اظهارات اخیر اسد بودا درباره «بن بست پروژه افغانستان» و تشکیل دولت مستقل برای تاجیک ها و هزاره ها، و نیز سخنان نقیبالله فایق درباره «ترکستان جنوبی»، بار دیگر بحث خطرناک تجزیه طلبی را وارد فضای سیاسی افغانستان کرده است. این سخنان شاید در ظاهر برای برخی جذاب باشد، اما از نگاه خرد سیاسی، تجربه تاریخی و واقعیت های افغانستان، بیشتر واکنشی احساسی است تا یک نظریه سیاسی عمیق.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به بازسازی اعتماد ملی، عدالت سیاسی، مشارکت واقعی اقوام و عبور از انحصارگرایی نیاز دارد؛ نه تکرار نسخه هایی که در دهه هفتاد خورشیدی نتیجهای جز جنگ داخلی، ویرانی کابل و قدرتگیری طالبان نداشت.
افغانستان کشوری زخمی از جنگ، تبعیض، افراطگرایی، دخالت خارجی و بی کفایتی سیاسی است؛ اما آیا درمان این زخم، تجزیه کشور است؟
این پرسشی است که با سخنان اسد بودا و نقیبالله فایق دوباره مطرح شده است؛ یکی از «دولت مستقل تاجیک و هزاره» سخن میگوید و دیگری از «ترکستان جنوبی». اما کسانی که هنوز نتوانسته اند در یک اپوزیسیون ساده با هم کنار بیایند، چگونه می خواهند دولت مستقل و پایدار بسازند؟
تاریخ افغانستان نشان میدهد مشکل اصلی فقط ساختار قدرت نبوده، بلکه بحران بیاعتمادی، قوم گرایی، حذف گری و ناتوانی رهبران در عبور از منافع شخصی و گروهی بوده است.
آیا پروژه افغانستان واقعاً شکست خورده است؟
اسد بودا میگوید «پروژه افغانستان به بنبست رسیده است». اما اگر منظور از این پروژه، حکومت های ناکام، فساد، انحصار قدرت و تبعیض قومی باشد، باید یک «بلی ی ی» بزرگ گفت؛ اینها بارها شکست خوردهاند. با این حال، شکست دولتها به معنای شکست ملت و سرزمین مشترک نیست.
افغانستان با وجود بحرانها، هنوز عناصر مهم هویت مشترک را حفظ کرده است: تاریخ و جغرافیای مشترک، اقتصاد وابسته به هم، پیوندهای فرهنگی و زبانی و میلیونها خانواده مختلط قومی. از اینرو، سخن گفتن از تجزیه بیشتر واکنشی احساسی به بحران سیاسی است تا یک راه حل عملی.
حافظه تاریخی را نباید فراموش کرد؛ جنگ های اصلی دهه هفتاد میان چه کسانی رخ داد؟
اسد بودا امروز از «هم تنیدگی و هم سرنوشتی تاجیک و هزاره» سخن میگوید، اما این پرسش مطرح است که آیا تاریخ چنین تصویری را تأیید میکند؟ خیر!
جنگ های داخلی کابل در دهه هفتاد خورشیدی از خونین ترین دوره های تاریخ افغانستان بود؛ در آن درگیریها نیروهای جمعیت اسلامی، حزب وحدت، حزب اسلامی و جنبش ملی در مقاطع مختلف در برابر یکدیگر قرار گرفتند. کابل ویران شد، هزاران غیرنظامی جان باختند و اعتماد ملی به شدت آسیب دید.
در برخی دوره ها نیز ائتلافهای تاکتیکی میان گروههای مختلف شکل گرفت؛ از جمله همکاری هایی میان حزب وحدت (هزاره تبار) و حزب اسلامی (پشتون تبار) علیه نیروهای دولت وقت و جمعیت اسلامی (تاجیک تبار)، اینهم از «هم تنیدگی و هم سرنوشتی تاجیک و هزاره» که می گویید!
با این تجربه تاریخی، این پرسش جدی مطرح است: اگر چنین شکافها و ائتلافهای متغیری در گذشته وجود داشته، چگونه میتوان از «هم سرنوشتی ثابت قومی» سخن گفت و آن را مبنای یک پروژه سیاسی پایدار قرار داد؟
پرسش جدی این است که اگر تاجیک و هزاره «چارهای جز ایستادن کنار هم» نداشتند، چرا در سخت ترین سالهای تاریخ معاصر کشور خون یکدیگر ریختید؟ چرا کابل به میدان جنگ های تنظیمی تبدیل گردید؟ و چرا رهبران سیاسی غیر پشتون نتوانستند حتی یک دولت مشترک و پایدار بسازند؟
بیست سال دوران جمهوریت:
دوران جمهوریت، با همه ضعفها و فسادهایش، یکی از مهم ترین فرصتهای تاریخی برای ساخت یک نظم ملی عادلانه تر در افغانستان بود. اما این فرصت چگونه استفاده شد؟
رهبران سیاسی (غیر پشتون) به جای کادر سازی قوی و آینده نگری، درگیر سهم خواهی شدند و به جای تقویت نهادهای پایدار، به کرسیها و موقعیتهای نمادین بسنده و دل خوش کردند. در همین روند، در دوره حامد کرزی و سپس اشرف غنی، تقسیم نمادین قدرت میان رهبران بی کفایت تان، گاه به تشدید رقابت های قومی و سیاسی انجامید که در نهایت، این روند به بازگشت طالبان انجامید.
طالبان فقط با قدرت نظامی پیروز نشدند؛ بلکه از شکاف های عمیق میان رهبران سیاسی غیر پشتون نیز بهره بردند.
در دهه هفتاد نیز اختلافات شدید میان گروه های سیاسی و تنظیمی زمینه ساز بیثباتی گسترده و در نهایت ظهور طالبان شد. در سقوط جمهوریت هم همین الگو تکرار گردید.
حتی اکنون همین حالا در تبعید، رهبران مخالف طالبان نتوانسته اند کنار هم قرار بگیرند. با وجود حضور تقریباً همه جریانهای سیاسی در بیرون از افغانستان، هنوز یک جبهه منسجم، ملی و فراگیر شکل نگرفته است.
و این در حالی ست که طالبان در سطح بینالمللی با چالش مشروعیت مواجهاند و به رسمیت شناخته نشده اند، و اپوزیسیون پراکنده نیز نتوانسته جایگاه جدی و مؤثری در نگاه جهان پیدا کند تا آنها به رسمیت شناخته شوند.
و اما نظریه پرداز واقعی کیست؟
در فضای رسانهای افغانستان، متأسفانه هر کسی که چند جمله احساسی و جنجالی بگوید، «تئوریسین» و «نظریه پرداز» خوانده می شود؛ در حالی که نظریه پردازی، یک کار عمیق علمی، فلسفی و راهبردی است، نظریه پرداز واقعی کسی است که واقعیتهای تاریخی را دقیق بشناسد، پیامدهای نظریه خود را تحلیل کند، برای بحران، راه حل عملی ارائه دهد و بتواند میان آرمان و واقعیت تعادل برقرار کند، اگر چیزی را رد می کند و نمی پذیرد برایش جایگزین بهتر و معقول تر دارد.
کسی که فقط بگوید «این کشور شکست خورده است، پس تجزیه شود»، نظریه پرداز نیست؛ بلکه بیشتر دچار توهم نظریه پردازی است. زیرا نظریه، فقط تخریب وضع موجود نیست؛ بلکه ارائه بدیل عقلانی و قابل اجرا نیز هست.
اسد بودا و همفکرانش هنوز توضیح ندادهاند که مرزهای این دولت فرضی چگونه تعیین میشود؟ تکلیف اقوام درهم تنیده چه میشود؟ اقتصاد این دولت چگونه اداره میشود؟ جنگ های تازه ای که حتما میان پشتون ها و تاجیک-هزاره اتفاق خواهد افتاد و همینطور حتی جنگ های که میان مردم هزاره و تاجیک رخ می دهد چگونه مهار خواهد شد؟ و آیا کشورهای منطقه اجازه چنین پروژهای را خواهند داد؟
نادیده گرفتن تجربه خونین جنگهای داخلی و توصیه دوباره همان مسیر، نه خرد سیاسی است و نه نظریه پردازی. این نقد از موضع قومی مطرح نشده است. نویسنده آن از قوم پشتون نیست و هدف، تعصب قومی یا جانبداری نیست.
در عین حال، نقدهای جدی بر طالبان نیز مطرح است: حکومت تک قومی یک تهدید جدی برای ثبات کشور است، حذف سایر اقوام قابل پذیرش نیست، و محروم سازی زنان و دختران از آموزش یک بحران انسانی و اجتماعی محسوب میشود. از این نگاه، طالبان باید به سمت تشکیل یک حکومت فراگیر، عادلانه و ملی حرکت کنند.
تحصیل دختران نیز یک حق انسانی و اسلامی است، نه یک امتیاز سیاسی. محرومیت زنان از آموزش و مشارکت اجتماعی، افغانستان را در درازمدت تضعیف می کند.
افغانستان متعلق به همه اقوام است؛ نه فقط پشتون، نه تاجیک، نه هزاره و نه اوزبیک. این کشور خانه مشترک همه باشندگان آن است. اقوام افغانستان در زبان، فرهنگ، اقتصاد، جغرافیا و حتی پیوندهای خانوادگی به هم پیوستهاند. این پیوندها آنقدر عمیق است که جدا کردن آنها، بیشتر شبیه گسستن یک بافت زنده انسانی است تا ایجاد یک نظم سیاسی جدید.
راه نجات افغانستان در تجزیه نیست، بلکه در عدالت، مشارکت واقعی، تمرکززدایی معقول، احترام متقابل و پذیرش یکدیگر بهعنوان «هم وطن» و «هم سرنوشت» نهفته است.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به خرد جمعی نیاز دارد، نه هیجان قومی. تجزیه طلبی شاید در فضای خشم و ناامیدی جذاب به نظر برسد، اما در عمل می تواند زمینه ساز جنگ های تازه، کوچ های اجباری، مداخلههای منطقهای و حتی فروپاشی اجتماعی شود.
کسانی که از «دولتهای قومی» سخن میگویند، باید به این پرسش پاسخ دهند که چرا در گذشته حتی در چارچوب یک دولت مشترک نیز نتوانستند به تفاهم و همکاری پایدار برسند.
آینده افغانستان زمانی روشن میشود که همه اقوام، پشتون، تاجیک، هزاره، اوزبیک، ترکمن، بلوچ، نورستانی و دیگران، نه به عنوان رقیب، بلکه به عنوان شریک سرنوشت در کنار هم دیده شوند.
هیچ قومی نباید حذف شود، هیچ زبانی نباید کنار گذاشته شود و هیچ دیدگاهی نباید افغانستان را به میدان انتقام تاریخی تبدیل کند.
نجات افغانستان در تجزیه نیست، بلکه در عبور از نفرت، ساختن یک وجدان ملی مشترک و یادگیری از تجربههای تلخ گذشته است.




