حملات تجاوزکارانه امریکایی-صهیونی به خاک ایران، در حالی که هیئت دیپلماتیک ایران سرگرم مذاکرات و تأکید بر راهکارهای دیپلماتیک بود، بار دیگر نظم و حقوق بینالملل را در بهت فرو برد.
این رخداد خبری، نهتنها شواهدی از شکاف میان سخن و عمل غرب ارائه میدهد، بلکه پرسشهای بنیادینی درباره مشروعیت اقدامات فرامرزی قدرتمندان پدید میآورد و ناکارایی نظم موجود بینالملل را برجسته میکند.
«ما به دیپلماسی پایبندیم»، جملهای که بارها از تریبونهای غرب شنیده شده، امروز مقابل واقعیتی قرار گرفته که نشان میدهد آنچه اعلام میشود با رفتار میدانی فاصله وحشتناکی دارد.
این تناقض میان قول و فعل سیاسی، اعتبار گفتوگوهای چندجانبه و نهادهای بینالمللی را تضعیف میکند و زمینه بیاعتمادی منطقهای را تقویت مینماید.
پیشینه درگیریها در غزه و لبنان و طرحهای بحثبرانگیزی مانند ایده «اسرائیل بزرگ» که در محافل لابیگرایانه مطرح شده، چارچوبی را میسازد که کنشهای اخیر را از منظر استراتژیک قابل تبیین مینماید.
این سابقه نشان میدهد حملات فعلی پیامدهای ساختاری دارند و صرف واکنش لحظهای نیستند، بلکه بخشی از الگویی طولانیمدت برای بسط دامنهی اشغال و تضعیف مقاومت منطقهای به شمار میآیند.
از سوی هم، نگاهی به اظهارات رسمی و اقدامات میدانی دولتهای غربی نشان میدهد که ابزار نظامی گاه جایگزین یا مکمل دیپلماسی شده و این روند، قواعد حقوق بینالملل را به چالش میکشد؛ وضعیتی که به خودی خود جامعه بشری را گرفتار منازعات خونین میکند.
مداخله نظامی در زمانی که راههای دیپلماتیک هنوز فعال است، نهتنها کمکی به حل بحران نمیکند بلکه به پیچیدگی و هزینههای انسانی میافزاید.
این درحالی است که دوام نظم بینالملل در گرو التزام واقعی بازیگران قدرتمند به حقوق و قواعد است و بیعملی جامعه جهانی در برابر این نوع تجاوزها، چراغ سبزی به تهاجمهای آینده خواهد بود.




