جان مِرشایمر، نظریهپرداز برجسته روابط بینالملل و استاد دانشگاه شیکاگو، در ارزیابی خود از مواجهه نظامی کنونی میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران نکتهای را مطرح کرده که شایسته تأمل جدی است: «فکر نمیکنم کسی، از جمله خود ایرانیها، بهطور کامل درک کرده بود که ایران تا چه اندازه میتواند در برابر ایالات متحده عملکرد خوبی از خود نشان دهد.» این جمله، فراتر از یک اظهارنظر رسانهای، بازتاب نوعی بازنگری در محاسبات راهبردی است که در محافل غربی پس از آغاز دور جدید درگیریها شکل گرفته است.
شکست پیشفرضهای راهبردی آمریکا
واشنگتن در دور تازه تقابل با ایران، با مجموعهای از محاسبات اشتباه روبهرو شده است. تصور اولیه آمریکاییها این بود که با افزایش تجهیزات نظامی، اعزام هواپیماهای سوخترسان و اعمال فشار همزمان در میدان رزم و میز مذاکره، میتوان توافقی را به سود خود تحمیل کرد. اما آنچه در عمل رخ داد، ناکامی این راهبرد بود؛ چراکه ایران نهتنها در برابر فشارهای نظامی تسلیم نشد، بلکه توانست با پاسخهای متقابل، هزینههای سنگینی را بر طرف مقابل تحمیل کند. بمباران گسترده استانهای جنوبی ایران، از خوزستان گرفته تا هرمزگان و سیستان و بلوچستان، نشانهای از سردرگمی و ترس است؛ رفتاری شبیه فردی است که در حال تیراندازی به اطراف خود است. این الگوی رفتاری، نه از موضع قدرت، بلکه از موضع ناامیدی و درماندگی نشأت میگیرد.
پایان سیاست «هم جنگ، هم مذاکره
یکی از مهمترین تحولات اعلامشده از سوی مقامات ارشد نظامی ایران، پایان یافتن سیاست «هم مذاکره و هم جنگ» است. این سیاست که طی ماههای گذشته مبنای رفتار جمهوری اسلامی در قبال آمریکا بود، اکنون جای خود را به یک راهبرد تهاجمی تمامعیار داده است. بهروشنی میتوان دریافت که این تغییر، واکنشی به بدعهدیهای مکرر آمریکا در جریان مذاکرات اسلامآباد و نقض تعهدات پس از امضای تفاهمهای اولیه بوده است. وقتی طرف مقابل در حالی که مذاکره در جریان است، به دنبال اعمال محاصره دریایی و افزایش توان نظامی است، طبیعی است که تهران نیز به این نتیجه برسد که دوره مماشات به سر آمده است. اعلام صریح اینکه «هیچ مرز سیاسی در برابر نیروهای تهاجمی ایران امنیت نخواهد داشت»، نشانهای از اراده جدی برای ورود به مرحلهای تازه از تقابل است.
تنگه هرمز؛ اهرم راهبردی و مسئلهای فراتر از یک پرونده منطقهای
موضوع تنگه هرمز، محور اصلی تحلیل کارشناسان را تشکیل میدهد و در آن، ابعاد ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی این گذرگاه بهخوبی تبیین شده است. ایران با درک صحیح از اهمیت این تنگه، نهتنها امنیت داخلی خود را در گرو کنترل آن میداند، بلکه نقش آن را در تأمین امنیت اقتصاد جهانی نیز مورد تأکید قرار داده است. نکتهای که در این میان کمتر مورد توجه قرار میگیرد، این است که ایالات متحده از مدیریت مستقل ایران بر این تنگه، نه بهخاطر نگرانیهای امنیتی، بلکه بهخاطر حفظ برتری اقتصادی و سیاسی خود در عرصه جهانی نگران است. کنترل تنگه هرمز به معنای کنترل قیمت جهانی نفت، اعمال فشار بر اقتصاد رقیب و در نهایت، ابزاری برای پیشبرد رقابتهای ژئوپلیتیکی با روسیه و چین است. از همینرو، تهران با درایت تأکید کرده است که حتی اروپا، روسیه و چین نیز نمیپذیرند که یک کشور بهتنهایی مدیریت این شریان حیاتی را در دست داشته باشد.
بازدارندگی بهمثابه راهبرد
آنچه در سخنان این مقام ارشد نظامی برجسته است، تأکید بر راهبرد «بازدارندگی و مقابلهبهمثل» بهعنوان ستون اصلی سیاست دفاعی ایران است. این راهبرد، برخلاف تصور رایج در محافل غربی که ایران را به دنبال گسترش جنگ نشان میدهند، کاملاً در چارچوب حقوق بینالملل و اصل دفاع مشروع تعریف میشود. نکته قابلتوجه اینجاست که حتی در جنگ دوازدهروزه، علیرغم حمله مستقیم آمریکا و رژیم صهیونیستی، ایران از حمله به پایگاههای آمریکا در کویت و سایر مناطق خودداری کرد تا مانع از توسعه دامنه درگیری شود. اما اکنون، پس از نقض مکرر تعهدات توسط واشنگتن، این رویکرد نیز در حال تغییر است.
تحلیلهای کارشناسان، از جمله ارزیابی مرشایمر، بهوضوح نشان میدهد که محاسبات آمریکا در قبال ایران از اساس دچار خطا بوده است. شکست راهبرد فشار همزمان نظامی و مذاکراتی، ناکامی در تحمیل شرایط، و در نهایت، اعلام آتشبس و تمدید نامحدود آن، همگی گواه این واقعیت هستند که واشنگتن در باتلاقی گرفتار شده که راه خروج از آن بهسادگی ممکن نیست. از سوی دیگر، اراده ایران برای دفاع از حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و منافع راهبردی خود، همراه با توانمندیهای نظامی اثباتشده، شرایطی را رقم زده است که در آن، هزینه ادامه تقابل برای آمریکا بهمراتب بیش از هزینه عقبنشینی است.
در چنین شرایطی، آنچه در ادامه شاهد خواهیم بود، نه گسترش نفوذ آمریکا در منطقه، بلکه فرو ریختن هرچه بیشتر هیمنه پوشالی آن و تقویت جایگاه ایران بهعنوان قدرت بلامنازع منطقهای خواهد بود.




