در پی حمله مرگبار به غیرنظامیان در کابل، حنیف اتمر خواستار اتحاد فوری طالبان و مخالفان شد؛ اما این فراخوان، پرسشی بنیادین را پیش میکشد: آیا وحدت فقط در زمان تهدید معنا دارد، یا باید بهعنوان یک اصل دائمی در ساختار سیاسی و اجتماعی افغانستان نهادینه شود؟ حملهای که در این مدت جان صد ها انسان بیگناه را گرفت، بار دیگر زخم کهنه افغانستان را تازه کرد؛ زخمی که نه فقط از بیرون، بلکه از درون نیز خون چکان است. در چنین فضایی، سخنان حنیف اتمر مبنی بر لزوم اتحاد فوری برای دفاع از کشور، در ظاهر سخنی خردمندانه و قابل ستایش است. اما آیا این سخن، پاسخی ریشهای به بحران افغانستان است یا تکرار یک الگوی ناکارآمد تاریخی؟
بدون تردید، دعوت به اتحاد در برابر تهدید خارجی، سخنی منطقی، اخلاقی و حتی دینی است. هیچ ملتی بدون همبستگی نمیتواند از خود دفاع کند. اما پرسش اینجاست:
آیا این اتحاد باید فقط در لحظه خطر شکل بگیرد؟
تجربه تلخ افغانستان نشان داده است که «اتحاد مقطعی» اغلب پس از رفع تهدید، جای خود را به اختلاف، رقابت و حتی دشمنی میدهد. همان «آش و همان کاسه» که بارها تکرار شده است. اگر وحدت فقط یک واکنش اضطراری باشد، نه یک باور ریشه دار، هرگز به ثبات پایدار منجر نخواهد شد.
در اینجا لازم است از خود اقای حنیف اتمر بپرسیم:
آقای اتمر! در دوران جمهوریت، زمانی که شما در متن قدرت بودید، آیا تلاش جدی و فراگیر برای ایجاد وحدت ملی صورت گرفت؟
در همان زمان نیز پاکستان از طریق گروههای تروریستی، افغانستان را به آتش میکشید. انتحارها، انفجارها و کشتار غیرنظامیان، واقعیتی روزمره کشور بود. هزاران زن، کودک و انسان بیگناه قربانی شدند. پس چرا آن زمان، یک اجماع واقعی ملی شکل نگرفت؟
چرا اختلافات سیاسی، قومی و ساختاری همچنان پابرجا ماند؟ این پرسش ها نه برای نفی اتحاد و وحدت، بلکه برای یادآوری یک مسئولیت تاریخی است، وحدت اگر دیر فهمیده شود، هزینههای سنگینی به یک ملت تحمیل میکند.
ضروری است روشن گفته شود که این نقد، مخالفت با «وحدت» نیست؛ بلکه مخالفت با «وحدت نمایشی و موقتی» است. وحدت واقعی باید بر پایه عدالت شکل بگیرد، نه مصلحت لحظهای، بر اساس مشارکت همه اقوام و گروهها باشد، نه حذف و انحصار، ریشه در اعتماد داشته باشد، نه ترس از دشمن خارجی. ملتی که فقط در هنگام خطر کنار هم قرار گیرد، اما در زمان آرامش از هم فاصله بگیرد، در واقع هنوز به «ملت» تبدیل نشده است. افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به یک تحول عمیق نیاز دارد؛ تحولی که از «ذهن و قلب رهبران» آغاز شود.
رهبران سیاسی، بزرگان قومی، اپوزیسیون و طالبان باید کینههای تاریخی را کنار بگذارند، روایتهای تفرقهافکن را بازنگری کنند، منافع ملی را بر منافع قومی و گروهی ترجیح دهند. اما این کافی نیست. وحدت باید در ساختار قدرت نیز تجلی یابد.
طالبان امروز در موقعیتی قرار دارند که میتوانند مسیر آینده افغانستان را تعیین کنند.
اما یک حقیقت روشن است و آن اینکه حکومت تک قومی، هرگز نمیتواند ثبات ملی ایجاد کند، اگر هزاره، تاجیک، ازبیک و سایر اقوام، خود را در ساختار قدرت نبینند در آنصورت احساس تعلق ملی تضعیف میشود، فاصله اجتماعی افزایش مییابد و در نهایت، بحرانها عمیقتر میشوند.
اگر همه «هموطن» هستند، این هموطنی باید در عمل نیز دیده شود، نه فقط در زمان تهدید دشمن خارجی. مشارکت واقعی، کلید اعتماد است؛ و اعتماد، زیربنای ثبات و افغانستان نیازمند یک «پروژه ملی وحدت» است، نه فراخوانهای مقطعی.
این پروژه باید شامل:
- گفتگوی ملی واقعی
- توزیع عادلانه قدرت
- به رسمیت شناختن تنوع قومی، فرهنگی و مذهبی
- و ایجاد یک هویت مشترک ملی باشد
در غیر این صورت، هر اتحاد کوتاه مدت، به یک اختلاف بلند مدت تبدیل خواهد شد.
سخن حنیف اتمر در دعوت به اتحاد، در ذات خود درست و ضروری است؛ اما کافی نیست. افغانستان دیگر تاب «وحدتهای موقتی» را ندارد. امروز، هم طالبان، هم طالبان و هم اپوزیسیون، و هم رهبران قومی در برابر یک آزمون تاریخی قرار دارند؛ آیا میخواهند از چرخه تکراری اختلاف و بحران عبور کنند، یا همچنان در آن گرفتار بمانند؟
وحدت واقعی، از دلهای پاک، نیتهای صادق و ساختارهای عادلانه آغاز میشود.
اگر این سه عنصر در کنار هم قرار نگیرند، هیچ دشمن خارجی لازم نیست؛ ما خود، بزرگ ترین تهدید برای خویش خواهیم بود. اما اگر این مسیر انتخاب شود، افغانستان میتواند از یک جغرافیای زخمی، به یک ملت متحد و بیدار تبدیل گردد.




