فراتر از فرماندهی؛ احمدشاه مسعود و مسئله دولت در افغانستان

تاریخ معاصر افغانستان فرمانده کم نداشته است. چهار دهه جنگ، ده‌ها چهره نظامی و صدها گروه مسلح را به وجود آورد، اما مشکل اساسی کشور دقیقاً از جایی آغاز شد که بسیاری از این نیروها پس از کسب قدرت نتوانستند آن را به یک نظم سیاسی پایدار تبدیل کنند.
فراتر از فرماندهی؛ احمدشاه مسعود و مسئله دولت در افغانستان

۱۸ سنبله هر سال نام احمدشاه مسعود را دوباره به مرکز بحث‌های سیاسی افغانستان بازمی‌گرداند؛ شخصیتی که درباره او همچنان روایت‌های متفاوتی وجود دارد، اما حتی بسیاری از مخالفانش نیز نمی‌توانند نقش او را در تحولات چند دهه اخیر افغانستان نادیده بگیرند. مسعود بیشتر به عنوان یک فرمانده نظامی شناخته می‌شود؛ فرمانده‌ای که در برابر ارتش شوروی مقاومت کرد، پنجشیر را به یکی از دشوارترین مناطق برای نیروهای مهاجم تبدیل ساخت و سال‌ها بعد نیز در برابر طالبان ایستاد. با این حال، شاید تقلیل احمدشاه مسعود به یک فرمانده موفق نظامی، بخش مهم‌تری از شخصیت سیاسی او را نادیده بگیرد. مسئله اصلی درباره مسعود فقط این نیست که چگونه جنگید، بلکه این است که او در میان نسلی از فرماندهان که بسیاری از آنان قدرت را در تفنگ می‌دیدند، به تدریج به این نتیجه رسید که مسئله اصلی افغانستان تنها پیروزی در جنگ نیست؛ بلکه ساختن یک نظم سیاسی پس از جنگ است.

تاریخ معاصر افغانستان فرمانده کم نداشته است. چهار دهه جنگ، ده‌ها چهره نظامی و صدها گروه مسلح را به وجود آورد، اما مشکل اساسی کشور دقیقاً از جایی آغاز شد که بسیاری از این نیروها پس از کسب قدرت نتوانستند آن را به یک نظم سیاسی پایدار تبدیل کنند. سقوط حکومت نجیب‌الله نمونه روشنی از همین مشکل بود. مجاهدین توانستند حکومت را شکست دهند، اما پیروزی نظامی به ایجاد یک دولت باثبات منجر نشد و کابل به میدان رقابت نیروهایی تبدیل شد که هرکدام بخشی از قدرت را در اختیار داشتند. تجربه آن سال‌ها نشان داد که فتح یک پایتخت الزاماً به معنای ساختن یک دولت نیست؛ همان‌گونه که داشتن نیروی نظامی نیز الزاماً به معنای برخورداری از اقتدار سیاسی نیست. به نظر می‌رسد مسعود بیش از بسیاری از فرماندهان هم‌نسل خود این تفاوت را درک کرده بود.

این نگاه را می‌توان حتی در تجربه سال‌های مقاومت در پنجشیر مشاهده کرد. پنجشیر برای مسعود تنها یک پایگاه نظامی نبود. شرایط جنگ او را مجبور کرده بود در کنار سازمان‌دهی نیروهای رزمی، به اداره مناطق تحت کنترل، تأمین امنیت، تنظیم روابط اجتماعی و حفظ ارتباط با مردم نیز توجه کند. طبیعی است که ساختار ایجادشده در آن شرایط را نمی‌توان با یک دولت مدرن مقایسه کرد، اما همین تجربه اهمیت داشت. فرماندهی که تنها به جنگ فکر می‌کند، عمدتاً دشمن، سلاح و عملیات را می‌بیند؛ اما کسی که ناچار است درباره زندگی مردم در قلمرو تحت کنترل خود نیز تصمیم بگیرد، به تدریج با مسئله حکومت مواجه می‌شود. تفاوت مسعود در همین گذار بود؛ گذار از فرماندهی یک مقاومت به فکر کردن درباره اداره یک جامعه.

البته نباید از احمدشاه مسعود تصویری ساخت که گویی از ابتدا یک سیاستمدار کامل با برنامه‌ای مشخص برای دولت‌سازی بود. او نیز محصول زمان خود بود و سیاست او در جریان جنگ، شکست، تجربه و تغییر شرایط شکل گرفت. افغانستان آن روزها نه محیطی عادی برای سیاست‌ورزی بود و نه ساختارهای باثباتی وجود داشت که رهبران سیاسی در چارچوب آن فعالیت کنند. مداخله شوروی، جنگ مجاهدین، رقابت کشورهای منطقه، فروپاشی دولت و سپس ظهور طالبان، سیاست را به شدت با جنگ درآمیخته بود. اما اهمیت مسعود شاید در همین باشد که در چنین فضایی به تدریج از منطق صرفاً نظامی فاصله گرفت و دریافت که افغانستان را نمی‌توان تنها با یک نیروی مسلح اداره کرد.

این مسئله به‌خصوص پس از سقوط حکومت نجیب‌الله اهمیت بیشتری یافت. تجربه جنگ‌های داخلی نشان داد که مشکل افغانستان تنها نبود قدرت نیست، بلکه چگونگی توزیع آن نیز هست. ممکن است یک گروه بتواند بخش بزرگی از کشور یا حتی کابل را در اختیار بگیرد، اما اگر گروه‌های دیگر احساس کنند سهمی در ساختار سیاسی ندارند، قدرت مرکزی با مقاومت روبه‌رو خواهد شد. افغانستان بارها این چرخه را تجربه کرده است. یک جریان قدرت می‌گیرد، دیگری احساس حذف می‌کند، مقاومت شکل می‌گیرد و دوباره جنگ آغاز می‌شود. مسعود در سال‌های پایانی زندگی خود بیش از گذشته به ضرورت نوعی توافق سیاسی میان گروه‌های مختلف افغانستان توجه نشان می‌داد و تلاش می‌کرد مقاومت در برابر طالبان را از چارچوب یک قوم یا جغرافیای مشخص خارج کند.

همین مسئله یکی از مهم‌ترین نکات در ارزیابی سیاسی او است. مسعود تاجیک بود، در پنجشیر پایگاه اصلی داشت و طبیعی بود که بخش بزرگی از نیروها و شبکه اجتماعی او از همان محیط شکل گرفته باشد. اما آیا می‌توان به همین دلیل کل پروژه سیاسی او را قومی دانست؟ به نظر می‌رسد چنین نگاهی بیش از اندازه ساده‌انگارانه است. تقریباً تمام رهبران سیاسی افغانستان از یک جغرافیا، قوم یا شبکه اجتماعی مشخص برخاسته‌اند؛ مسئله مهم این است که آیا در همان محدوده باقی می‌مانند یا تلاش می‌کنند از آن فراتر بروند. مسعود، به‌خصوص در سال‌های پایانی زندگی، در مسیر دوم حرکت می‌کرد. تلاش برای ایجاد ائتلاف با نیروهای مختلف، ارتباط با رهبران اقوام دیگر و تأکید بر مقاومت در سطح افغانستان نشان می‌داد که او به محدودیت یک پروژه صرفاً قومی واقف شده بود.

این موضوع در مقابله او با طالبان نیز اهمیت داشت. جنگ میان مسعود و طالبان تنها رقابت دو نیروی نظامی نبود؛ در پشت آن دو تصور متفاوت از ساختار سیاسی افغانستان قرار داشت. طالبان به دنبال ایجاد حکومتی بسیار متمرکز و مبتنی بر قرائت خاص خود از دین و نظم اجتماعی بودند و در مقابل، مسعود به تدریج بر ساختاری تأکید می‌کرد که گروه‌های مختلف افغانستان در آن امکان حضور داشته باشند. اختلاف در واقع تنها بر سر این نبود که چه کسی کابل را کنترل کند، بلکه این بود که افغانستان چگونه باید اداره شود.

شاید بتوان گفت همین مسئله است که شخصیت مسعود را امروز نیز برای علوم سیاسی افغانستان قابل بررسی می‌کند. بسیاری از فرماندهان در تاریخ توانسته‌اند دشمن خود را شکست دهند، اما تعداد بسیار کمتری توانسته‌اند پس از جنگ نظم سیاسی ایجاد کنند. جنگ منطق ساده‌تری دارد؛ دشمن باید تضعیف یا شکست داده شود. اما سیاست پیچیده‌تر است، زیرا در سیاست حتی رقیب دیروز ممکن است بخشی از ساختار فردا باشد. دولت‌سازی در کشوری مانند افغانستان بدون پذیرش همین واقعیت تقریباً ناممکن است. مسعود نیز به مرور به این نتیجه رسیده بود که افغانستان را نمی‌توان با حذف کامل دیگران اداره کرد.

البته این به معنای نادیده گرفتن اشتباهات دوره مجاهدین یا مسئولیت نیروهای مختلف در جنگ‌های داخلی نیست. احمدشاه مسعود نیز در یکی از پیچیده‌ترین و خونین‌ترین دوره‌های تاریخ افغانستان حضور داشت و هر ارزیابی جدی از او باید آن دوره را نیز ببیند. اما تفاوت میان تحلیل و داوری سیاسی دقیقاً در همین جا مشخص می‌شود. شخصیت‌های تاریخی را نمی‌توان تنها بر اساس یک مقطع ارزیابی کرد؛ باید مسیر تحول سیاسی آنان را نیز دید. مسعود دهه ۱۳۶۰، مسعود دوره سقوط نجیب‌الله و مسعود سال‌های مقاومت در برابر طالبان الزاماً یک تجربه سیاسی واحد نبود. در این مسیر نوع نگاه او به قدرت، ائتلاف و آینده افغانستان نیز تغییر کرد.

در سال‌های آخر زندگی، مسعود دیگر تنها فرمانده یک منطقه نبود. او در برابر طالبان به مهم‌ترین نماد مقاومت نظامی تبدیل شده بود و هم‌زمان تلاش می‌کرد برای این مقاومت مشروعیت سیاسی و بین‌المللی ایجاد کند. سفرها، ارتباطات سیاسی و تلاش برای جلب توجه جهان به خطر گسترش افراط‌گرایی نشان می‌داد که او مسئله افغانستان را دیگر تنها از پشت سنگر نمی‌دید. شاید اگر زندگی او ادامه پیدا می‌کرد، می‌شد روشن‌تر قضاوت کرد که این تحول سیاسی تا کجا پیش می‌رفت و آیا می‌توانست در عمل به ایجاد یک ساختار سیاسی پایدار منجر شود یا نه. ترور او در ۱۸ سنبله ۱۳۸۰ این پرسش را برای همیشه در سطح فرض باقی گذاشت.

با این حال، امروز نیز می‌توان اهمیت مسعود را در مقایسه با وضعیت افغانستان بهتر درک کرد. طالبان پس از بیست سال جنگ توانستند دوباره قدرت را در کابل به دست گیرند. از منظر نظامی این یک پیروزی بزرگ بود؛ اما پنج سال پس از آن هنوز پرسش‌های مربوط به مشروعیت، مشارکت سیاسی، حضور اقوام و گروه‌های مختلف و نوع رابطه حکومت با جامعه حل نشده است. این همان تفاوتی است که تجربه تاریخ افغانستان بارها نشان داده است: کنترل جغرافیا یک مرحله است و ساختن دولت مرحله‌ای دیگر.

دولت تنها زمانی شکل نمی‌گیرد که یک نیروی نظامی بتواند تمام ولایت‌ها را کنترل کند. دولت زمانی پایدار می‌شود که بخش‌های مختلف جامعه، حتی اگر از حکومت ناراضی باشند، اصل ساختار سیاسی را متعلق به خود بدانند و برای تغییر آن ناچار به رفتن به سوی اسلحه نباشند. افغانستان دقیقاً در ساختن چنین رابطه‌ای میان جامعه و قدرت مشکل داشته است. از همین زاویه، اهمیت نگاه سیاسی مسعود بیشتر آشکار می‌شود؛ زیرا او پس از سال‌ها جنگ به تدریج به این نتیجه رسیده بود که پیروزی نظامی اگر به توافق سیاسی منجر نشود، تنها مقدمه جنگ بعدی خواهد بود.

شاید به همین دلیل باشد که پس از گذشت بیست‌وپنج سال هنوز نام احمدشاه مسعود در سیاست افغانستان زنده است. ماندگاری او فقط محصول خاطره جنگ با شوروی یا مقاومت در برابر طالبان نیست. بسیاری از فرماندهان در همان جنگ‌ها حضور داشتند و امروز نام آنان بسیار کمتر شنیده می‌شود. مسعود به این دلیل ماندگار شد که به تدریج از محدوده فرماندهی نظامی عبور کرد و به نماد یک تصور سیاسی درباره افغانستان تبدیل شد؛ تصوری که در آن استقلال کشور، مقاومت در برابر تحمیل خارجی، مشارکت داخلی و ایجاد دولتی که بتواند تنوع جامعه افغانستان را مدیریت کند، در کنار یکدیگر قرار می‌گرفت.

می‌توان درباره میزان موفقیت او در تحقق این اهداف بحث کرد، همان‌گونه که درباره تصمیم‌های سیاسی و نظامی او نیز می‌توان نقد داشت؛ اما دشوار است انکار کنیم که احمدشاه مسعود در سال‌های پایانی زندگی دیگر صرفاً یک فرمانده جنگ نبود. او مسئله‌ای را دیده بود که افغانستان هنوز هم با آن روبه‌رو است: چگونه می‌توان قدرت را به دولت، پیروزی را به ثبات و مقاومت را به یک نظم سیاسی قابل قبول برای بخش‌های مختلف جامعه تبدیل کرد؟

شاید بزرگ‌ترین تمجید از مسعود نیز نه تکرار لقب‌ها و روایت پیروزی‌های نظامی او، بلکه توجه به همین تحول باشد. افغانستان فرماندهان زیادی به خود دیده است، اما رهبرانی که بفهمند پس از جنگ چه باید کرد، همواره کمتر بوده‌اند. احمدشاه مسعود در سال‌های پایانی زندگی در مسیر تبدیل شدن از یک فرمانده مقاومت به چنین چهره‌ای قرار گرفته بود. حال این سؤال همچنان باقی است که اگر افغانستان امروز نیز در مسئله دولت، مشروعیت و مشارکت گرفتار همان مشکلات گذشته است، آیا بخش مهمی از میراث سیاسی مسعود دقیقاً در همان پرسشی نهفته نیست که هنوز پاسخی برای آن پیدا نکرده‌ایم؟

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Email
اخبار مرتبط
0 0 رای ها
رتبه بندی نوشته
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x