هجوم شوروی افغانستان را به میدان جنگ سرد تبدیل کرد، اما خروج آنها درهای جهنم جنگ های داخلی و اشغال دوباره را گشود؛ روایتی از خیانتهای داخلی و طمع قدرتهای بزرگ.
بیست و شش دلو ۱۳۶۷، روزی است که آخرین سرباز ارتش سرخ شوروی از پل حیرتان عبور کرد و افغانستان را به حال خود رها ساخت. اما این پایان رنج نبود، بلکه شروعی دوباره بر فصل تازهای از جنایت، جنگهای داخلی و مداخلات مرگبار بود. در حالی که جامعه بینالمللی سقوط ابرقدرت شرق را نظاره میکرد، افغانستان در آتش قدرت طلبی رهبران جهادی و دسیسههای پنهان غرب می سوخت. چهل و شش سال پس از آن شب دسامبر ۱۹۷۹، هنوز پرسش اصلی این است: چرا افغانستان باید بهای جنگ قدرتهای بزرگ را با خون خود بپردازد؟
ششم جدی ۱۳۵۸، شبی بود که توازن قدرت در افغانستان برای همیشه تغییر کرد. با ورود نیروهای شوروی سابق به کابل و قتل حفیظالله امین، یک دوره ده ساله از اشغال نظامی و مقاومت مردمی آغاز شد. ارتش سرخ با تجهیزات پیشرفته آمد تا نظامهای وابسته را تثبیت کند، اما در نهایت با شکست اخلاقی و نظامی در ۲۶ دلو ۱۳۶۷ مجبور به ترک خاک افغانستان شد. با این حال، این خروج، افغانستان را به سرنوشت تلخ تری مبتلا کرد؛ سرنوشتی که در آن، خیانتهای داخلی، جنگ سالاران بیرحم و سیاستهای دوگانه امریکا، این سرزمین را به بزرگترین قربگاه غیرنظامیان در جهان تبدیل کرد.
حفیظالله امین؛ خائن کشور و پیش برنده بحران
در تاریخ معاصر افغانستان، نام حفیظالله امین به عنوان یکی از تاریک ترین چهرهها ثبت شده است. او نه یک میهن پرست که یک قاتل بی رحم بود. گزارشهای تاریخی گواهی میدهند که او هزاران تن از هموطنان بیگناه خود را به بهانه مخالفت با حکومتش، زنده به گور کرد. این وحشیگری بیسابقه، چنان خشم و انزجاری در میان مردم ایجاد کرد که زمینه را برای پذیرش هرگونه مقاومتی فراهم ساخت.
بحران افغانستان تنها ناشی از دخالت شوروی نبود، بلکه خیانت برخی سران داخلی چون امین و تیم اش، مردم را به ستوه آورد و آنها را به سوی قیام سوق داد. اما زشت تر از جنایتهای داخلی، همپیمانی پنهان او با دشمنان افغانستان است. شواهد تاریخی نشان میدهد که حفیظالله امین پیش از تهاجم شوروی، به عنوان یک جاسوس با امریکا در ارتباط بود. او افغانستان را به میدان بازی قدرتهای بزرگ تبدیل کرد و خیانت او به کشور، کاخ تاج بیگ را به صحنه قتل خودش و ورود ارتش سرخ مبدل ساخت.
اتحاد جماهیر شوروی با تهاجم به یک کشور بیطرف و عضو غیرمتعهد، همه اصول بینالمللی را زیر پا گذاشت. حضور بیش از صد هزار سرباز ارتش سرخ به مدت ۹ سال، نه تنها بی طرفی تاریخی افغانستان را برهم زد، بلکه منجر به کشتار سیستماتیک غیرنظامیان شد. بمبارانهای هوایی بدون تفکیک، بازداشتهای خودسرانه و مهمتر از همه، جاسازی دهها میلیون مین در خاک افغانستان، میراث شوم شوروی برای افغانستان بود. این مینها تا امروز نیز کودکان و روستائیان بیگناه را قربانی میکنند. شوروی نه تنها کمونیسم، که مرگ و ویرانی را برای مردم افغانستان به ارمغان آورد.
گلبدین و همپیمانانش؛ تلخکننده کام پیروزی
با خروج شوروی، انتظار میرفت که مردم افغانستان پس از سالها جهاد و مقاومت، طعم صلح و ثبات را بچشند. اما آنچه رخ داد، یکی از سیاه ترین صفحات تاریخ این کشور بود. در اینجا باید چهره کسانی را افشا کرد که پیروزی بزرگ مردم را به کام آنان تلخ کردند.
گلبدین حکمتیار و هم پیمانانش، پس از سرنگونی دولت دکتر نجیبالله در ثور ۱۳۷۱، به جای ساختن کشوری آباد بر اساس تعالیم انسان ساز اسلام، آتش جنگ داخلی را برافروختند. آنها از منظر دین مقدس اسلام که مسلمانان را به برادری و پرهیز از فساد دعوت میکند، به شدت محکوم هستند. اسلام هرگز اجازه نمیدهد که برای رسیدن به قدرت، شهرها با موشک باران کور هزاران غیرنظامی بیگناه را به قتل برساند.
از منظر حقوق انسانی، گلبدین حکمتیار با راکت باران کابل و سایر شهرها، مرتکب بزرگترین جنایتها علیه بشریت شد. گلبدین حکمتیار و هم پیمانان اش نه تنها وحدت ملی را نابود کردند، بلکه زمینه را برای ظهور گروه طالبان فراهم ساختند. آنان که روزگاری مجاهد نامیده میشدند، با رفتارهای قدرت طلبانه خود، اعتماد مردم را خدشه دار کردند و چهره جهاد را در اذهان جهانیان مخدوش ساختند.
در حالی که شوروی افغانستان را اشغال کرد، اما این امریکا بود که با سوءاستفاده از جهاد مردم، آن را به یک جنگ نیابتی تبدیل کرد. واشنگتن با کمکهای مالی و تسلیحاتی بیدریغ به گروههای افراطی چون گلبدین، آتش جنگ را شعله ورتر نگه داشت. اما فاجعه بزرگ تر زمانی رخ داد که امریکا پس از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، به بهانه مبارزه با تروریسم، افغانستان را اشغال کرد.
امریکا نه تنها باعث کشته شدن بیش از ۴۷ هزار غیرنظامی در طول بیست سال حضور خود شد، بلکه ثابت کرد که از شوروی نیز مرگبارتر است. حملات هوایی کور علیه منازل مسکونی، حمایت های پنهانی از گروه های تروریستی، و ایجاد سیستمی فاسد در کابل، چهره واقعی دموکراسیخواهی امریکا را برملا ساخت. آمار یوناما نشان میدهد که نیروهای تحت حمایت امریکا مسئول بخش بزرگی از کشتار غیرنظامیان بودند. امریکا با سیاستهای دوگانه خود، تروریسم را در منطقه تغذیه کرد و سپس به بهانه مبارزه با همان تروریسم، بر مردم افغانستان ستم روا داشت.
و اینک مسئولیت تاریخی طالبان
امروز، بار دیگر افغانستان در شرایطی حساس قرار دارد و طالبان قدرت را در دست گرفتهاند. اکنون این گروه در برابر تاریخ و مردم افغانستان مسئولیتی سنگین بر عهده دارد. این قلم به عنوان تحلیلگر و مصلح اخلاقی، به طالبان توصیه میکند که از تاریخ درس عبرت بگیرند: آنها باید بدانند که هر حکومتی که بر اساس انحصار قومی و ایدئولوژیک بنا شود، محکوم به شکست و در نهایت تکرار جنگهای داخلی است. افغانستان تنها با دولت داری فراگیر ساخته میشود که در آن همه اقوام، مذاهب و گروههای سیاسی خود را سهیم بدانند. طالبان باید از این فرصت برای آبادی کشور و تامین رفاه مردم استفاده کنند، نه برای ادامه انزوا و سرکوب، آنها باید بپذیرند که مشروعیت پایدار، نه با زور اسلحه، که با خدمت به مردم و رعایت حقوق اسلامی و بشری به دست میآید.
اگر طالبان میخواهند نامشان در تاریخ به نیکی ثبت شود، باید راه تعامل، عدالت و سازندگی را در پیش بگیرند، نه راهی غیر را.
چهل و شش سال از آن شب تلخ دسامبر میگذرد. شوروی رفت و ویرانی به جا گذاشت. مجاهدین آمدند و جنگ داخلی به راه انداختند. امریکا آمد و کشتار را تکمیل کرد.
افغانستان اکنون در نقطه عطفی ایستاده است. مردم این سرزمین سالهاست که بهای سنگین اشتباهات رهبران داخلی و زیادهخواهی قدرتهای بزرگ را می پردازند. آنان که گورهای دستهجمعی به جا گذاشتند، آنان که شهرها را با موشک تسلیم کردند، و آنان که با بمبهای خود مردم را هدف گرفتند، همه در یک چیز مشترک بودند: آنها هرگز به “انسان” نیندیشیدند.
درس تاریخ افغانستان این است که صلح، تنها زمانی به این سرزمین بازمیگردد که همه بازیگران داخلی و بینالمللی به این باور برسند که افغانستان متعلق به هیچ فرد، گروه خاصی قومی یا قدرت خارجی نیست. این سرزمین، خانه مشترک همه اقوام کشوراست و تنها از مسیر گفتگو و عدالت است که میتوان از تکرار تراژدی جلوگیری کرد. بیایید از خاک و خون هزاران شهید بیگناه بیاموزیم که تاریخ دیگر اجازه تکرار فاجعه را نخواهد داد.




