نبود مشروعیت خارجی و ضعف در انسجام داخلی، چهره حکومتی را رقم زده است که بیش از هر زمان دیگر، نیازمند بازتعریف رابطه خود با مردم و جهان است.
طالبان با تأکید بر آنچه «نمایندگی از همه مردم» میخوانند، ساختار قدرت را در دایرهای محدود نگاه داشتهاند. این در حالی است که جامعه بینالمللی، سازمان ملل متحد و نهادهای حقوق بشری بارها از کابل خواستهاند تا با تشکیل حکومتی فراگیر، زمینه بازگشت اعتماد و تعامل را فراهم کنند.
پیشینه سیاسی نیم قرن اخیر نشان داده است که حکومتهای تکمحور در افغانستان، نهتنها دوام نیاوردهاند بلکه خود زمینهساز فروپاشیهای بعدی بودهاند. تجربه نظام پیشین جمهوریت، با وجود دستاوردهای مقطعی، در نهایت به دلیل سیاستهای انحصارگرایانه و بیتوجهی به عدالت اجتماعی، فاصله میان دولت و مردم را افزایش داد و راه را برای بازگشت طالبان هموار ساخت. اکنون، خطر تکرار همان مسیر در قالبی دیگر، در سایه حاکمیت بسته طالبان، بیش از هر زمان احساس میشود.
در نخستین ماههای بازگشت طالبان، امیدهایی مبنی بر اصلاح رفتار سیاسی آنان دیده میشد. برخی چهرههای طالبان وعده دادند که از گذشته درس گرفته و ساختار قدرت را بر مبنای عدالت قومی و اجتماعی بازسازی خواهند کرد. اما گذشت زمان نشان داد این وعدهها عمدتاً در سطح گفتار باقی ماند. حذف منظم زنان از عرصه اجتماعی و کنار گذاشتن اقلیتهای قومی از مناصب دولتی، از نشانههای صریح تداوم تفکر انحصاری است که با مبانی حکمرانی مدرن و اصول همزیستی ملی در تعارض کامل قرار دارد.
واقعیت میدانی حاکی از آن است که افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری با چالشهای اقتصادی و اجتماعی روبرو است. بانک جهانی اخیراً اعلام کرد که نرخ بیکاری در یک سال گذشته به بیش از ۴۰ درصد رسیده و حدود نیمی از جمعیت کشور زیر خط فقر زندگی میکنند.
این وضعیت، در نبود سیاستهای اقتصادی و مدیریتی فراگیر، میتواند به انفجار اجتماعی و سیاسی منجر شود؛ چه اینکه هیچ حکومتی، بدون تکیه بر رضایت و مشارکت مردم، قادر به عبور از چنین بحرانهایی نیست.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، ملت زمانی با حکومت همراه میشود که خود را در آیینه ساختار قدرت ببیند؛ وضعتی که در آن فاصله میان حکومت و مردم از میان برداشته میشود و پیشرفت و ثبات پایدار جامعه را نیز میتوان انتظار داشت.
از سوی هم، شکلگیری یک نظام همهشمول، میتواند زمینهساز ایجاد حس تعلق ملی شود. تجربه کشورهایی چون اندونزیا و افریقای جنوبی نشان میدهد که عبور از تکصدایی سیاسی به مشارکت گسترده، راه را برای توسعه اقتصادی و آشتی ملی هموار میسازد. افغانستان نیز میتواند با الهام از این الگوها، مسیر آشتی و بازسازی را برگزیند؛ مشروط بر آنکه اراده سیاسی برای تغییر وجود داشته باشد.
نکته کلیدی آن است که مشروعیت در عصر جدید نه از انحصار، بلکه از شمولیت و اعتماد مردمی میجوشد. حکومتی که نتواند با اقوام، زنان و نخبگانش گفتوگو کند، دیر یا زود با مقاومت خاموش جامعه روبرو میشود. طالبان اگر میخواهند از تکرار چرخه تاریخی سقوط و بازسازی رهایی یابند، ناگزیرند مفاهیم عدالت، مشارکت و تنوع را به بخش جداییناپذیر نظام سیاسی آینده تبدیل کنند.
به صورت کلی، افغانستان در نقطه عطف تاریخی قرار دارد؛ یا از دایره تنگ انحصار عبور کرده و با پذیرفتن حکومت همهشمول، مسیر ثبات و تعامل جهانی را میگشاید، یا با ادامه وضع موجود، بار دیگر به چرخهای از بحرانهای پیدرپی بازمیگردد.




