پنج سال تبعید؛ چرا مخالفان طالبان هنوز نتوانسته‌اند متحد شوند؟

پنج سال برای بازسازی یک جریان سیاسی زمان کمی نیست. از ۲۴ اسد ۱۴۰۰ که نظام جمهوری فروپاشید و بخش بزرگی از رهبران سیاسی آن افغانستان را ترک کردند، طالبان توانسته‌اند قدرت را در کابل حفظ کنند؛ اما مخالفان سیاسی آنان هنوز نتوانسته‌اند بر سر یک رهبری، سازمان یا حتی نقشه راه مشترک به توافق برسند.
پنج سال تبعید؛ چرا مخالفان طالبان هنوز نتوانسته‌اند متحد شوند؟

پنج سال برای بازسازی یک جریان سیاسی زمان کمی نیست. از ۲۴ اسد ۱۴۰۰ که نظام جمهوری فروپاشید و بخش بزرگی از رهبران سیاسی آن افغانستان را ترک کردند، طالبان توانسته‌اند قدرت را در کابل حفظ کنند؛ اما مخالفان سیاسی آنان هنوز نتوانسته‌اند بر سر یک رهبری، سازمان یا حتی نقشه راه مشترک به توافق برسند.

البته در این مدت نشست‌های متعددی برگزار شده، شوراها و جبهه‌هایی شکل گرفته و «روند ویانا» نیز کوشیده است نیروهای مختلف مخالف طالبان را گردهم آورد. پنجمین نشست این روند در سال ۲۰۲۵ با حضور بیش از صد تن از چهره‌های سیاسی، مدنی و جریان‌های مخالف طالبان برگزار شد. با این حال، فاصله زیادی میان «نشست مشترک» و «اپوزیسیون متحد» وجود دارد.

پرسش بنابراین این نیست که چرا رهبران بیرون از افغانستان با یکدیگر ملاقات نمی‌کنند؛ پرسش مهم‌تر این است که چرا پنج سال گفت‌وگو هنوز نتوانسته است به تولید یک اراده سیاسی مشترک منجر شود؟

رهبرانی که جمهوری را از دست دادند، اما منطق آن را نه

نخستین پاسخ را شاید باید در خود تجربه جمهوری جست‌وجو کرد. نظام سیاسی پس از ۱۳۸۰ نتوانست احزاب قدرتمند و نهادینه‌ای ایجاد کند که رقابت سیاسی را از اشخاص مستقل سازند. بخش بزرگی از سیاست افغانستان پیرامون شخصیت‌ها، رهبران قومی، شبکه‌های محلی و روابط شخصی با قدرت مرکزی شکل گرفت.

در نتیجه، بسیاری از رهبران سیاسی با «سازمان» از افغانستان خارج نشدند؛ با نام، سابقه و شبکه شخصی خود خارج شدند. فروپاشی جمهوری این فرهنگ سیاسی را از میان نبرد. فقط جغرافیای آن را تغییر داد.

همان رهبرانی که در کابل برای وزارت، معاونت، ولایت و سهم در حکومت رقابت می‌کردند، اکنون در خارج از افغانستان بر سر جایگاه در اپوزیسیون رقابت می‌کنند. در چنین فضایی، مسئله فقط اختلاف بر سر طالبان نیست؛ مسئله این است که اگر روزی بدیلی در برابر طالبان شکل گیرد، چه کسی در رأس آن خواهد ایستاد؟

به همین دلیل، وحدت برای برخی بازیگران فقط به معنای کنارگذاشتن اختلافات نیست؛ به معنای پذیرفتن رهبری دیگری نیز هست. و درست در همین نقطه است که بسیاری از ائتلاف‌ها شکننده می‌شوند.

 

همه با طالبان مخالف‌اند؛ اما برای افغانستان پس از طالبان چه می‌خواهند؟

دومین مشکل عمیق‌تر است. «مخالفت با طالبان» به خودی خود یک برنامه سیاسی نیست. نیروهای مخالف ممکن است درباره ضرورت تغییر وضع موجود توافق داشته باشند، اما هنگامی که پرسش از آینده مطرح می‌شود، اختلافات آشکار می‌شود: نظام آینده متمرکز باشد یا غیرمتمرکز؟ ریاستی باشد یا پارلمانی؟ جایگاه دین در قانون اساسی چه باشد؟ ساختار قدرت چگونه میان مرکز و ولایات توزیع شود؟ تکلیف قانون اساسی جمهوری چه خواهد شد؟ و مهم‌تر از همه، انتقال قدرت چگونه صورت گیرد؟

این اختلافات را نباید لزوماً منفی دانست. در یک جامعه متکثر، اختلاف طبیعی است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که نیروهای سیاسی نتوانند قواعد مدیریت اختلاف را ایجاد کنند. اپوزیسیون موفق الزاماً مجموعه‌ای از نیروهای همفکر نیست؛ مجموعه‌ای از نیروهای متفاوت است که می‌توانند بر سر حداقلی از قواعد مشترک توافق کنند. مخالفان طالبان هنوز چنین «حداقل مشترکی» را به یک قرارداد سیاسی معتبر تبدیل نکرده‌اند.

بحران اعتماد؛ میراثی سنگین‌تر از اختلاف سیاسی

عامل سوم، فقدان اعتماد است. بسیاری از بازیگران سیاسی امروز افغانستان تازه با یکدیگر آشنا نشده‌اند. آنها سابقه چند دهه رقابت، ائتلاف، جدایی، جنگ، مصالحه و دوباره رقابت را با خود حمل می‌کنند. خاطره جنگ‌های دهه هفتاد، رقابت‌های قومی، منازعات دوران جمهوری و ائتلاف‌هایی که بارها شکل گرفتند و فروپاشیدند، هنوز بر روابط میان رهبران سیاسی سایه انداخته است. به همین دلیل، هر پیشنهاد وحدت با یک پرسش پنهان همراه می‌شود: اگر قدرت دوباره به دست آید، چه کسی دیگری را حذف خواهد کرد؟

این شاید یکی از مهم‌ترین موانع اپوزیسیون باشد. رهبران مخالف طالبان فقط به طالبان بی‌اعتماد نیستند؛ در مواردی به یکدیگر نیز اعتماد ندارند. در علم سیاست، ائتلاف زمانی پایدار می‌شود که بازیگران مطمئن باشند همکاری امروز به حذف فردای آنها منجر نمی‌شود. بدون چنین تضمینی، عقلانیت فردی هر بازیگر او را به حفظ سازمان، منابع و شبکه مستقل خود سوق می‌دهد؛ حتی اگر نتیجه جمعی آن، ضعف همه باشد.

رهبران قدیمی و جامعه‌ای که تغییر کرده است

مشکل دیگری نیز وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد: فاصله میان بخشی از رهبران سیاسی خارج از کشور و جامعه‌ای که قرار است نمایندگی کنند. افغانستان سال ۱۴۰۵ همان افغانستان سال ۱۳۸۰ نیست. نسلی وارد عرصه اجتماعی شده که تجربه مستقیم جنگ‌های مجاهدین را ندارد، با رسانه‌های اجتماعی زندگی کرده، تحصیلات متفاوتی دارد و الزاماً اقتدار رهبران سنتی قومی و جهادی را مانند نسل‌های پیشین نمی‌پذیرد. بخش مهمی از نسل جوان، زنان، جامعه مدنی، روزنامه‌نگاران و تحصیل‌کردگان افغانستان نیز ممکن است مخالف سیاست‌های طالبان باشند، اما این مخالفت به معنای تمایل آنها به بازگشت چهره‌ها و مناسبات سیاسی جمهوری سابق نیست.

اینجاست که اپوزیسیون با یک مشکل مشروعیت مواجه می‌شود. مخالفت با طالبان الزاماً به معنای حمایت از مخالفان طالبان نیست. این دو گزاره بسیار متفاوت‌اند. اگر نیروهای سیاسی خارج از افغانستان این فاصله را درک نکنند، ممکن است تصور کنند ضعف آنها فقط ناشی از اختلاف داخلی یا نبود حمایت خارجی است؛ در حالی که بخشی از مشکل، ناتوانی در ایجاد رابطه‌ای تازه با جامعه افغانستان است.

طالبان از تفرقه مخالفان سود می‌برد

در مقابل این پراکندگی، طالبان یک مزیت تعیین‌کننده دارد: دولت را در اختیار دارد. پنج سال پس از بازگشت به قدرت، طالبان همچنان کنترل تقریباً تمام قلمرو افغانستان، دستگاه اداری و منابع اصلی دولتی را حفظ کرده‌اند و مخالفان مسلح نیز تاکنون نتوانسته‌اند موازنه قدرت را به‌طور اساسی تغییر دهند. ارزیابی‌های تازه در آستانه پنجمین سال حاکمیت طالبان نیز بر همین عدم توازن میان حکومت و مخالفان تأکید دارند.

در سیاست، زمان همیشه به سود اپوزیسیون عمل نمی‌کند. هر سالی که یک حکومت باقی می‌ماند، حضور آن می‌تواند عادی‌تر شود؛ شبکه اداری خود را تثبیت می‌کند، روابط خارجی می‌سازد و مخالفانش با مشکل منابع، فرسایش تشکیلاتی و پراکندگی بیشتر مواجه می‌شوند.

طالبان امروز حتی بدون به‌رسمیت‌شناسی گسترده بین‌المللی، توانسته‌اند روابط عملی خود را با شماری از کشورهای منطقه و فراتر از منطقه توسعه دهند. در پنجمین سال حاکمیت، فقط روسیه به شناسایی رسمی رسیده، اما تعامل دیپلماتیک بسیاری از کشورها با کابل گسترش یافته است. این روند برای مخالفان یک پیام جدی دارد: جهان الزاماً منتظر شکل‌گیری بدیل آنها نخواهد ماند.

مشکل اصلی؛ بحران «کنش جمعی»

شاید بتوان همه این عوامل را در یک مفهوم خلاصه کرد: بحران کنش جمعی. تقریباً همه جریان‌های مخالف از تداوم انحصار قدرت توسط طالبان ناراضی‌اند. تقریباً همه از حکومت فراگیر، حقوق مردم و آینده متفاوت افغانستان سخن می‌گویند. اما هنگامی که زمان پرداخت هزینه وحدت فرا می‌رسد ـ کنارگذاشتن بخشی از ادعای رهبری، پذیرفتن قواعد مشترک، تقسیم منابع و تن‌دادن به تصمیم جمعی ـ همکاری دشوار می‌شود.

هر بازیگر ترجیح می‌دهد وحدت شکل بگیرد، اما تا حد امکان حول محور خودش. نتیجه همان پارادوکس آشنای سیاست است: همه از وحدت سود می‌برند، اما رفتار جداگانه هرکدام می‌تواند مانع تحقق آن شود.

پنج سال پس از سقوط جمهوری، شاید بزرگ‌ترین شکست رهبران سیاسی بیرون از افغانستان این نباشد که نتوانسته‌اند طالبان را از قدرت کنار بزنند. با توجه به موازنه موجود، چنین انتظاری شاید از ابتدا واقع‌بینانه نبود. شکست مهم‌تر این است که هنوز نتوانسته‌اند به مردم افغانستان نشان دهند که از تجربه فروپاشی جمهوری چه آموخته‌اند.

اگر همان رقابت‌های شخصی، همان بی‌اعتمادی‌ها، همان سهم‌خواهی‌ها و همان تصور قدیمی از سیاست در قالب نام‌های تازه بازتولید شود، حتی وحدت ظاهری نیز مشکل را حل نخواهد کرد. مسئله امروز مخالفان طالبان بیش از آنکه یافتن یک «رهبر واحد» باشد، ایجاد قواعد مشترک بازی سیاسی است؛ قواعدی که در آن هیچ فرد، قوم یا جریان سیاسی نتواند آینده افغانستان را ملک انحصاری خود بداند.

شاید به همین دلیل، پنج سال پس از سقوط جمهوری، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که «چه کسی بدیل طالبان است؟» پرسش دشوارتر این است که «آیا کسانی که نتوانستند جمهوری را با یکدیگر حفظ کنند، آموخته‌اند چگونه بر سر افغانستانِ پس از طالبان با یکدیگر زندگی سیاسی کنند؟»

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Email
مطالب مرتبط
0 0 رای ها
رتبه بندی نوشته
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x