مجله نیویورکر در گزارشی به بنبست راهبردی واشنگتن در قبال ایران پرداخته و نوشته است که دولت ترامپ، پس از ورود به مناقشهای پرهزینه، هنوز نتوانسته به اهداف اعلامی خود، از جمله مهار برنامه هستهای ایران و تضعیف توان موشکی این کشور، دست یابد. این گزارش همچنین به پیامدهای گستردهتر درگیری، از جمله افزایش اهمیت تنگه هرمز و پیچیدهتر شدن محاسبات آمریکا در برابر ایران، اشاره دارد.
آنچه از دل این گزارش برمیآید، تنها یک ناکامی تاکتیکی نیست، بلکه نشانهای از شکست در سطح راهبردی است. دونالد ترامپ با این تصور وارد میدان شد که میتواند در زمانی کوتاه، با اتکا به فشار نظامی و سیاسی، نتیجهای قاطع به دست آورد؛ اما واقعیتِ میدان، از جنس دیگری بود. ایران نهتنها در برابر فشارها فرو نپاشید، بلکه توانست جنگ را به عرصهای فرسایشی تبدیل کند؛ عرصهای که در آن، آمریکا بیش از آنکه دست بالا را داشته باشد، ناچار به مدیریت خسارت شد.
نکته مهم اینجاست که در چنین مناقشهای، معیار پیروزی، صرفاً اعلام هدف نیست، بلکه توانایی تحقق آن است. وقتی توقف برنامه هستهای ایران، برچیدن توان موشکی، یا دستکم تحمیل یک نظم سیاسی مطلوب واشنگتن محقق نمیشود، ادعای پیروزی بیشتر به روایتسازی شباهت دارد تا واقعیت میدانی. از همین روست که تلاش برای انتقال میدان از جنگ نظامی به جنگ اقتصادی، بیش از آنکه نشانه ابتکار باشد، اعترافی غیرمستقیم به محدودیت ابزارهای قبلی است.
ج.ا.ایران در طول دهههای گذشته نشان داده که تحریم، فشار و تهدید را صرفاً بهعنوان متغیرهایی بیرونی تحمل نمیکند، بلکه آنها را به بخشی از منطقِ بقا و بازسازی قدرت خود تبدیل کرده است. همین توان تابآوری است که محاسبات آمریکا را به بنبست کشانده است. در چنین شرایطی، هرچه واشنگتن بیشتر بر اهرم فشار تکیه کند، بیشتر با این واقعیت روبهرو میشود که ایران را نمیتوان با نسخههای تکراری و ابزارهای فرسوده به تسلیم واداشت.
از این منظر، مسئله اصلی نهفقط شکست یک عملیات یا ناکامی یک رئیسجمهور، بلکه افول کارآمدی یک الگوی سیاست خارجی است؛ الگویی که گمان میکرد قدرت نظامی و فشار اقتصادی میتواند جایگزینِ فهم واقعبینانه از طرف مقابل شود. تجربه ایران بار دیگر نشان داد که در برابر بازیگری که ظرفیت مقاومت، بازسازی و پاسخگویی دارد، ماجراجویی نظامی نه پایان بحران، بلکه آغاز پیچیدگیهای تازه است.
بنابراین، اگر امروز آمریکا به دنبال خروج از وضعیتی است که خود ساخته، این خروج نه از موضع برتری، بلکه از موضع بنبست انجام میشود؛ و این همان نقطهای است که شکست راهبردی معنا پیدا میکند: جایی که طرفِ آغازگرِ بحران، نه به هدف خود میرسد و نه میتواند هزینههای آن را بهسادگی مهار کند.




