پراکنده‌اند، جبهه‌های نظامی مخالف نتوانسته‌اند تهدیدی در سطح ملی برای حاکمیت طالبان ایجاد کنند و تلاش‌ها برای ایجاد یک چتر سیاسی واحد نیز هنوز به بدیلی منسجم تبدیل نشده است.

در چنین شرایطی، بازیگر ضعیف معمولاً به دنبال یک اهرم بیرونی می‌گردد. دوستم نیز وقتی از امریکا می‌خواهد فشار مالی و انزوای سیاسی طالبان را افزایش دهد، در واقع به همین مسئله اشاره می‌کند: مخالفان طالبان در حال حاضر قدرت کافی برای تحمیل مذاکره به طالبان ندارند؛ بنابراین باید بازیگری بیرونی هزینه ادامه وضع موجود را برای طالبان افزایش دهد.

از این زاویه، درخواست از امریکا بیش از آنکه ناشی از اعتماد به امریکا باشد، محصول فقدان قدرت در داخل است.

میراث جمهوری؛ سیاستی که خارجی شد

اما مسئله لایه عمیق‌تری نیز دارد. در بیست سال جمهوری، سیاست افغانستان به‌شدت وابسته به آمریکا  بود. دولت، نیروهای امنیتی، بودجه عمومی و حتی بسیاری از نهادهای مدنی به گونه‌ای توسط آمریکا مدیریت می‌شدند که بدون حمایت این کشور قادر نبودند در همان ابعاد به فعالیت ادامه دهند. ساختار نیروهای امنیتی نیز چنان طراحی شده بود که به پشتیبانی فنی، هوایی، استخباراتی و قراردادی امریکا وابستگی بالایی داشت.

این وابستگی فقط مالی و نظامی نبود؛ بلکه در تصور نخبگان سیاسی افغانستان در دوره جمهوری، آمریکا همه کاره کابل بود. در همین راستا مهم‌ترین منازعات سیاسی دوره جمهوری همچون بحران انتخابات، اختلاف رهبران، مذاکرات صلح و حتی تعیین حدود مشارکت سیاسی، با دخالت مستقیم آمریکا حل می‌شد. به این ترتیب، در ذهنیت نخبگان سیاسی افغانستان اراده‌ای جز اراده آمریکا نبود.

جمهوری سقوط کرد، اما این ذهنیت سیاسی باقی ماند. به همین دلیل است که حتی برخی از کسانی که امروز امریکا را به «معامله» بر سر افغانستان متهم می‌کنند، همچنان چشم امیدشان به واشنگتن است.

پارادوکس «استقلال» در سیاست افغانستان

در اینجا با پارادوکسی قدیمی‌تر روبه‌رو می‌شویم. تقریباً تمام جریان‌های سیاسی افغانستان از استقلال سخن گفته‌اند، اما بخش بزرگی از بازیگران سیاسی معاصر در مقاطع مختلف برای مقابله با رقیب داخلی به حمایت خارجی متوسل شده‌اند.

در چنین الگویی، مشکل اصلی صرفاً «دخالت خارجی» نیست. قدرت‌های خارجی زمانی امکان مداخله گسترده پیدا می‌کنند که نیروهای داخلی نیز برای تقویت موقعیت خود، آنها را وارد معادله کنند.

به همین دلیل شاید پرسش مهم‌تر این نباشد که چرا امریکا، پاکستان یا دیگر کشورها در افغانستان مداخله کرده‌اند. پرسش اصلی‌تر این است که: چرا سیاست داخلی افغانستان بارها به نقطه‌ای رسیده است که بازیگران داخلی برای شکست رقیب خود به قدرت خارجی نیاز پیدا می‌کنند؟ این پرسش، مسئولیت را از دوش قدرت‌های خارجی برنمی‌دارد؛ بلکه نیمه دیگر مسئله را آشکار می‌کند.

درخواست دوستم و یک اعتراف ناخواسته

از این منظر، پیام دوستم را می‌توان نوعی اعتراف ناخواسته به وضعیت اپوزیسیون نیز خواند. وقتی یکی از قدرتمندترین فرماندهان و رهبران سیاسی چند دهه اخیر افغانستان، پنج سال پس از سقوط جمهوری، راه وادارکردن طالبان به گفت‌وگو را در افزایش فشار امریکا جست‌وجو می‌کند، معنای ضمنی آن این است که نیروهای مخالف هنوز نتوانسته‌اند اهرم داخلی مؤثری برای تغییر رفتار طالبان ایجاد کنند.

این مسئله با موضوع پراکندگی مخالفان نیز ارتباط مستقیم دارد. اگر مخالفان طالبان دارای سازمان سیاسی منسجم، پایگاه اجتماعی فعال، برنامه مشترک و قدرت فشار داخلی بودند، نقش امریکا می‌توانست مکمل باشد. اما هنگامی که عامل خارجی به شرط اصلی تغییر تبدیل شود، یک چرخه تاریخی دوباره شکل می‌گیرد: «نیروی داخلی برای تغییر حکومت به خارج متوسل می‌شود؛ قدرت خارجی بر اساس منافع خود وارد می‌شود؛ نظم جدید به حمایت خارجی وابسته می‌ماند؛ و با تغییر محاسبات همان قدرت خارجی، دوباره بحران آغاز می‌شود.» افغانستان این چرخه را بیش از یک بار تجربه کرده است.

شاید پرسش را باید برعکس کرد

بنابراین تناقض موجود در سخنان دوستم فقط این نیست که از امریکا شکایت می‌کند و از امریکا کمک می‌خواهد. مسئله اصلی‌تر این است که پنج سال پس از سقوط جمهوری، بخشی از نخبگان سیاسی افغانستان هنوز پاسخ روشنی به یک پرسش اساسی نداده‌اند که «اگر امریکا نخواهد، چه؟»

اگر واشنگتن به این نتیجه برسد که فشار بیشتر بر طالبان در راستای منافعش نیست؛ اگر کشورهای منطقه تعامل با کابل را بر تغییر حکومت ترجیح دهند؛ و اگر جهان به تدریج حضور طالبان را به‌عنوان یک واقعیت سیاسی بپذیرد، مخالفان طالبان چه راهبرد مستقلی دارند؟

این همان نقطه‌ای است که مسئله افغانستان از سیاست خارجی به بحران سیاست داخلی بازمی‌گردد.

اگرچه تصمیمات امریکا در دوحه و خروج سال ۱۴۰۰ سهم اصلی را در فراهم‌شدن شرایط سقوط جمهوری داشت؛ اما هیچ قدرت خارجی الزام تاریخی ندارد که اشتباهات گذشته خود را مطابق خواست سیاستمداران افغانستان جبران کند.

پنج سال پس از سقوط کابل، شاید مهم‌ترین مسئله برای رهبران بیرون از افغانستان نه متقاعدکردن واشنگتن، بلکه پاسخ‌دادن به این پرسش باشد که بدون واشنگتن چه می‌توانند بکنند؟ تا زمانی که پاسخ این پرسش روشن نباشد، سیاست افغانستان همچنان گرفتار همان تناقض خواهد بود: «اعتراض به تصمیم خارجی، و انتظار نجات از خارج.»

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Email
مطالب مرتبط
0 0 رای ها
رتبه بندی نوشته
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x