گزارشها از کابل حکایت از تشدید سیاست سیستماتیک طالبان در حذف نهادهای علمی و فرهنگی شیعیان دارد. غصب دانشگاه خاتمالنبیین، که زمانی نماد گفتگوی مذاهب و همزیستی مسالمت آمیز بود، به دست گروهی که فاقد مشروعیت دینی و حقوقی ست حلقهای از زنجیره نسل زدایی آرام، بی صدا و از پیش برنامه ریزیشده علیه پیروان اهل بیت (ع) است.
آنچه در ماههای اخیر بر سر نهادهای علمی و مذهبی شیعیان کشور گذشته، فراتر از اقدامات عادی یک دولت خودخوانده است. بستن تلویزیون تمدن، تعطیلی حوزه علمیه خاتمالنبیین و نهایتاً مصادره دانشگاه بزرگ خاتمالنبیین در کابل، همگی حاکی از یک استراتژی منسجم برای پاک سازی هویت پیروان فقه جعفری است. این اقدامات، که با ادعاهای واهی درباره غصب زمین و وابستگی سیاسی همراه شده، در واقع پرده برداری از نقشهای است که ریشه در تاریخ معاصر افغانستان و تعصبات قومی و مذهبی دارد.
گزارشها نشان می دهد که فشار طالبان تنها محدود به این دانشگاه نبوده و یک کارزار گسترده علیه شیعیان را در بر می گیرد. گزارشهای مستند و چشم دیدهای شاهدان عینی از دستگیری 43 دختر شیعه و هزاره در ولایات مختلف خبر می دهند که سرنوشت آنان همچنان نامعلوم است. این اقدامات در کنار اخراج دستهجمعی استادان و کادرهای علمی شیعه مذهب از دانشگاههای دولتی و غصب زمینهای مسکونی آنان، مصداق بارز “نسل زدایی خاموش” و “پاک سازی قومی” است که در سکوت خبری و بی تفاوتی جهانی در حال وقوع است. موسسه نیولاینز اخیراً در گزارشی اعلام کرده است که آزار و اذیت سیستماتیک هزاره ها توسط طالبان مصداق نسلکشی است.
شهر کابل، که روزگاری به دلیل همزیستی اقوام و مذاهب مختلف به “فلورانس آسیا” معروف بود، اکنون شاهد سقوط یکی از بزرگترین پایگاههای علمی خود است. دانشگاه خاتمالنبیین، که توسط دکتر عبدالقیوم سجادی، از مفاخر علمی و فرهنگی معاصر افغانستان، اداره می شد، اکنون به غنیمتی برای امارتی تبدیل شده است که فاقد کوچک ترین استاندارد های دولت داری است. جانشین دکتر سجادی، فردی فاقد دانش تخصصی است که تصدی چنین جایگاهی، توهین به تمامی ارزشهای علمی و دینی است. مفتی اسدالله نجات که طالبان او را به عنوان رئیس جدید منصوب کرده است، نه تنها فاقد کارنامه علمی درخشان است، بلکه نماد تسلط نظامی بر اندیشه است.
این مصادره، رویای دیرینه عبدالرسول سیاف، از رهبران جهادی سابق، را محقق کرده است. سالها پیش، سیاف هشدار داده بود که همانگونه که الازهر از چنگ فاطمیان خارج شد، مرکز آیتالله محسنی (بنیانگذار این حوزه) نیز به تصرف اهل سنت درخواهد آمد. تفاوت در اینجا با ماجرای الازهر در قاهره بسیار حیاتی است. در مصر، فاطمیان هرگز نخواستند مذهب مردم را تغییر دهند چراکه توده مردم شافعی بودند و الازهر اساساً به دست شافعیان افتاد. اما در کابل، بیش از ۳۰ درصد مردم پیرو فقه اهلبیت (ع) هستند و این مصادره، نقض آشکار قاعده فقهی و اصل “عدالت” است. علاوه بر این، این اقدام ریشه در عصبیت قومی “پشتونوالی” دارد که در آن، زمین و مال غیرپشتون، مشروعیت خود را از دست می دهد و شهروندان به رعیت تبدیل میشوند.
طالبان از منظر حقوق اسلامی به شدت محکوماند. آنان با وادار کردن دانشجویان به امضای تعهد نامه مذهب حنفی، مرتکب اجبار در انتخاب مذهب شدهاند. همچنین، مصادره اموال خصوصی بدون دلیل شرعی و حقوقی، و عزل مدیران بدون محاکمه عادلانه، آنان را از مسیر عدالت اسلامی دور کرده است. از منظر حقوق بشر دینی نیز، این اقدامات نقض آشکار حقوق اقلیتها برای برخورداری از آموزش، فرهنگ و هویت مستقل است. گزارشهای سازمان ملل نشان میدهد که این حملات دارای “ماهیت سیستماتیک” بوده و میتواند مصداق “جنایت علیه بشریت” باشد.
واقعیت تلخ آن است که طالبان امروز، تنها یک گروه متعصب مذهبی نیست. بخشی از آن، همان خوارجی هستند که با تکفیر دیگران، خود را برترین میدانند. بخش دیگری از این گروه، اما، یادآور “خلقیهای” دوران چپگرای افغانستان است که با اتکا به استخبارات خارجی (امریکا) به دنبال منافع خود هستند. عملکرد ضد شیعی و ضدزن آنان، بیش از آنکه ریشه در یک تفکر الهیاتی ناب داشته باشد، بوی ارتباط با استخبارات دشمنان اسلام را می دهد که خواهان تضعیف هرچه بیشتر افغانستان هستند.
با این حال، تقصیر تنها بر گردن طالبان نیست. مخالفان سیاسی که در سالهای جمهوریت در فکر ثروت اندوزی و حفظ قدرت بودند، فرصتهای بی شمار برای تقویت نهادهای مدنی و وحدت ملی را از دست دادند و اکنون که از کشور فرار کردهاند، در گردابی از خود خواهیهای پوچ و اختلافات داخلی غوطه ورند. انسجام و وحدت که لازمه جلب حمایت جهانی است، در میان آنان دیده نمی شود و این پراکندگی، یکی از دلایل اصلی تداوم جسارت طالبان است.
ما یکصد و سی سال پس از “عصر عبدالرحمان”، بار دیگر شاهد تکرار غم انگیز تاریخ هستیم؛ دورانی که در آن، نسل کشی نه با نیزه و تفنگ، بلکه با مصادره دانشگاهها و تحمیل هویتهای بیگانه انجام میشود. دادخواهی و شکایت از این وضعیت نه تنها یک وظیفه انسانی و دینی، بلکه یک ضرورت حیاتی برای بقای هویت ماست. سکوت ما در برابر این غصبها و چالشها، خود همدستی با نسل زدایی است. این تفکر که با سکوت از قتلعام شدن در امان میمانیم، یک توهم خطرناک است. نسل زدایی خاموش و بی صدا، بس خطرناک تر از نسل زدایی جنگی است که در آن، ماهیت و هویت یک قوم را می دزدند تا هرگز نتواند قد برافرازد.
طالبان باید بدانند که امارتشان بر پایه زور سرنیزه استوار است و دوامی ندارد. به مخالفان سیاسی نیز باید هشدار داد که لحظات تاریخی به سرعت میگذرند و اگر از این خواب گران بیدار نشوند، در تاریخ نه به عنوان رهبران نجات بخش، بلکه به عنوان حاشیه نشینان فرصت سوزی ثبت خواهند شد که وقتی کشور به آتش میسوخت، مشغول سهمخواهی و ملامت کردند همدیگر بودند.




