نگاهی به ریشه‌های جهش مهاجرت پس از سقوط جمهوریت

پنج سال پس از بازگشت طالبان، افغانستان با تناقض عجیبی روبه‌رو است: در حالی که روزانه صدها یا هزاران مهاجر افغانستانی از ایران و پاکستان به کشور بازگردانده می‌شوند، میل به مهاجرت در میان مردم افغانستان همچنان زنده است. مرزها هم‌زمان محل ورود کسانی است که ناچار به بازگشت شده‌اند و خروج کسانی که آینده خود را بیرون از افغانستان جست‌وجو می‌کنند.
نگاهی به ریشه‌های جهش مهاجرت پس از سقوط جمهوریت

پنج سال پس از بازگشت طالبان، افغانستان با تناقض عجیبی روبه‌رو است: در حالی که روزانه صدها یا هزاران مهاجر افغانستانی از ایران و پاکستان به کشور بازگردانده می‌شوند، میل به مهاجرت در میان مردم افغانستان همچنان زنده است. مرزها هم‌زمان محل ورود کسانی است که ناچار به بازگشت شده‌اند و خروج کسانی که آینده خود را بیرون از افغانستان جست‌وجو می‌کنند.

این وضعیت نشان می‌دهد مهاجرت افغانستان را دیگر نمی‌توان فقط با واژه «ناامنی» توضیح داد. جنگ سراسری پایان یافته، اما مهاجرت پایان نیافته است. پس چه چیزی مردم افغانستان را به رفتن وامی‌دارد؟ پاسخ را شاید بتوان در کلمه «آینده» خلاصه کرد.

وقتی پایان جنگ به معنای پایان مهاجرت نیست

برای چند دهه، رابطه جنگ و مهاجرت در افغانستان تقریباً بدیهی به نظر می‌رسید. هرگاه جنگ شدت می‌گرفت، موج تازه‌ای از آوارگی و مهاجرت شکل می‌گرفت. بنابراین انتظار طبیعی این بود که با کاهش چشمگیر جنگ پس از اسد ۱۴۰۰، مهاجرت نیز کاهش یابد. اما چنین نشد. علت این است که انسان فقط از گلوله فرار نمی‌کند؛ از فقر، انسداد اجتماعی، فقدان فرصت و مهم‌تر از همه، از چشم‌اندازی که در آن جایی برای خود نمی‌بیند نیز مهاجرت می‌کند.

افغانستان پس از جمهوری، امنیت بیشتری در برخی شاخص‌های مرتبط با جنگ به دست آورد، اما هم‌زمان بخش بزرگی از اقتصاد وابسته به کمک‌های خارجی، دستگاه دولت، رسانه‌ها، مؤسسات غیردولتی و بازار کار شهری دچار انقباض شد. برای هزاران خانواده، سقوط جمهوری تنها یک تغییر سیاسی نبود؛ تغییر در شیوه معیشت بود. در چنین شرایطی مهاجرت از پدیده‌ای صرفاً امنیتی به یک استراتژی خانوادگی برای بقا تبدیل می‌شود. یک عضو خانواده راهی ایران می‌شود، دیگری پاکستان یا کشورهای خلیج؛ خانواده با حواله‌های او زندگی می‌کند و اگر مسیر دیگری باز شود، نفر بعدی نیز می‌رود.

مسئله فقط فقر نیست

توضیح مهاجرت با فقر نیز کافی نیست. افغانستان پیش از سال ۱۴۰۰ هم کشور فقیری بود. آنچه پس از سقوط جمهوری تغییر کرد، برای بخشی از جامعه ترکیب هم‌زمان چند عامل بود: کاهش فرصت اقتصادی، محدودشدن فضای اجتماعی و سیاسی و کوچک‌شدن افق پیشرفت فردی. این وضعیت برای نسل جوان اهمیت بیشتری دارد. جوانی که سال‌ها برای تحصیل سرمایه‌گذاری کرده است، مهاجرت را تنها با درآمد امروز خود مقایسه نمی‌کند؛ او درآمد، منزلت و امکان پیشرفت احتمالی خود در ده یا بیست سال آینده را نیز می‌سنجد.

برای زنان این محاسبه بسیار شدیدتر است. محدودیت تحصیل دختران پس از صنف ششم و محدودیت‌های گسترده اشتغال زنان، مهاجرت را برای بخشی از خانواده‌ها از یک انتخاب اقتصادی به تصمیمی درباره آینده فرزندان تبدیل کرده است. بررسی‌های نهادهای بین‌المللی از مهاجران افغانستانی نیز نشان داده‌اند که در کنار مشکلات اقتصادی، مسائلی چون محدودیت‌های آموزشی و کاری، نگرانی‌های امنیتی و اجتماعی و ترس از آینده در تصمیم به مهاجرت نقش دارند. از این منظر، یکی از موتورهای مهاجرت امروز افغانستان فقرِ انتظار است؛ احساس اینکه فرد نمی‌تواند مسیر قابل پیش‌بینی‌ای میان تلاش امروز و زندگی بهتر فردا ترسیم کند.

خروج سرمایه انسانی؛ مهاجرتی که بیشتر از عدد اهمیت دارد

مسئله دیگری که در آمار خام مهاجرت گم می‌شود، ترکیب کسانی است که می‌روند. مهاجرت یک کارگر فاقد شغل و مهاجرت یک داکتر، استاد دانشگاه، خبرنگار، اینجنیر یا متخصص تکنالوژی از منظر جمعیتی هر دو «یک مهاجر» محسوب می‌شوند؛ اما تأثیر آنها بر جامعه یکسان نیست. جامعه‌ای که بخشی از نیروهای آموزش‌دیده آن دائماً به خروج فکر می‌کنند، فقط جمعیت از دست نمی‌دهد؛ ظرفیت نهادی خود را از دست می‌دهد.

این وضعیت می‌تواند چرخه‌ای خطرناک ایجاد کند: کاهش فرصت‌ها مهاجرت متخصصان را افزایش می‌دهد؛ خروج متخصصان کیفیت نهادها و اقتصاد را پایین می‌آورد؛ ضعف نهادها و اقتصاد نیز انگیزه مهاجرت را بیشتر می‌کند. در نتیجه، مهاجرت از پیامد بحران به یکی از عوامل بازتولید بحران تبدیل می‌شود.

مهاجرت به مثابه «رأی با پا»

مهاجرت البته همیشه اعتراض سیاسی نیست. بسیاری صرفاً به دنبال کار، امنیت اقتصادی، تحصیل یا پیوستن به خانواده خود هستند. اما وقتی شمار قابل توجهی از شهروندان یک کشور به این نتیجه می‌رسند که تحقق آرزوهایشان در خارج از مرزها محتمل‌تر است، مهاجرت معنایی سیاسی نیز پیدا می‌کند.

آلبرت هیرشمن در تحلیل مشهور خود از دو واکنش «خروج» و «اعتراض» سخن می‌گفت. هنگامی که امکان اثرگذاری بر یک سازمان یا نظام کاهش می‌یابد، افراد ممکن است به جای اعتراض، خروج را انتخاب کنند. این چارچوب برای افغانستان امروز قابل تأمل است. وقتی امکان مشارکت سیاسی محدود، بازار کار کوچک و تحرک اجتماعی دشوار باشد، بخشی از جامعه به جای تلاش برای تغییر محیط، تلاش می‌کند محیط خود را تغییر دهد.

در چنین وضعیتی، پاسپورت و ویزا می‌توانند جای صندوق رأی را بگیرند؛ نه به این معنا که هر مهاجر مخالف سیاسی حکومت است، بلکه به این معنا که او درباره جغرافیای آینده خود تصمیم گرفته است.

تناقض بزرگ؛ بازگشت اجباری در کنار میل به خروج

در همین نقطه، بحران پیچیده‌تر می‌شود. ایران و پاکستان که طی چهار دهه از اصلی‌ترین میزبانان میلیون‌ها مهاجران افغانستانی بوده‌اند، در سال‌های اخیر به دلایل مختلف سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تری در قبال مهاجران جدیدالورود در پیش گرفته‌اند. در نتیجه، صدها هزار مهاجری که پس از سقوط به این دو کشور رفته بودند، به افغانستان بازگشته یا بازگردانده شده‌اند. بنابراین افغانستان با یک فشار دوگانه روبه‌رو است: اقتصادی که برای جمعیت موجود خود فرصت کافی ایجاد نمی‌کند، باید جمعیت بزرگی از بازگشت‌کنندگان را نیز جذب کند.

این بازگشت‌ها حتی ممکن است در میان‌مدت به افزایش دوباره مهاجرت منجر شوند. اگر فردی که پس از سال‌ها زندگی در ایران یا پاکستان به افغانستان بازگشته است، نتواند شغل، مسکن، آموزش یا حداقلی از امنیت اقتصادی برای خانواده خود فراهم کند، بازگشت برای او پایان چرخه مهاجرت نخواهد بود؛ بلکه ممکن است تنها فاصله‌ای میان دو مهاجرت باشد. در نتیجه، بخشی از کسانی که امروز وارد افغانستان می‌شوند، ممکن است فردا دوباره در جست‌وجوی راهی برای خروج باشند.

مسئله اصلی، بازسازی امید است

مقابله با جهش مهاجرت با بستن مرزها یا توصیه به جوانان برای ماندن ممکن نیست. مردم زمانی می‌مانند که ماندن عقلانی باشد. کاهش پایدار مهاجرت نیازمند اقتصادی است که شغل تولید کند، نظام آموزشی‌ای که افق پیشرفت را نبندد، فضایی که زنان و مردان بتوانند ظرفیت‌های خود را به کار گیرند و نظمی سیاسی که شهروند احساس کند در آینده کشور سهم دارد.

مهم‌ترین بحران افغانستان شاید تعداد کسانی نباشد که رفته‌اند. مسئله جدی‌تر، تعداد کسانی است که هنوز در افغانستان زندگی می‌کنند، اما آینده خود را در افغانستان تصور نمی‌کنند. وقتی رفتن به آرزو و ماندن به اجبار تبدیل شود، مهاجرت دیگر صرفاً یک مسئله جمعیتی یا اقتصادی نیست؛ نشانه بحران اعتماد به آینده است.

از همین رو، شاید مهم‌ترین پرسشی که در پنجمین سال بازگشت طالبان به قدرت باید مطرح شود این نباشد که «چرا مردم افغانستان مهاجرت می‌کنند؟»، بلکه این باشد: «افغانستان برای ماندن مردمش چه چیزی برای عرضه دارد؟»

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Email
مطالب مرتبط
0 0 رای ها
رتبه بندی نوشته
اشتراک در
اطلاع از
0 دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x