سخن سردبیر:
شب (26 ثور/اردبهشت)، در یکی از همان شبهایی که خستگی روز بر شانههای آدم سنگینی میکند، فرصتی دست داد تا در کنار دوست فرهیختهام، آقای استاد جعفری (نقاش و رئیس خانه موزه فرهنگ و هنر افغانستان)، ساعتی را به گفتگو درباره فرهنگ و هنر بگذرانیم. چای مینوشیدیم و از روزگار هنر در میان مهاجران افغانستانی سخن میگفتیم؛ از رنجها، کمبودها، امیدها و رؤیاهایی که هنوز در دل هنرمندان زنده است.
در میان همان گفتگوهای صمیمی بود که استاد جعفری با تبسم گفت: «امشب شما را دعوت میکنم به تئاتر.»
با شوق پذیرفتم؛ زیرا تئاتر، برای من تنها یک سرگرمی نیست، بلکه آینهای است که جامعه، انسان و زمانه را بی پرده نشان میدهد. وقتی پرسیدم موضوع نمایش چیست، تنها گفت: «اسمش بقا است… ادامهاش را باید خودت ببینی.»
و حقیقتاً «بقا» نمایشی نبود که تنها دیده شود؛ بلکه باید دربارهاش اندیشید.
نمایش «بقا» ما را به جهانی میبرد که جنگ، انسانیت را زخمی کرده است؛ جهانی که بوی قحطی، ترس، بیاعتمادی و مرگ در آن پیچیده است. سه موجود متفاوت ــ انسان، ربات و موجودی نیمهحیوانی ــ در مخفیگاهی زندگی میکنند و هر روز، برای زنده ماندن تلاش میکنند. اما مسئله اصلی نمایش، تنها زنده ماندن جسم نیست؛ بلکه «بقای روح انسان» است.
شخصیت «حسی» نماد انسانی است که از تاریخ بشر خسته شده؛ از جنگها، کشتارها و خشونت هایی که نسلها به ارث گذاشته اند. او اهل مطالعه است، فکر میکند، سؤال میپرسد و به همین دلیل، دچار نوعی پوچی فلسفی شده است. او دیگر به انسان اعتماد ندارد و در جستجوی معنایی تازه برای زندگی است.
در کنار او، «ربات» قرار دارد؛ موجودی منطقی، محافظ و حسابگر. ربات، نماد عقل سرد و محاسبه گر عصر مدرن است؛ عصری که امنیت را میخواهد، اما شاید گرمای انسانیت را کمتر میفهمد.
و «تدی»؛ موجودی میان انسان و حیوان. او وفادار است، قدرت بدنی دارد، غریزه دارد، احساس دارد، اما همین غریزه میتواند خطرناک شود. تدی، در واقع تصویر نیمه تاریک وجود انسان است؛ همان بخشی که اگر مهار نشود، میتواند به خشونت تبدیل گردد.
اما نقطه عطف نمایش، ورود «بیگانه» است؛ موجودی ضعیف اما هوشمند که همچون یک انگل، برای بقا نیاز دارد خود را به موجودی قوی بچسباند. بیگانه را میتوان استعارهای از بسیاری پدیدههای معاصر دانست؛ از جنگ، افراط گرایی و قدرت طلبی گرفته تا نظامهایی که برای زنده ماندن، از نیروی دیگران تغذیه میکنند.
ژانر نمایش؛ «فلسفه بقا» در جهان پسا آخرالزمانی
نمایش «بقا» را نمیتوان تنها در یک ژانر محدود کرد. این اثر، ترکیبی از چند ژانر مهم نمایشی است:
- درام پسا آخرالزمانی
- تئاتر فلسفی و اگزیستانسیالیستی
- علمیـتخیلی اجتماعی
- درام روان شناختی
اما اگر بخواهیم برای این اثر، نامی ویژه و مستقل انتخاب کنیم، شاید بتوان آن را چنین نامیدک «تئاتر فلسفه بقا»، زیرا این نمایش، بیش از آنکه درباره پایان جهان باشد، درباره این پرسش بزرگ است: وقتی همه چیز فرو می ریزد، انسان چگونه انسان باقی میماند؟
یکی از نکات قابل توجه این نمایش، گفتگوهایی است که شخصیتها درباره گرانی، کمبود غذا، قحطی، جنگ و کشتار دارند. این دیالوگها تنها بخشی از داستان نیست؛ بلکه بازتاب حافظه جمعی مردمی است که دههها با جنگ زندگی کردهاند.
به ویژه برای ما مردم افغانستان، جنگ فقط یک خبر سیاسی نیست؛ بلکه بخشی از تجربه روزمره تاریخی ماست. بیش از نیم قرن جنگ، نه تنها زیرساختهای اقتصادی و نظامی کشور را ویران کرد، بلکه به فرهنگ، هنر، آموزش و روح جمعی جامعه نیز آسیب رساند.
در چنین شرایطی، تئاتر فقط هنر نیست؛ نوعی مقاومت فرهنگی است.
وقتی جوانان مهاجر افغانستانی، با امکانات محدود، روی صحنه میروند و درباره انسان، جنگ، ترس و امید نمایش خلق میکنند، در حقیقت دارند علیه فراموشی میجنگند.
تئاتر از معدود هنرهایی است که انسان را رودررو با خودش قرار میدهد. در سینما، میان مخاطب و اثر، پردهای وجود دارد؛ اما در تئاتر، نفس بازیگر، سکوت سالن و نگاه تماشاگر، همگی بخشی از حقیقت اثر میشوند.
جامعهای که تئاتر زنده دارد، هنوز قدرت فکر کردن، گفتگو و نقد کردن را از دست نداده است. افغانستان امروز، بیش از هر زمان دیگری به هنر نیاز دارد؛ نه هنری صرفاً برای سرگرمی، بلکه هنری که انسان را به تفکر دعوت کند، زخمها را روایت کند و امید را زنده نگه دارد. نمایش «بقا» از همین جنس است؛ تلاشی برای اندیشیدن به انسان، در روزگاری که انسانیت زخمی شده است.
نگاهی دوستانه به مخاطب شناسی اثر
با همه ارزشها و جسارتی که در این نمایش دیده میشود، شاید بتوان با نهایت احترام و از سر دلسوزی هنری، نکتهای را نیز مطرح کرد.
«بقا» اثری اندیشه محور و نمادین است و طبیعی است که چنین آثاری نیازمند دقت بیشتر در مخاطب شناسی باشند. هرچه نویسنده و کارگردان، مخاطب خود را دقیقتر بشناسند، میتوانند مفاهیم پیچیده را با پرداختی روشن تر و ارتباطی عمیق تر به تماشاگر منتقل کنند.
برخی از لایههای نمادین نمایش، به ویژه برای مخاطبانی که کمتر با تئاتر فلسفی یا آثار پسا آخرالزمانی آشنا هستند، ممکن است دشوار یا مبهم به نظر برسد. اگر این مفاهیم در بعضی صحنهها با وضوح بیشتری پردازش شوند، بیگمان تأثیر عاطفی و فکری نمایش نیز گسترده تر خواهد شد.
البته همین جسارت در انتخاب موضوعات سنگین و فلسفی، خود نشاندهنده افق بلند فکری گروه «سلما» است؛ افقی که اگر با تجربه بیشتر همراه شود، میتواند به آثار بسیار درخشانی در آینده منجر گردد.
آنچه در تمام مدت نمایش بیش از هر چیز ذهن مرا درگیر کرد، استعداد و انگیزه این نسل جوان بود. جوانانی که شاید بسیاری از آنان هنوز در آغاز راهاند، اما جرئت کردهاند رؤیا ببینند، فکر کنند و خلق کنند.
از آقای مهدی توسلی بهعنوان نویسنده و کارگردان اثر گرفته تا بازیگران جوان این نمایش؛ حسام خاوری، مهدی موسوی، اسحاق قنبری و به ویژه محمدعارفی، همگی شایسته تحسیناند.
نقشآفرینی محمد عارفی، به خصوص از این جهت ارزشمند و الهامبخش بود که نشان داد هنر، محدود به جسم نیست؛ بلکه از اراده، احساس و روح انسان نیرو میگیرد. او با حضور خود روی صحنه، ثابت کرد که توانایی هنری، فراتر از محدودیتهای ظاهری است و انسان میتواند با عشق به هنر، مرزهای دشواری را پشت سر بگذارد. بیتردید حضور او، نه تنها برای گروه نمایش، بلکه برای بسیاری از جوانان الهامبخش خواهد بود.
پایان نمایش، شاید تلخ ترین و در عین حال عمیق ترین بخش آن باشد؛ جایی که «حسی» پس از مرگ ربات، تدی و بیگانه، تنها میماند و مخفیگاه را ترک میکند تا معنای زندگی را پیدا کند. این پایان، در حقیقت روایت انسان امروز است.
انسانی که از جنگها، خشونتها، خیانتها و فروپاشیها خسته شده، اما هنوز در اعماق وجودش، امید کوچکی برای یافتن معنا باقی مانده است. شاید مهم ترین پیام «بقا» همین باشد که «گاهی بقا فقط نفس کشیدن نیست»، گاهی بقا یعنی هنوز بتوانی سؤال بپرسی، فکر کنی، عشق بورزی و در میان ویرانهها، دنبال معنای انسان بودن بگردی.
و چه زیباست که در این روزگار پرآشوب، هنوز جوانانی از سرزمین رنج کشیده افغانستان، روی صحنه میایستند تا ما را به اندیشیدن دعوت کنند. این یعنی هنر هنوز زنده است. و تا وقتی هنر زنده باشد، امید نیز زنده خواهد ماند.





♥♥♥♥♥