وقتی شعار جای سیاست را میگیرد؛
نقدی بر ناکارآمدی تاریخی قدرت در افغانستان و هشدار درباره آیندهای مبهم
اظهارات اخیر درباره احتمال تغییر جغرافیا و ساختار سیاسی افغانستان، بار دیگر زنگ خطر فروپاشی را به صدا درآورده است.
گزارشهای اخیر، از هشدارهای ماریا سلطان درباره احتمال تغییر ساختار سیاسی و جغرافیایی کشور گرفته تا سخنان حامد کرزی درباره پروژه مشروعیتبخشی به خط دیورند، همگی نشان میدهند که بحران افغانستان دیگر صرفاً یک بحران سیاسی یا امنیتی نیست؛ بلکه به بحرانی عمیق، ساختاری و هویتی تبدیل شده است.
این هشدارها زمانی جدیتر میشوند که در کنار آنها، واقعیتهای میدانی همچون فروپاشی انسجام ملی، شکافهای قومی، ضعف دولت مرکزی و وابستگی مناطق مرزی به کشورهای همسایه قرار میگیرند.
اگر سخنان ماریا سلطان را جدی بگیریم، افغانستان امروز بیش از آنکه به یک دولت-ملت منسجم شباهت داشته باشد، به جغرافیایی پراکنده و ساختاری گسسته میماند. این وضعیت یکشبه به وجود نیامده، بلکه محصول بیش از یک قرن سوءمدیریت، استبداد و بیبرنامگی است.
از زمان احمدشاه درانی تا امروز، هیچ پروژه پایدار و فراگیری برای ملتسازی در افغانستان شکل نگرفته است. عبدالرحمان با سیاستهای سرکوبگرانه خود، بذر بیاعتمادی قومی را کاشت؛ شاهان پس از او نتوانستند این شکاف را ترمیم کنند و جمهوریخواهان معاصر نیز آن را عمیقتر ساختند.
دوره بیستساله جمهوریت، شاید طلاییترین فرصت تاریخ معاصر افغانستان برای ساختن یک دولت مدرن بود؛ اما این فرصت نیز از دست رفت.
حامد کرزی بهجای نهادسازی، شبکههای قدرت قومی و فساد را تقویت کرد و اشرف غنی احمدزی نیز بهجای حرکت بهسوی ملتسازی، پروژههای قوممحور و انحصارگرایانه را دنبال کرد.
بهجای تربیت کادرهای علمی، سیاسی و اقتصادی از میان تمام اقوام، تمرکز اصلی بر حفظ قدرت و انباشت ثروت قرار گرفت. نتیجه چه بود؟ فروپاشی سریع نظامی که میلیاردها دلار برای آن هزینه شده بود. این فقط یک شکست سیاسی نبود؛ بلکه فاجعهای تاریخی به شمار میرفت.
البته نباید فراموش کرد که این بحران صرفاً محصول عملکرد رهبران پشتون یا دولت مرکزی نیست. رهبران سایر اقوام نیز غالباً فاقد برنامهای ملی و فراگیر بودند، بیش از منافع عمومی به منافع شخصی و گروهی اندیشیدند و در بزنگاههای تاریخی، مسئولانه عمل نکردند. در نتیجه، هیچ جریان سیاسی ملی و فراگیری شکل نگرفت.
طالبان نیز، برخلاف ادعاهای خود، نتوانستهاند از این چرخه تاریخی خارج شوند. آنان ساختار قدرت را بهشدت انحصاری کردهاند، تنوع قومی و فرهنگی کشور را نادیده گرفتهاند و در ایجاد مشروعیت داخلی و بینالمللی ناکام ماندهاند. حکومت تکقومی در کشوری چندقومیتی، نه ثبات میآورد و نه بقایی پایدار ایجاد میکند.
یکی از تلخترین واقعیتها، تبدیل شدن مسئله خط دیورند به شعاری میانتهی و مصرفی است.
از زمان داوود خان تا امروز، همواره گفته شده است: «خط دیورند را قبول نداریم.» اما پرسش اساسی این است که اگر واقعاً چنین است، چرا هیچگاه شکایتی رسمی در سازمان ملل ثبت نشده است؟ چرا در کتابهای درسی مکاتب و دانشگاهها، نقشه مورد ادعا بهصورت رسمی ترسیم نمیشود؟
واقعیت آن است که این شعار، بیش از آنکه بخشی از یک سیاست عملی و راهبردی باشد، ابزاری برای مصرف داخلی بوده است.
این تناقض نهتنها مشکلی را حل نکرده، بلکه به پاکستان فرصت داده است تا از این وضعیت به سود خود بهرهبرداری کند.
در کنار این واقعیت تلخ، نباید از حقیقت تاریخی دیگری نیز چشم پوشید: اینکه چگونه در گذشته، با امضای یک حاکم، بخشی از سرزمین و مردمان این کشور عملاً واگذار شد. با این حال، برخی جریانهای قومگرا و طرفداران همان چهره تاریخی، بهجای پذیرش صادقانه این رویداد، میکوشند با شعارهای احساسی و میانتهی، آن را پنهان یا توجیه کنند؛ گویی انکار واقعیت میتواند تاریخ را تغییر دهد.
در حالیکه تجربه نشان داده است چنین تلاشهایی نهتنها کمکی به حل مسئله نمیکند، بلکه شکافهای داخلی را عمیقتر میسازد و اعتماد میان اقوام مختلف افغانستان را تضعیف میکند؛ و این هزینهای است که هیچ شعاری توان جبران آن را ندارد.
وقتی ملتی از رهبری خردمند، انسجام ملی و عدالت قومی محروم باشد، طبیعی است که در معرض خطر فروپاشی قرار گیرد.
هشدار درباره احتمال تغییر جغرافیای افغانستان، اگرچه ممکن است اغراقآمیز به نظر برسد، اما کاملاً بیریشه نیست. این موضوع یک احتمال سیاسی است، نه صرفاً خیالی دور از واقعیت.
پس چه باید کرد؟
- افغانستان نیازمند هویتی ملی و فراگیر است، نه هویتهای متضاد قومی.
- قدرت باید بهصورت عادلانه میان همه اقوام و گروههای اجتماعی توزیع شود.
- بدون نخبگان علمی و مدیریتی، هیچ کشوری ساخته نمیشود؛ بنابراین باید مسئولیتها به افراد شایسته سپرده شود.
- بهجای شعار، باید سیاستهای عملی و مبتنی بر منافع ملی اتخاذ شود.
- نباید تمام مشکلات را به گردن بازیگران خارجی انداخت؛ سهم اصلی این بحران، متوجه رهبران داخلی است.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به یک بیداری تاریخی نیاز دارد. ادامه مسیر گذشته ــ مسیری مبتنی بر شعار، انحصار، فساد و بیکفایتی ــ نهتنها آیندهای بهتر نمیسازد، بلکه همین جغرافیای موجود را نیز در معرض خطر قرار میدهد.
اکنون زمان آن رسیده است که بهجای تکرار شعار «دیورند را قبول نداریم»، از خود بپرسیم: آیا توانستهایم همین افغانستان موجود را به دولتی واقعی، باثبات و کارآمد تبدیل کنیم؟
اگر پاسخ منفی است، پس خطر اصلی نه در مرزها، بلکه در ذهنیتها و شیوههای حکمرانی ما نهفته است.




