نویسنده: م. کهریزنوی
اظهارات که لیندزی گراهام، سناتور امریکایی در ماه گذشته، که طی آن گفته است: «حالا بهترین فرصت طی 2000 سال اخیر برای خنثیسازی ایران است.»، او در واقع می گوید اکنون که جنگ میان جمهوری اسلامی و امریکا-اسرائیل جریان دارد بهترین فرصت طی «2000 سال اخیر» برای «خنثیسازی ایران» است. و این فراتر از یک اشتباه لفظی ساده، به مثابه «لغزش فرویدی» ای است که ماهیت واقعی سیاست غرب در قبال جهان اسلام را افشا میکند.
در عرصه سیاست بینالملل، واژگان همواره به مثابه شمشیری دولبه عمل کردهاند؛ گاه ابزاری برای فریب و گاه پردهای که ناگهان با «لغزشی فرویدی» کنار میرود. لیندزی گراهام، سناتور کارولینای جنوبی و هم پیمان دیرینه نتانیاهو-ی کودک کش، در مصاحبه اخیر خود با فاکس نیوز، جملهای بر زبان آورد که در عمق خود، نشان دهنده یک حقیقت تلخ و پایدار در سیاست غرب است. او گفت: «اکنون بهترین فرصت طی 2000 سال اخیر برای خنثیسازی ایران است.»
تأکید بر بازه زمانی «دو هزار ساله» و استفاده از لفظ «ایران»، حالا نه اینکه به ظاهر همیشه گفته اند ما دشمن «جمهوری اسلامی» هستیم نه ایران، و این ست که پرسش بنیادین مطرح می شود که آیا این یک اشتباه است یا افشای ناخودآگاه یک آرمان تاریخی؟
گراهام سالها سعی کرد میان حمایت از معارضانِ خارج نشین و حفظ ظاهرِ گفتگو با حاکمیت ایران، تعادلی برقرار کند. اما فشار شرایط جنگ و تحولات میدانی، او را به نقطهای رساند که ناخودآگاه، واقعیت پشت پرده را فاش ساخت. اینکه او به طبق معمول که گفته اند به جای «جمهوری اسلامی» یا «نظام حاکم»، نام «ایران» را به میان آورد و بازه زمانی را نه «47 سال اخیر» که «2000 سال اخیر» دانست، به روشنی نشان میدهد که آنچه امریکا و اسرائیل به دنبال «خنثیسازی» آن است، تمدنی دیرینه و هویتی تاریخی «ایران بزرگ» است، نه صرفاً یک دولت یا جناح سیاسی خاص.
این رویکرد، مصداق بارز آن چیزی است که ادوارد سعید در کتاب «شرق شناسی» از آن یاد میکند: نگاهی که شرق (و به تبع آن ایران) را همواره به مثابه «دیگری» ای خطرناک و نیازمند مهار میبیند. غرب در ظاهر از دموکراسی و حقوق بشر سخن میگوید، اما در باطن، هرگونه تمدن غیرغربیِ مستقل را تهدیدی برای هژمونی خود تلقی میکند. سخنان گراهام، این دوگانگی را به طور کامل رسوا ساخت.
نکته ظریف و در عین حال فریبنده در سیاست غرب، استفاده از واژگان مقدس انگارانه برای پیشبرد اهداف سلطهجویانه است. گراهام و هم فکران اش، در حالی که در جمعهای پهلوی طلب از «بازگرداندن عظمت ایران» سخن میگویند، در عمل به دنبال حذف عاملیت مردم و تبدیل ایران به کشوری وابسته و فاقد قدرت بازدارنده هستند، درست مثل کشور های حوزه خلیج فارس که برای دولت های شان نه حیثیتی مانده، نه غیرتی و نه عزتی!
تجربه تاریخی گویای این حقیقت است:
- تجربه ایران (ملی شدن نفت، 1330): وقتی مردم ایران در قالب یک جنبش دموکراتیک (نهضت ملی شدن نفت) به رهبری دکتر مصدق به دنبال استقلال اقتصادی بودند، ایالات متحده به همراه بریتانیا با کودتای 28 اسد/مرداد 1332 نشان دادند که دموکراسی واقعی را تنها تا جایی میپسندند که منافع استعماری شان تأمین شود.
- تجربه افغانستان: امریکا که در دهه 80 میلادی مجاهدین را علیه شوروی مسلح کرده بود، سالها بعد همین کشور را اشغال و ویران کرد. این نشان میدهد که «دوستی» غرب تابعی از منافع لحظهای است و هیچ وفاداری پایدار به مردم آن سرزمینها وجود ندارد. با شعار دروغین «دمکراسی و مبارزه با تروریزم» وارد افغانستان شد و 20 سال افغانستان در اشغال آنها بود و تمام ارزش معنوی-فرهنگی افغانستان را ویران ساخت، بیش از 23 گروه تروریستی را در افغانستان ایجاد و مصلح ساخت بعد افغانستان را ترک کرد.
- تجربه عراق و لیبی: شعارهای حمایت از دموکراسی در عراق و لیبی به اشغال نظامی، فروپاشی ساختارهای اجتماعی و غارت منابع ملی انجامید. مردم این کشورها امروز میدانند که «تغییر رژیم» به سبک غربی، تنها به معنای تبدیل کشور به میدان منازعه نیابتی و از دست دادن حاکمیت ملی است.
این تجارب تاریخی، درس عمیقی به مردم منطقه میدهد: غرب نه به دنبال دموکراسی، که به دنبال «دموکراسیِ مهارشده» است؛ دموکراسیای که در چارچوب امنیت اسرائیل و سلطه اقتصادی واشنگتن تعریف شود.
گراهام نماینده جریانات مذهبی در امریکاست که باور به «جنگ تمدنها» و آخرالزمان دارند. جالب آنکه این جریانات در باطن، تفاوت چندانی با اسلام گرایان افراطی در باور به «وسیلگی بودن انسان در راه هدف» ندارند. هر دو طیف، حقوق بشر و دموکراسی را تا زمانی قبول دارند که با ایدئولوژی و منافع ژئوپلیتیک شان همسو باشد.
این همسویی میان لابی اسرائیل (نتانیاهو) و مسیحیان صهیونیست (مانند گراهام) نشان میدهد که آنچه در خاورمیانه میگذرد، صرفاً یک مناقشه سیاسی میان دو دولت نیست، بلکه پروژهای برای تغییر نقشه جمعیتی و تمدنی منطقه است. در این پروژه، مردم ایران صرفاً به عنوان «ابزاری» برای تضعیف یک حکومت دیده میشوند، نه به عنوان شریکی برای صلح و توسعه پایدار.
مردم ایران، با پیشینهای چندین هزارساله و برخورداری از بالاترین نرخ تحصیلات در منطقه، به درستی دریافتهاند که میان شعارهای حقوق بشری غرب و رفتار عملی آن در افغانستان، عراق، لیبی، فلسطین و دیگر کشور ها، شکاف عمیقی وجود دارد.
هوشیاری تاریخی امروز مردم ایران به آنها میگوید که هرگونه تغییر سیاسی باید متکی بر اراده ملی باشد، نه بر وعدههای یک سناتور که باطن خود را در یک «لغزش فرویدی» آشکار کرد. تصویری که غرب از خود به عنوان «دوست حقیقی» ارائه میدهد، با واقعیت غارت منابع، حمایت از دیکتاتوریها برای منافع نفتی و نادیده گرفتن نسل کشی در غزه در تضاد کامل است.
«لغزش فرویدی» لیندزی گراهام، اگرچه از زبان یک سیاستمدار امریکایی جاری شد، اما حقیقتی پایدار را بازتاب داد: سیاست خارجی قدرتهای غربی، فارغ از تغییر دولتها (دموکرات یا جمهوری خواه)، در هسته خود، نگاه استعماری به شرق را حفظ کرده است. تفاوت آنها تنها در ابزارهاست؛ گاهی با تانک و گاهی با تحریمهای فلج کننده و گاهی با شعارهای فریبنده «دموکراسی و مبارزه با تروریزم» و این در حالی ست که خود شان تروریست های حرفه ای دولتی هستند و همینطور گروه های تروریستی چون داعش را ایجاد کرده اند.
مردم ایران (مخالفان نظام جمهوری اسلامی ایران)، مردم افغانستان، مردم کشور های عربی حوزه خلیج فارس و کل مردم خاورمیانه به ویژه دولت ها باید درس عبرت را از تاریخ بگیرند:
- هیچ «ناجی» خارجی وجود ندارد: هیچ کشوری حاضر نیست برای منافع شما از منافع حیاتی خود بگذرد. تکیه بر ناجی فرضی، به قیمت از دست دادن استقلال و غرور ملی تمام میشود.
- قدرت از درون میجوشد: تعالی واقعی تنها با تقویت علم، دانش، هنر، اقتصاد مقاومتی و رشد فهم سیاسی در داخل مرزهای ملی ممکن میشود. ملتی که روی پای خود بایستد و تولیدگر علم و ثروت باشد، نه تنها در برابر تهدیدها ایمن است، بلکه احترام واقعی را نیز در عرصه بینالملل کسب میکند.
- دموکراسی واقعی وابسته به اراده ملی است: مطالبات بر حق و دموکراتیک ملت ها، حق مسلم آنهاست، اما این مطالبات باید توسط خود مردم و در چارچوب حفظ منافع ملی و تمامیت ارضی پیگیری شود. هرگونه پروژهای که عاملیت مردم را نادیده بگیرد و با تکیه بر بیگانگان طراحی شود، محکوم به شکست تاریخی است.
امریکا و دیگر کشور های غربی میتوانند روابط سیاسی و اقتصادی با کشور های اسلامی داشته باشند، اما این روابط تنها زمانی شکل میگیرد که آنها از رؤیای «خنثیسازی» 2000 ساله دست بردارد و ایران و خاورمیانه را با تمام عظمت تاریخی و استقلال طلبانه شان بپذیرند و احترامی که شایسته این ملت های شریف است را بپذیرند. تا آن روز، هوشیارترین ملتها، آنهایی هستند که دست دوستی حقیقی و دروغین را با بصیرت تشخیص می دهند، نه با سادهاندیشی. سخن گراهام، نقابی را کنار زد؛ و هوشمندی ملت ایران نیز در این است که اجازه ندهند نقاب دیگری جای آن را بگیرد!





بسمه تعالی
عنوان مقاله :
انقلابی برای استحاله تمدن غرب و پایان تاریخ انسان
( مقدمه ای مختصر و جدید بر فلسفه تمدن مدرن اسلامی _ ایرانی )
نگارنده :
رضا مهریزی
کارشناس الهیات اسلامی و کارشناس ارشد ایرانشناسی و پژوهشگر فلسفه تاریخ
چکیده مقاله:
در این مقاله خواهیم کوشید با استفاده از آرای بسیاری از اندیشمندان غربی و شرقی و ترکیب کردن آن نظرات با هم و نیز با استفاده از اندیشه اسمای جلالی و جمالیِ حضرت حق ، در نزد عارفان و متفکران مسلمان و همچنین استفاده از آیات قرآن کریم ؛ ابتدا به ترسیم دو اقلیم برون ذات و درون ذات برای مردم بپردازیم و این مطلب را بگوییم که مردم همیشه ناگزیر از ایجاد نمایی در این دو اقلیم برون ذات و درون ذات ، است که این نوع های ایجاد نمایی به چهار نوع تمدن در تاریخ منجر شده که هر کدام مظهر اسمی از اسمای حق است و پنجمین نوع تمدن که حاصل ترکیب تمدن های پیشین و مظهر اسم اعظم حق است با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و بیداری اسلامی در تمام جهان اسلام شروع شده است . در این مقاله دورنما و طرح کلی جدید از یک نظام فلسفی ِ مفصل ، به طور اجمال و مختصر ، ارائه و پیشنهاد می شود تا ان شاء الله توسط اندیشمندان و متفکران جهان اسلام مورد تامل و نقد و نظر و یا ایراد یابی و اصلاح و اگر صلاح بود مورد شرح و بسط قرار گیرد ؛ باشد که کمال کافی یابد .
کلید واژه ها :
« فلسفه مدرن اسلامی _ ایرانی ، اسمای جلالی و جمالی ، اقلیم های برون ذات و درون ذات ، ایجاد نمایی ، پنجمین تمدن »
1.سخن آغازین ( مقدمه ، پیشینه و روش تحقیق ) :
در باب تاریخ ایران تاكنون كتابها و مقالات متعددی به رشته نگارش درآمده است كه البته اكثر این مقالات از چشم انداز علوم سیاسی و یا جامعه شناختی به نظاره تاریخ این دیار کهن نشسته اند و كمتر مطلبی كوشیده بر مبنای فلسفه تاریخ به تبیین تاریخ برخیزد و اساسا یكی از ضعف های تئوریک تمدن ما نداشتن فلسفه تاریخ مناسب و مفسر و پیش برنده خودش می باشد. البته تاسیس چنین نظامی کار بسیار دشوار و شاقی است که تنها از عهده نوابغ بزرگ بر می آید . در این مقاله که کار نگارش آن چندین سال وقت گرفته است ، خواهیم کوشید حتی المقدور این نقیصه را رفع و با حداقل راه را برای دیگران بگشاییم .
باید دانست که در غرب مساله تکامل تاریخ و جامعه در عصر روشنگری مورد توجه بسیاری قرار گرفته است . برای مثال کندورسه ، اندیشمند فرانسوی ، مسیری را برای تاریخ ترسیم می کند که از توحش شروع شده و پس از سیر 9 مرحله به روشنی و خوشبختی ختم می شود . یا ویکو ، فیلسوف ایتالیایی ، برای تاریخ سه مرحله قایل است : آسمانی ، قهرمانی و مردمی . اما مهمترین فیلسوفی که به طور نظام مند به طرح تکامل تاریخ و جامعه پرداخت و نظام فلسفی منسجم و قوی و غنی ، در باب تاریخ ارائه داد ، هگل آلمانی بود ؛ هگل معتقد بود فلسفه ای که تفسیر تاریخ نباشد ، اصلا فلسفه نیست و لذا نظام فلسفی پی ریخت که بزرگترین تفسیر گر تاریخ شد . وی تاریخ را سیر خودآگاهی روح از آزادی می دانست و معتقد بود روح جهانی از مسیر تحول مراحل و ادواری که یکی پس از دیگری جای هم را می گیرند خود را در جهان عیان می سازد ؛ وی برای تاریخ بشر سه مرحله قایل بود : 1) دوره مشرق زمین : آزادی یک نفر و رقیت بقیه . 2) دوره یونان و روم باستان : آزادی یک گروه و بندگی دیگران .3) دوره ژرمنی : که آزادی همه انسانهاست . بعدها مارکس این نظر ایده آلیستی هگل را زیر و رو کرد و گفت هگل تاریخ را بر سر قرار داده و وی آن را بر پا قرار می دهد و لذا نظر ایده آلیستی هگل را به شکل ماتریالیستی مطرح کرد . مارکس معتقد بود رشد ابزار تولید و نزاع طبقاتی مایه پیشرفت تاریخ است. تاریخی که از کمون اولیه شروع شده و با گذشت از سه مرحله : برده داری ، فئودالی و بورژووازی نهایتا به کمونیسم پیشرفته ختم می شود . در سده اخیر نیز فوکویاما ، فیلسوف آمریکایی – ژاپنی ، لیبرال دموکراسی را پایان تاریخ بشر اعلام کرده و هر گونه تفسیر دیگر از پایان تاریخ را مردود شمرده است . به هر روی بحث در رابطه فلسفه تاریخ در غرب بسیار دراز دامن است و پرداختن بدان محتاج مجال دیگر است و ما در اینجا به همین کلیات بسنده می کنیم و سراغ جهان اسلام می رویم ؛ باید گفت متاسفانه در جهان اسلام این مساله تا جایی که می دانیم چندان مورد اعتنا نبوده است ( البته برخی کارها ، توسط شماری از اندیشمندان انجام شده ولی حقیقتا تا کنون مشکل گشا نبودند ) و این از بزرگترین ضعفهای ما مسلمین است که به پیشرفت تاریخ اعتقادی نداشته و تاکنون به فلسفه پیشرونده تاریخ چندان وقعی ننهادیم و متاسفانه از دل همین کم کاری است که تفکرات سلفی گری و واپس گرایانه بیرون می آید و هر روز یک بحران برای جهان اسلام ایجاد می کند.
در این مقاله خواهیم کوشید طرحی از یک فلسفه تاریخ ارائه دهیم . البته نظر ما لزوما به معنای ابطال تمامی نظریات همه گذشتگان نیست بلکه روایتی دیگر از حقیقت عالم و آدم است . روشی که ما در این تحقیق بدان کار خود را پیش می بریم پدیدار شناسی است که با مدد آیات قرآنی از آن بهره می جوییم.
2. اصل سخن ( متن مقاله ) :
در این منظر ، ابتدا هستی از دو سوی جدا شده و سپس مورد تفسیر قرار می گیرد :
الف ) یكی سو آیات انفسی یا هستی عمودی .
ب ) دیگری سو آیات آفاقی یا هستی افقی .
پیش از توضیح این دو سو آیات ، لازم است كه میان دو اصطلاح تفاوت نهیم و آن اصطلاح “موجود بودن” و اصطلاح “وجود داشتن” است .
در این تفكر ، ” وجود داشتن ” ، به معنای برخورداری از ” قادریت ایجاد نمایی ” اخذ می شود .
و ” موجود بودن ” به معنای داشتنِ ” قابلیت ایجادپذیری” تلقی می شود.
الف ) سوآیات انفسی ( هستی عمودی ) :
عالم در سو آیات انفسی یا هستی عمودی ، به سه گاه تقسیم می شود : یكی گاه موجودیت محض است كه پایین ترین گاه است و جماد و نبات و حیوان در آن جای می گیرند. آنان كه در این گاه اند این ویژگی را دارند كه تنها موجودند ولی وجود ندارند. یعنی صرفا در عالم هستند و ایجاد را می پذیرند بی آنكه بتوانند خود ایجادی نمایند. ( البته ایجاد نمایی نبات بیشتر از جماد و ایجاد نمایی حیوان بیشتر از نبات است اما به دلیل اینکه تمام ساكنان این گاه اگر کم و بیش ایجادی هم افکنند ، ضعیف و خفیف و مهم تر از آن غیر ارادی است با کمی اغماض آنها را در کنار هم می نهیم ). دیگر گاه ، كه در واقع بالاترین گاه از نظر شان و شرف است ؛ گاه ِ وجودیت محض است كه همانا ذات راز آمیز خداست . ذات خدا ، در عالم ، موجود نیست یعنی قابلیت ایجادپذیری ندارد بلكه فقط وجود دارد یعنی تنها قادریت ایجاد نمایی دارد.
گاهی كه میان موجودیت محض و وجودیت محض است گاه مردمی است كه هم وجود دارد یعنی از قادریت ایجاد نمایی برخوردار است و هم موجود است ، یعنی قابلیت ایجادپذیری دارد .
توضیح آنکه ، مردمی از همان ابتدای هبوطش در برهوت هستی و گناهستان و ذنبستان این جهان ، ایجاد نمایی را می کند ( ایجاد نمایی مردمی در ابتدا ، غیر ارادی و صرفا غریزی و برای حفظ خود است و البته پس از چنین ایجاد نمایی ، ایجاد نیز می پذیرد که چنین ایجاد پذیری در ابتدا بسیار زیاد و ژرف است ولی آهسته آهسته از ایجاد پذیری کاسته و بر ایجاد نمایی افزوده می شود ایجاد نمایی که دیگر غریزی و برای حفظ خود نیست بلکه ارادی و برای اشتداد و امتیاز شاکله خویشتن است ).
باید توجه داشت که ایجاد نمایی مردمی در دو ساحت صورت می بندد : یكی اقلیم موجودیت برون ذات و دیگری اقلیم موجودیت درون ذات . توضیح آنکه از آنجا که مردم دانا و دارای همه اسمای الهی است ( وَعَلَّمَ آدَمَ الاسماء كُلَّهَا . آیه ۳۱ سوره بقره ) بنابراین به تبع خداوندگار دو اسم اصلی دارد ( تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ . آیه 78 سوره الرحمن ) این دو اسم ، اسم جلالی و اسم اکرامی یا جمالی است ( از آنجا که بسیاری از متفکران مسلمان از اکرام با عنوان جمال نیز یاد کرده اند ، ما نیز تعبیر جمال را به کار می گیریم ) . در اینجا باید توجه داشت که از آنجا که ابتدا اسم جلالی در آیه ذکر شده آن اسم مقدم و اصلی است ، که این اسم جلالی موجب اختفای حق می گردد ، در حالیکه اسم جمالی موجب ظهور حق می شود . بنابراین می شود گفت که اسم جلالی ، اسم اصلی ، طغیانگر و مذنب است که یاد خدا را عدم یا کم می سازد و اسم جمالی كه اسم تبعی ، توبه گر و مذعن است که یاد خدا را بسیار می سازد . ( دلیل دیگری که اسم جلالی را ، اسم اصلی می دانیم این است که مردمی از رهگذر ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات است که بر خود وقوف می یابد و قادر به ایجاد ِ نمایی در اقلیم درون ذات می شود و نیز دلیل آنکه اسم جلالی را اسم طاغی و مذنب می نامیم این است که ذات آدمی ، بیشتر پلید و پلشت است و خودپرستی و منفعت دوستی و شور و شهوت و مستی در وی غلبه دارد و لذا هر ایجاد نمایی که او در اقلیم برون ذات کند بیشتر در حکم طغیان و ذنب محسوب می گردد ).
حرکت کردن مردمی از اقلیم برون ذات به سوی اقلیم درون ذات ، اگر اراده توقف کردن در یک اقلیم را نداشته باشد ، کاری است صعب و سخت و توام با زجر و رنج ؛ و رجوع مجدد به اقلیم برون ذات نیز کاری است سخت تر و فرساینده تر ( چرا که اسم های جلالی و جمالی که بر دو اقلیم استیلا دارند اسم هایی تمامیت خواهند و منکر دیگر اسمند و فقط سیطره احکام و ویژگی های خود را می خواهند و لذا رستن از استیلایشان صعب است و پیچیده و دشوار ) . البته در نهایت ، اگر مردمی اراده کند ، این اراده اعلای اوست که می تواند بر تمامیت خواهی این دو اسم غلبه کند و هر دو را در ذیل و ظل اراده خود جای دهد .
در اینجا این مطلب را هم بگوییم که درست است که این رجوع های متوالی از یک اقلیم به یک اقلیم دیگر کاری دردناک است ولی این تحمل و تاب آوری در برابر تلخی های دل کندن های متوالی از یک اقلیم به اقلیم دیگر ، به ویژه دل کندن و رجوع از اقلیم پر زرق و برق برون ذات که تعلق خاطر اصلی مردم بدان است ، به اقلیم درون ذات ، این سود و ثمر را دارد که موجب تطهیر ، نمازی شدن و بحل گشتنِ ایجاد نمایی ها در اقلیم برون ذات که بیشتر ذنب ، معصیت و گناه کاری است ، می شود « إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً 70 سوره فرقان ».
البته رجوع از اقلیم درون ذات به اقلیم برون ذات نیز موجب دگر آگاهی بیشتر است ، که این دگر آگاهی از موجبات و از لوازم ، خود آگاه شدنِ بیشترِ مردمی است ، می شود .
به هر روی دانستیم که مردمی با اسم جلالی اش در اقلیم موجودیت برون ذات ایجاد می نماید و همچنین با اسم جمالی اش در اقلیم موجودیت درون ذات . ( البته باید نکته ای را تذکر داد و آن اینکه ؛ گاه ِ وجودیت محض و گاه مردمی ، برای ایجاد نمایی محتاج به خیل خیال هستند؛ به عبارت دیگر گاه وجودیت محض و گاه مردمی ، ابتدا آنچه را که اراده ایجادش را نموده است باید در خیل خیال ، قرار دهد و سپس ایجاد نمایی را افکند ؛ بنابراین خیال در این دو گاه ، جاهی عظیم دارد ).
بیان شد كه مردمی ( البته مردمی را می توان « گیو مردمی » یعنی زنده ی میرا و ایجاد نمای ِ ایجاد پذیر ؛ نیز نامید . ) . از گاهی که در دَدسرا و بَدخانه هستی هبوط می کند ابتدا نا خودآگاهانه برای حفظ خویش از آسیب ها و گزندهای دیگران و امکان یافتن برای ادامه حیاتش و بعدا خودآگاهانه و ارادی برای امتداد و امتیاز و تشخص وجود خاص خودش ، ایجاد نمایی را می کَنَد و در واقع ایجاد نمایی ذاتی اوست ؛ مردمی با اسم جلالیش که اسم اصلی و طاغی و مذنب است ، در اقلیم موجودیت برون ذات ایجاد را می نماید. باید توجه داشت ایجاد نمایی مردمی در اقلیم برون ذات ، صرفا در ارتباط با اقلیم مردمی و اقلیم موجودیت محض صورت می گیرد و نه در ارتباط با اقلیم وجودیت محض ؛ چرا که اقلیم وجودیت محض از آنجا که موجود نیست ، هیچ ایجادی را نمی پذیرد.
ایجاد نمایی مردمی در ارتباط با اقلیم موجودیت محض در سه طور صورت می گیرد که عبارتند از : 1. ایجاد نمایی در ارتباط با جماد یا طبیعت مرده یا علوم فیزیکی .2. ایجاد نمایی در ارتباط با نبات و حیوان یا طبیعت زنده یا علوم زیستی . 3 . ایجاد نمایی سوم که در ارتباط با تمام موجودیت محض شکل می گیرد ؛ در راستایِ ایجاد نمودن ِ ایجاد نمایان می باشد یا همان علوم فناورانه .
باید دقت داشت که ایجاد نمایی در ارتباط با سه اقلیم صورت می بندد . اول ایجاد نمایی در ارتباط با موجودیت محض ، از رهگذر نشانه های آن سه طور است و قطعی است . دوم : ایجاد نمایی در ارتباط با مردمی است که از مسیر اشاره های ظنی میسر می شود . سوم ایجاد نمایی در ارتباط با دو اقلیم موجودیت محض و گیومردمی شکل می گیرد که از رهگذر اشاره ها و نشانه هاست . ( نشانه ها متعلق به مرتبت موجودیت محض است و اشاره ها متعلق به مرتبت مردمیست و آیه ها متعلق به مرتبت وجودیت محض است ) . به دیگر بیان ارتباط ایجاد نما با ایجاد پذیر یا من با متن یا وارد با مورد یا نام با نامه در اقلیم موجودیت محض از طریق نشانه های هر سه طور آنست که این ایجادنمایی قطعی است و بنابراین نام آن می شود : ” ایجاد نمایی بر اساس نشانه قطعی اِخباری عینی ” که آن یکسر ، اختصاص به ایجاد نما یا من یا وارد یا نام دارد .
ایجاد نمایی مردمی در ارتباط با اقلیم مردمی در سه طور صورت می بندد : 1. ایجاد نمایی در ارتباط با فرد : که اوج آن ارتکابات زناشویی و جنسی است . 2. ایجاد نمایی در ارتباط با جمع : که یا به نسبت جامعه است که در چارچوب دسته یا طبقه عمودی صورت می گیرد که تنظیم گر آن دولت است و یا به نسبت جهان است که در چارچوب تمدن صورت می گیرد.3. ایجاد نمایی سوم و نهایی که مسئولیت تنظیم ایجادنمایی در دو طور سابق ، یا تمام اقلیم مردمی را ، بر عهده دارد ، علوم انسانی است .
البته ایجاد نمایی سومی نیز توسط مردم صورت می بندد که هم در ارتباط با اقلیم گیومردمی است و هم در ارتباط با اقلیم موجودیت محض ؛ که در دو طور است : 1. فلسفه . 2. هنر .
بنابراین ایجادنمایی مردمی در ارتباط با دیگری ، شامل طور های هشت گانه است ؛ یعنی : 1) خانواده ، 2) طبقه و جامعه و دولت و تمدن ، 3) علوم انسانی ، 4) علوم فیزیکی ، 5) علوم زیستی ، 6) علوم فناورانه ، 7) فلسفه ، 8) هنر .
.ایجاد نمایی در ارتباط با اقلیم مردمی و نیز دو طور فلسفه و هنر ، از رهگذر اشاره های آن پنج طور است و ظنی است و اِخباری است که این اشاره های ظنی که رابط میان ایجاد نما و ایجاد پذیر یا من و متن یا وارد و مورد یا نام و نامه است پنج گروه می باشند : 1-اشاره ظنی اِخباری اکثر مطلق تصویری : که اکثریت مطلق متعلق به ایجاد پذیر یا متن یا مورد یا نامه است و البته کمی هم متعلق به ایجاد نما یا من یا وارد یا نام .2-اشاره ظنی اِخباری اکثر نسبی تصویری : که اکثریت نسبی متعلق به ایجاد پذیر یا متن یا مورد است و اقلیت نسبی متعلق به ایجاد نما یا من یا وارد یا نام .3-اشاره ظنی اِخباری نیمین : که سهم ایجاد پذیر و ایجاد نما تقریبا مساوی و نیم به نیم است . 4-اشاره ظنی اِخباری تفسیری : که اکثریت نسبی متعلق به ایجاد نما یا من یا وارد یا نام است و اقلیت نسبی متعلق به ایجاد پذیر یا متن یا مورد یا نامه است .5-اشاره ظنی اِخباری تاویلی : که اکثریت مطلق متعلق به ایجاد نما یا من یا وارد یا نام است و کمی هم متعلق به ایجاد پذیر یا متن یا مورد یا نامه است .
توجه داشته باشیم که طور های هشتگانه بالا هر کدام منطق خاص خود را دارد ؛ که این منطق الطور مغربی ، شامل : الف) دَستان ، ب ) زبان ، ج ) اخلاق ، د ) باتلاق ِ ویژه هر طور ، است .( هر طور ، دستان یا ترفند یا شگرد خاص خود و نیز زبان و بیان ویژه خود و همچنین اخلاق و ادب مخصوص به خود و البته باتلاق مشغول کننده و فرو برنده و دام دامن گیر خاص خود را دارد ولی این منطق ها لزوما متضاد و یا مخالف یکدیگر نیستند بلکه بنا به اقتضای طوریت طور تفاوت دارند ) .
در اینجا توجه به این نکته اهمیت دارد که درست است که مردمی در طور هایی ایجاد نمایی می کند اما پس از ایجاد نمایی ، که وجه وجودیت گیومردمیست ، وی از آنچه ایجاد نموده ، ایجاد می پذیرد که وجه موجودیت اوست و البته این ایجاد پذیری در چندی و چونی ایجاد نمایی های بعدی وی تاثیر بسزا دارد. البته بیشترین ایجاد پذیری را در ارتباط با اقلیم برون ذات از فناوری و در ارتباط با اقلیم مردمی از علوم انسانی و در بخش سوم از فلسفه دریافت می کند .( باید به این نکته مهم توجه داشت ایجاد پذیری در ساحت ذهن مردمی اتفاق می افتد که خود جزو اقلیم برون ذات شمرده می شود و با اقلیم درون ذات ، متفاوت است ).
البته مردمی با اسم جمالیش که اسمی تبعی ، تائب و مذعن است ، در اقلیم درون ذات ایجاد می نماید . اقلیم موجودیت درون ذات ، شامل سه طیر می شود که عبارتند از : ایمان ، پرهیزگاری و انوشگی ( جا.ودانگی ) که ایجاد نمایی در ارتباط با اقلیم درون ذات به واسطه آیه هاست و این ایجادنمایی اِنشایی و آفریننده است و آفرینندگی آن بسته به ویژگی ها و خصایص هبوطگاهِ ایجاد نما و نیز ژرفا و عمق ایجاد نمایی که گیومردمی در اقلیم درون ذاتش می کند و همچنین بستگی به چگونگی ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات توسط ایجاد نما دارد و این تفاوت را دارد که برخلاف طورهای هشتگانه که از بیرون اِخبار می کند در این طیر بنا بر حدسی که از بیرون دارد در درون اِنشاء و آفریده می گردد ، و بنابراین می شود : ایجاد نمایی بر اساس آیه حدسی ( از بیرون ) و اِنشایی ( در درون نهاد مردمی ) .
به هر روی مردم از گاهی که در جهان هبوط می کند ؛ بسته به شرایط و احکام هبوطگاهش ، کمابیش به انواع حیرت و وحشت ، که اقتضای این دنیای دنی ِدد و دیو زده ی خبیث است ، دچار می شود ؛ و نیز به اقسام ترس و هراس که از دریده شدن و یا گساریده شدن توسط دیگران ، دارد ، مبتلا می گردد . اما در مرحله اول میل به حفظ حیات و البته بیم و هراس بیشتری که از نیست و نابود شدن دارد و همچنین در مرحله دوم به دلیل اشتیاقی که به افزایش امتداد ، امتیاز و تشخص وجودش دارد ، او را ناگزیر می سازد که ابتدا در اقلیم موجودیت برون ذات و سپس در اقلیم موجودیت درون ذات ایجاد نمایی را کند ، اما اینکه شدت و حدت ایجاد نمایی وی در کدام اقلیم بیشتر باشد و نیز اینکه شكل و شمایل ایجاد نمایی اش چگونه باشد ؛ بستگی به خصایص هبوطگاه شخص و مهمتر از آن شاکله ی شخصیت خاص خود هر فرد مردمی دارد .
به عبارت دیگر همانطور که بیان شد در مردمی یک نیروی بنیادین وجود دارد و آن نیروی بنیادین « اراده ایجاد نمایی در بستر ارتباط با دیگری » است ، که این ایجاد نمایی در ارتباط با دو اقلیم برون ذات و اقلیم درون ذات تحقق می یابد ، البته این اراده ایجاد نمایی در چارچوب رقابتی که در برقراری ارتباط با دیگران صورت می بندد شکل می گیرد و آن رقابت در برقراری ارتباط با دیگران نیز معطوف به تشخص شاکله است . ( قُلْ کُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدي سَبيلاً . آیه 84 سوره اسرا ).
بنابراین از این نیروی بنیادین در وجود مردمی می توان به : ” اراده ایجاد نمایی در چارچوب رقابت در برقراری ارتباطِ با دیگری البته معطوف به تشخص شاکله خویش ” یاد کرد. باید توجه داشت که شاکله هر شخص یا مظهر اسمای جلالی است و یا مظهر اسمای جمالی . که البته تحت این دو اسم اصلی ، بی نهایت کلمه فرعی و کوچکتر وجود دارد . بنابراین گیومردم ، همگی و بی استثنا ، مظاهر اسمای خدا هستند و بی تردید همه بر سبیل هدایت گام می زنند و لاجرم همگی محترم اند. جا دارد آیه را تکرار کنیم ، می فرماید : ( قُلْ کُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدي سَبيلاً . آیه 84 سوره اسرا ؛ یعنی : بگو هر کس بر اساس شاکله خودش عمل می کنند و پروردگارتان آگاه تر است که چه کسی هدایت یافته تر است ) . در واقع بر اساس این آیه ، همگان چون بر اساس شاکله شان که مظهر اسمی از اسمای خداست عمل می کنند هدایت یافته اند . فقط عده ای هدایت یافته ترند ( اهدی سبیلا ) و به نظر می رسد آن هدایت یافته تر ها کسانی اند که می توانند از تحت تحمیلات و تحکمات ِ هبوطگاهشان فراتر روند و به خودآگاهی و خود افکنی و خودگری کامل برسند و حتی المقدور در دیگر اقلیم نیز ایجاد نمایی را کنند .
به هر تقدیر مجددا تکرار می کنیم که از این منظر مردمی هر چه قدر بتواند بیشتر در هر دو اقلیم ایجاد نمایی را افکند ، مردم تر است . ( البته توجه به این مطلب ضروری است که نیروی محرک ایجاد نمایی مردمی در اقلیم برون ذات ، « احساس مشکل و مساله داشتن ِدایمی » گیومردمی است و همچنین نیروی محرک ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات « احساس گناه و معصیت داشتن ِ همیشگی » گیومردمی است ؛ ولی ایجاد نمایی در دو اقلیم این حسن را دارد که می تواند هم احساس مشکل و هم احساس گناه را متعادل و تا حدی مهار کند ).
در حقیقت گاه مردمیت را امری ذو مراتب باید دانست که ناافراخته و نا افروخته ترین مردمی کسی است که ایجادی اندک مایه و تکراری می کند ، چه در اقلیم موجودیت برون ذات و چه در اقلیم موجودیت درون ذات ، و افراخته و افروخته ترین مردم کسی است که گسترده ترین ، عمیق ترین و بدیع ترین ایجاد را در هر دو اقلیم می نماید و چنین مردمی است که به گاه وجودیت محض که والاترین و شریفترین گاه است تقرب یافته و در واقع به افق اعلا رسیده و مظهر اسم اعظم خداوند گشته و کمال ِمردمی، این است که همانند گاه وجودیت محض ، وجودِ ایجادنمای محض باشد. اگر چه مردمی به دلیل ساختار هستی خاصش هیچ گاه عین وجودیت محض نخواهد شد اما بر اوست که ایجاد ِ نمایی خود را در اقلیم موجودیت برون ذات و اقلیم موجودیت درون ذات تا جایی که توان و امکان و زمان دارد ، بی حد و حصرتر و جدیدتر کند . تا به تبع آن نیز مردمیت خویش را گسترده تر و گرانمایه تر سازد.
در همین جا تذکر یک نکته ضروری است و آن اینکه نسبت گاه وجودیت محض به دو گاه موجودیت محض و مردمی این است که : این اراده و خواست ِگاه وجودیت محض است که موجب آفرینش و نیز هدایت دو گاه دیگر می شود . در واقع تمام گاهان هستی مظهر اراده و خواستِ وجودیت محض است ؛ البته نکته مهم آنست که آفریدگاری و هدایتگری که توسط گاه وجودیت محض انجام می شود ، از بیراه بی قانونی صورت نمی بندد ( إِنَّ رَبِّي عَلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ . آیه 56 سوره هود ) بلکه آن گاه تنها از راه قوانین و قواعد خاص ، کار خود را سامان می بخشد . ( وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا. آیه 189 سوره بقره ) .
البته در دوران جدید ، بشر ایجادِ قوانین و قواعد آفرینش را نموده و بر آنها نام قوانین علمی نهاده و چنین پنداشته که می تواند از این رهگذر وجودیت محض را در تضاد و تعارض با این قوانین قرار داده و عذر وی را بخواهد ؛ اما حقیقت آنست که این قوانین علمی خود عین خواست و ارادتِ مرتبت وجودیت محض اند ، و وی از قوانین خود حتی المقدور تخلف نمی کند . بنابراین شناخت آفرینش و قوانین آن ، عین شناختِ اراده و خواست ایجاد نمای آنان است و نباید اینان را دو چیز مقابل هم پنداشت ؛ زیرا قوانینی که برای جهان وضع شده نافی واضعش نمی تواند باشد ( یکی از این قوانین که وجودیت محض اراده کرده است ، آزادی ناب اراده و اختیارمندی محض مردمی است ). اگر چه باید به این نکته هم توجه داشت که وجودیت محض برای نشان دادن حضور خود ، گهگاه اراده می نماید و قوانین معمول و عادی خودش را خرق می کند و خود مستقیما دخالت می کند و حضور نمایی می کند. حتی چه بسا بتوان معجزات و تصادفات و اتفاقات نا مترقبه و شرور طبیعی و نیز رخدادهای پیش بینی ناشده در زندگی برونی و احوالات ناگهانی در زندگی درونی مردمی را بخشی از این حضور نمایی های وجودیت محض تلقی کرد. ( در اینجا باید دو نکته را مد نظر قرار دهیم . اول : اینکه پذیرش خواهش و شنیدن نیایش ِمردمی نیز جزو حضور نمایی های وجودیت محض محسوب می شود ، باید دانست که مشیت وجودیت محض عدم دخالت در امور هستی است و پذیرش خواهش و نیایش ، بی وجود اسباب هستی و بیرون از قواعد عالم ، داب و منش او نیست ولی این به معنای عدم دخالت همیشگی و بی هیچ استثنایی ، از سوی آن مرتبت و بسته بودن دستان آن گاه معظم نیز نیست بلکه پذیرش خواهش و نیایش از جانب وجودیت محض ممکن است ، ولی بسیار بعید است ؛ دوم : از آنجا که داب و شیوه وجودیت محض حتی المقدور عدم دخالت در عالم است و آن جناب ” از اجرای امور بدون لحاظ اسباب اِبا دارد ” ، بنابراین حاکمیت یک جامعه هم که مظهر آن جناب است، حتی المقدور نبایست در جامعه و اجزای جامعه دخالت کنند و البته این به معنای بسته بودن دستان حاکمیت نیست و جایی که منفعت و مضرت مهمی در میان باشد حاکمیت باید در جامعه و اجزای آن دخالت کند ).
در هر حال باید توجه داشت اگر ایجاد نمایی مردمی تنها در اقلیم موجودیت برون ذات باشد اتساع و اشتداد وجودی وی را در این اقلیم به همراه دارد . اما توجه افراطی به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات عواقبی هم در پی دارد که اهم آن عبارت است از :
1-بی کس و کاری : گفتیم که زندگی مردمی چیزی جز” اراده ایجاد نمایی در چارچوب رقابت در برقراری ارتباط با دیگری معطوف به تشخص شاکله خویش ” نیست . اما باید دانست که افراط در ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات که در چارچوب رقابت نفس گیر و درگیری دایمی با دیگری ، اعم از چیزها و کس های دیگر ، برای تشخص شاکله شخص خویش واقع می گردد. گرچه ظاهرا اتساع و امتداد وجود برون ذات او را موجب می شود ، اما این عارضه را دارد که مردمی را روز به روز در ورطه دنیاییِ که همگان در آن در حال درگیری و دریدگی دایمی با یکدیگرند و دیگری گساری می کنند ، بی کس و کار تر می کند و همین او را دچار سر خوردگی و از هم گسیختگی و تپیدگی می کند .
2- همه ، چیز دیدگی و بی همه چیزگی : مردمی چون همه همتش به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات مصروف می شود که آنهم معطوف به تشخص شاکله منحصر بفرد خودش است ، دیگر همه چیزش خودش و اقلیم برون ذاتش می شود و دیگر افراد را کَس نمی بیند ، بلکه چیزی می بیند که تنها می توان وسیله قرار دادشان برای ایجاد نمایی در اقلیم برون ذاتش و البته بدین ترتیب خودش هم در میان دیگر چیزها و توسط آن چیزها ، چیز می شود. ( مردمی که همه را چیز می بیند و نه کس در نتیجه برایش همه چیز قیمت دارد و نه ارزش . چرا که ارزش ویژه ی کَس است و فراتر از خرید و فروش در حالی که قیمت خاص چیز است و قابلیت خرید و فروش دارد. بنابراین در منظر چنین مردمی همه چیز قیمت دارد و می شود قیمتش را پرداخت و خرید و فروش کرد ) . بدین ترتیب چنین فردی خودش هم که دیگر ، چیز بینی ملکه اش شده و در واقع چشمش چیز بین شده ، خودش هم برای خودش چیز می شود و قیمت دارد و دیگر کس نمی ماند تا ارزش داشته باشد . به هر روی گیومردمی که افراط گر در ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات است ، ورای شاکله خودش چیزی را نمی بیند و چیزی را نمی جوید ، مشغول دیگری گساری می شود و همین امر موجب از دست دادن همه ارزش هستیش و در واقع همه چیزش و بی همه چیزگی وی می شود.
3- سُکر و سِکس : مردم چون بی کس و کار می شود و چون بی همه چیزه می گردد در نتیجه دچار سرخوردگی و از هم گسیختگی و سر گیجگی می گردد ، لذا تحمل این وضعیت برایش بسیار دشوار می گردد و بنابراین برای فرونشاندن آتش بی کس و کاری و بی همه چیزگی که سینه اش را می سوزاند و روح کمال جویش را به درد می آورد ؛ به سراغ سُکر و سِکس می رود و با پرداختن به آنها خودش را برای دقایقی ، تسکین می بخشد البته سکس برای چنین مردمی صرفا جنبه گساردن دیگری دارد و نه عشق حقیقی و همین امر او را تماما به ماشین سکس و در واقع به ساکسی تبدیل می کند که شرمگاهش ، فخرگاهش می شود و تنها دنبال مسکوسی است که او را یکبار بخرد و بگسارد و سپس پس از گساردن و تکراری شدن دور بیاندازد و به سراغ مسکوس دیگر رود و البته این را هم باید بدانیم که همین سکر و سکس موجب سرگرمی و سرخوشی و شور کاذب ِ مردمی برای ایجاد نمایی بیشتر و شدیدتر ، در اقلیم برون ذاتش می شود .
البته همانطور که بیان شد ، ایجاد نمایی در اقلیم دومی هم صورت می گیرد که آن اقلیم درون ذات است که اقلیم فرعی ، تبعی ، تائب و مذعن است که شامل ایمان ، پرهیزگاری و انوشگی است و ایجاد نمایی در آن اتساع و اشتداد بعد ایمانی ، پرهیزگاری و انوشگی فردی را به همراه دارد .
نکته مهمی که در اینجا باید بدان بپردازیم آنکه نسبت مردم به اقلیم موجودیت درون ذات نسبتی حضوری است و از این نسبت حضوری است که زمان مشرقی و نیز فضای مشرقی برون می تراود و در کنار این زمان مشرقی و فضای مشرقی سخن ِدرونی خاصی که می توان آن را منطق الطیر دانست شکل می گیرد ؛ مسایلی چون ایمان به خدا ، انوشگی ، وحی و… در اقلیم موجودیت درون ذات و در زمان مشرقی و با منطق الطیر در درون اِنشاء می شود و نه در اقلیم موجودیت برون ذات که نسبت مردمی به آن حصولی است و از آن زمان مغربی و منطق الطور ، را از برون اِخبار می کند .
توضیح بیشتر آنکه گفتیم که مردمی در اقلیم موجویت برون ذات و اقلیم موجودیت درون ذات ایجاد نمایی می کند و هر کدام از این دو اقلیم دو منطق دارند : یکی منطق الطور که خاص به اقلیم برون ذات و زمان مغربی است و دیگری منطق الطیر که مختص به اقلیم درون ذات و زمان مشرقی است . و در واقع مسایلی چون وحی و انوشگی و… مربوط به منطق الطیر است نه منطق الطور ( منطق الطور که شامل : دستان ، زبان ، اخلاق و باتلاق خاص هر طور است و همانطور که پیش تر بیان شد شامل طور های هشت گانه ایجاد نمایی مردمی در ارتباط با دیگری است ؛ یعنی : 1) خانواده ، 2) طبقه و جامعه و دولت و تمدن ، 3) علوم انسانی ، 4) علوم فیزیکی ، 5) علوم زیستی ، 6) علوم فناورانه ، 7) فلسفه ، 8) هنر .
شایان توجه است که مساله ای چون انوشگی تنها برای معتقدان بدآنها متحقق و اِنشاء خواهد شد آنهم در زمان مشرقی و در فضای مشرقی و نه در زمان مغربی و فضای مغربی . در واقع مومنان به انوشگی پس از مرگ ، جانشان به سوی انوشگی خاص و منحصر به فرد خود که در زمان و فضای درون ذات خویش و با کمک خیل خیال ساخته اند ، فرا می رود (چه لذتی شیرین تر از اینکه از زجر محدودیت و محرومیت و مجبور به انتخاب بودن ، رها و آزاد شوی و در خوشی ِخویش انوشه شوی« وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ . آیه 102سوره انبیا » ) . و کسانی هم که به ایمان و پرهیزگاری انوشگی باورمند و عامل نباشند و زمان مشرقی و فضای مشرقی را ، با پالایش جان ِذاتا کثیف و خبیث ِخویش و انجام کردار خیر و خوب ایجاد ننموده باشند ، نیست و نابود و هیچ و پوچ می شوند . ( راه تشخیص کردار خیر از کردار شر این است که یک کردار را با خلاف آن بسنجیم و بی طرفانه داوری کنیم کدام یک پسندیده تر و زیباتر است ؟ مثلا : قتل نفس را با عدم انجام آن بسنجیم و سپس قضاوت کنیم کدام زیباتر است ؟ یا روابط جنسی بی قید را با عکس و خلاف آن که روابط نظام مندِ جنسی است قیاس کنیم و حکم کنیم کدام زیباتر است ؟ و قس علی هذا ) .
به عبارت دیگر ، ناباوران به انوشگی از آنجا که پیش از مرگ جان آفرینی و جان پروری را اِنشاء ننموده اند ، انوشگی ای برایشان در کار نخواهد بود و آنها محکوم به فنا و نیستی و عدم شدن هستند . البته باید توجه داشت آنها نیست و عدم می شوند اما از نیست بودن خود بی خبر نیستند چرا که در آن صورت راحت هستند ، در واقع آنها نیستند ولی آگاهند که نیستند و می دانند که عدمند و هیچ اند و این فهمیدنِ نیست بودن بزرگترین زجر و عذاب است : ” هست بودن در عین نیست بودن و نیست نبودن در عین هست نبودن ” و چه بسا این آیه به همین ناظر باشد « ثُمَّ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى . آیه 13 سوره اعلی » .
باید توجه داشت زمان و فضای مشرقی دو ویژگی ممتاز نسبت به زمان و فضای مغربی دارد و آن اینکه زمان و فضای مشرقی کاملا اختیاری ، ارادی و مصنوع دست ِمردمی است در حالی که در زمان و فضای مغربی اختیار و اراده و صنع مردم در آن دخیل نیست . زمان و فضای مغربی علاوه بر وجه شخصی ، وجه عمومی هم دارد حال آنکه زمان و فضای مشرقی کاملا شخصی و فردی و خصوصی است ) .
به هر روی ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات ، اخلاق و ایمان و انوشگی را به ارمغان می آورد . اما افراط در آن و عدم توجه به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات عوارضی هم در پی دارد که مهمترین آن عبارتند از :
1- بی شور و شوقی : مردمی که کم اعتنا به اسم طاغی و مذنب و در واقع اقلیم برون ذاتش است و بیشتر وقت و انرژی خود را به ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات می پردازد ، زندگی را سرد و فسرده و کسل کننده می یابد و در او بی شور و شوقی شدت می گیرد ، زیرا لذت ذنب و مزه معصیت است که موجب نشاط و شوق و خوشی ، هر چند خوشی ِ شوخی وَش ، می شود . زندگی برای کسی که مشغول به اقلیم درون ذات است ، کاملا یابس و عبوس و سرد است و همین او را رنج و زجر می دهد .
2- بو تیمارگی و حسرت گناه : عاقبت بی شور و شوقی چیزی نیست جز سوز حسرت گناه . پرهیزهای طولانی و عشرت نکردن های مکرر و داغ لذت نبردن به دل گذاردن ، و آماسیدن حسد در دل ، که ناشی از نظاره کردن لذتهای دیگران است . مردمی را دچار یک غم و حسرت همیشگی در فراق لذت گناه می کند ، چرا که گناه و خصوصا سُکر و سِکس مایه تنوع و تکاپو ، هر چند بی پایه ، می شود . سوز حسرت گناه مردم را به موجودی پژمرده و دلمرده و بوتیمارگون تبدیل می کند .
3- صوم و صلات افراطی : مردمی که داغ حسرت گناه کردن به دل دارد برای تسکین آن به صوم و صلات افراطی می پردازد و می کوشد تا تمام ناکامی های و حسرت های به دل مانده اش را با این بهانه که ما در اقلیم درون ذات راه می پوییم تسکین بخشد و حسرت گناه نکردن خودش را و حسد بردن به گناه کردن و لذت بردن های دیگران را ، که بر سینه دارد ، با مرهم صوم و صلات التیام بخشد و همین افراط در صوم و صلات اسباب کسالت و بی نشاطی مضاعف وی و موجب ویرانی و ضعف اقلیم برون ذات او و نیز برافروختن احساس حقد و حسد و عداوت علیه عشرت و لذت اهالی اقلیم برون ذات نیز می گردد .
به هر حال افراخته ترین و افروخته ترین مردم كسی است كه بی کران ترین ، بی سابقه ترین و شگفت انگیز ترین ایجاد نمایی ها را در هر دو اقلیم ، البته به طور هم عرض و هم ارز ، کند و چنین مردمی به افق اعلی رسیده و مظهر اسم اعظم خدا گشته است.
تا اینجا به اختصار از سو آیات انفسی عالم سخن گفتیم ، اكنون سراغ سو آیات آفاقی عالم می رویم .
ب ) سوآیات آفاقی ( هستی افقی ) :
در سو آیات آفاقی عالم یا هستی افقی ، دیگر نه گاه وجودیتِ محض جای دارد و نه گاه موجودیتِ محض ؛ زیرا وجودیت محض که ذات خدا باشد کمال محض و اراده ناب و ایجاد نمای مطلق است و تكامل آن بی معنی است.
گاه موجودیت محض هم که اصلا ایجاد نمایی را نمی کند و اراده آزادی ندارد که تکامل داشته باشد . بنابراین این دو گاه چون تكامل ندارند پس تاریخ هم ندارند ؛ در حالی كه سو آیات آفاقی از تاریخ سخن می گوید. پس تاریخ خاص گاه مردمی است . در این منظر است كه تاریخ با مردم ابتدایی كه غارنشین بود و بی خانمان ، آغاز می شود و با تمدن های كوچك ادامه می یابد و با تمدن های بزرگ ، وارد مجالی جدید می شود . ( باید دانست که تمام مردمی به طور کلی در دو دسته یا طبقه طولی و نه عرضی ، قرار می گیرند : دسته راست که مظهر اسم جلالی حق اند و به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات می پردازند و دسته یسار که مظهر اسم جمالی حق اند و به ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات می پردازند ، البته در تحت این دو اسم اصلی ، کلمات فرعی و کوچکتر بی شماری وجود دارند که هر فرد بر اساس شاکله خاص خودش مظهر آنها می باشد ، به هر روی آنچه موجب جنبش ، تکاپو و تطور در درون تمدن ها شده است ؛ تعارض و رقابت میان مردمانی که مظاهر اسم جلالی ( دسته راست ) و یا اسم جمالی ( دسته یسار ) هستند ، می باشد . ( باید دقت کرد که این دسته ها در جامعه به طور ِ طولی و عمودی و دسته ایست نه به شکل عرضی و افقی و طبقه ای ؛ یعنی هر دسته می تواند هم شامل طبقه ثروتمندان باشد و هم شامل طبقه فقرا باشد ) . البته باید توجه داشت که هر اسم که در تمدن غالب شود کلیت آن تمدن مظهر آن اسم می شود و اسم دیگر تحت الشعاع آن قرار می گیرد و غایب می شود ؛ ولی آن اسم نابود نمی گردد و منتظر و مترصد استیلا و غلبه خود می ماند ).
بنابراین مشخص می شود که تمدن ها هم در سراسر تاریخ مظهر اسمی از اسمای خدا هستند ( چه اسمای جلالی و چه اسمای جمالی ) و آنچه سبب حركت تاریخ از اعصار دور تا امروز شده است ، رقابت مظاهر اسمای خدا می باشد ( باید توجه داشت كه ذات خدا چنانكه گفتیم تكامل ندارد چرا كه كمال محض است اما اسمای او و مظاهر این اسما تكامل دارند ).
به هر روی مظاهر اسمای خدا همان تمدن های مختلف می باشند باید توجه داشت که هریك از اسمای به خاطر ویژگی ها و امتیازاتی كه در خیل خیال خدا دارند با یكدیگر تفاوت دارند و چون بخواهند در عالم ، ظهور یابند اراده ظهور ویژگی های خود را دارند در نتیجه این موجب رقابت میان آنها می شود. البته این رقابتها پایدار نیست ، زیرا سرانجام به نزدیك شدن ایشان و سپس نكاح آن اسمای با یكدیگر و زایش اسمی جدید تر ، منجر می شود. نمود این امر در عالم عین ، همان رقابت تمدنها و سپس نكاح تمدن هاست كه از نكاح آنها ، تمدن جدیدی زاده می شود كه به نسبت تمدن های گذشته كامل تر است و البته مردمی هم كه در آن می زید به نسبت گذشته كامل تر است . ( جا دارد این نکته را بیان نماییم که درست است که در هر دوره تاریخی ، تمدن و مردمی که در آن تمدن می زید ذيل اسمي از اسمای الهي قرار دارند ، اما این به معنای جبر اسمای الهی بر مردم نیست و باید بدانیم که رابطه میان این اسمای الهی و خواست و حرکت مردم ، رابطه ای متقابل و دوسویه است « إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم. آیه 11 سوره رعد » ) .
در اینجا جا دارد بگوییم که اگر بخواهیم تمدن های بزرگ و دامنه دار تاریخ بشر را برشماریم باید تنها بر چهار تمدن انگشت گذاریم و بدانها اکتفا نماییم ، که به ترتیب زمانی عبارتند از : 1) تمدن ایران هخامنشی . 2) تمدن یونان و روم باستان . 3) تمدن اسلام و ایران 4) تمدن غرب مدرن .
شایان ذکر است که ملاک ما برای انتخاب تمدن های بزرگ و دامنه دار ، بدین قرار است : 1- داشتن ایجاد نمایی بیشتر و به نسبت زمان خود پیشرفته تر ، خواه ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات و خواه ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات 2- داشتن وسعت سرزمینی و نیز جمعیت بیشتر 3- قرار داشتن بر گلوگاهها و چهار راههای جهانی و ارتباط گسترده با دیگر تمدن ها ، بویژه تمدنهایی که تحت اسمی متضاد و رقیب قرار دارند چرا که همین تضاد و رقابت موجب تحرک و ترقی می شود . 4- داشتن بیشترین دنباله ، ادامه و دامنه در تاریخ .
به هر ترتیب ، اولین تمدن بزرگ و دامنه دار كه تاریخ جدید با آن شروع می شود و جهان با ظهور آن وارد ساحتی تازه و نفیس می شود ؛ تمدن ایران هخامنشی است ، ( البته پیش از تمدن ایران هخامنشی نیز تمدن های کوچکی در سراسر گیتی بودند و هیچ جای جهان کمابیش خالی از تمدن نبوده است که البته این تمدن ها یا مظهر اسم جلالی بودند یا مظهر اسم جمالی ، اما نخستین تمدن بزرگ و دامنه دار ، بر اساس ملاکهایی که برشمردیم ، تمدن ایران هخامنشی است .
نکته دیگر اینکه ، شاید پرسیده شود به چه دلیل تمدن سوم را « تمدن اسلام و ایران » نامیدید ؟ در پاسخ باید گفت : اولا همانطور که برخی مورخان بزرگ گفته اند : بیشتر دانشمندان و اندیشمندان بزرگ تمدن اسلامی ، اهل ایران بوده اند و در واقع ماده تمدن ِسوم ، ایرانی و صورت آن قرآنی – عربی بوده است . دوم اینکه چنانچه در برخی تواریخ معتبر ادیان آمده است : به نظر می رسد یهود با آیین زردشتی در بابل { در مدت تبعید بابلی ِ یهودیان } تماس حاصل کردند و از اصل و فرع کیش ایرانیان آگاه شدند . از جمله مساله اعتقاد به اهرمن که آنها به شیطان تعبیر کردند و همچنین اعتقاد به ملائکه کروبی و بعث بعد از موت و ظهور مسیحای نجات دهنده . همه این نکات و معانی در آنجا { بابل } در دین یهود نفوذ یافت ، زیرا اثری از این مبادی در آثار اولیه آن قوم { یهود } دیده نمی شود . در این صورت می توان چنین بیان کرد که دین زردشتی ایرانی به واسطه دین یهود بر دین اسلام تاثیر گذاشت . { البته تاثیر پذیری به طور صد در صدی نبوده و قوم یهود و دین اسلام تاثیر شان از آیین زردشت توام با ابتکارات و اضافات همراه بوده است }.
در هر حال تمدن ایران هخامنشی نخستین تمدن بزرگ و دامنه دار است ؛ تمدنی که زاده نكاح تمدن های خردتر یعنی ماد و بین النهرین و فنیقیه و به ویژه پارس است . روح این تمدن ” ایمان به ثنویت مینوی ” است و مظهر اسم جمالیِ ابتدایی و بدوی خداست و در واقع تمدنی تائب ، ذکر مدار ، اهل تفقه ارجاعی ، گذشته گرا ، مردینه محور ، معناگرا ، شفاهی ، نیایش اندیش ، عمودی ( ایشان و من ) ، عدالت طلب ، اهل باید و تکلیف ، صبور ، قانع ، حیامند ، محزون و نیز تمدنی از بالا به پایین ، تک صدایی ، بی تنوع و بی تکثر ، محکم ، نوری و خلاصه به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات است ( چه بسا مردم در این تمدن به علت محیط صعب زیست به ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات دست می یازد ) . پس از تمدن ایران هخامنشی ، دومین تمدن بزرگ و دامنه دار تاریخ ، یعنی تمدن یونان و روم باستان پا به عرصه می نهد ؛ كه حاصل نكاح تمدن های ایران و ایونیه و مصر و روم و به ویژه دولتشهر آتن است؛ روح تمدن یونان و روم باستان ” اعتقاد به كاسموس ناسوتی ” است كه در واقع مظهر اسم جلالیِ ابتدایی و بدوی خداست و در واقع تمدنی طاغی ، فکر مدار ، اهل تامل ابداعی ، آینده گرا ، مادینه محور ، ماده گرا ، کَتبی ، نمایش اندیش ، افقی ( من و تو ) ، آزادی طلب ، اهل هست و حقوق ، عجول ، حریص ، هرزه گر ، مسرور و نیز تمدنی از پایین به بالا ، چند صدایی ، متنوع و متکثر ، متشابه ، ظلماتی و خلاصه به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات است ( چه بسا مردم به علت محیط مساعد زیست به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات می پردازد ). سومین تمدن بزرگ و دامنه دار ، تمدن اسلام و ایران است كه فرزند نكاح تمدن های ایران و اعراب و یونان و به ویژه دین اسلام است و روح آن ” ایمان به توحید قرآنی” است و در واقع مظهر اسم جمالیِ جلو رفته و پیش آمده خداست و تمدنی است تائب ، ذکر مدار ، اهل تفقه ارجاعی ، گذشته گرا ، مردینه محور ، معناگرا ، شفاهی ، نیایش اندیش ، عمودی ( ایشان و من ) ، عدالت طلب ، اهل باید و تکلیف ، صبور ، قانع ، حیامند ، محزون و تمدنی از بالا به پایین ، تک صدایی ، بی تنوع و بی تکثر ، محکم ، نوری و خلاصه به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات است ( چه بسا مردم به علت محیط صعب زیست به ایجاد نمایی در اقلیم درون ذات دست می یازد ) . پس از آن چهارمین تمدن بزرگ و دامنه دار ، تمدن مدرن غرب است كه مولود نكاح تمدن های اسلام و ایران و یونان و روم و به ویژه مدرنیته است و روح آن ” اعتقاد به انسان به عنوان محور همه چیز یا همان اومانیسم ” است كه در واقع مظهر اسم جلالیِ جلو رفته و پیش آمده خداست و تمدنی است طاغی ، فکر مدار ، اهل تامل ابداعی ، آینده گرا ، مادینه محور ، ماده گرا ، کَتبی ، نمایش اندیش ، افقی ( من و تو ) ، آزادی طلب ، اهل هست و حقوق ، عجول ، حریص ، هرزه گر ، مسرور ، تمدنی از پایین به بالا ، چند صدایی ، متنوع و متکثر ، متشابه ، ظلماتی و خلاصه به دنبال ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات است ( چه بسا مردم به علت محیط مساعد زیست به ایجاد نمایی در اقلیم برون ذات می پردازد ).
و سرانجام پس از این چهار تمدن که مظاهر اسمای جلالی و جمالی حق بوده اند ( باید توجه داشت فروزه ها و ویژگی هایی که برای دو نوع تمدن جمالی و جلالی بر شمردیم در مظاهر ابتدایی ، به شکل بسیار بدوی و کمرنگ وجود دارند ولی با این حال به هم شبیه و نزدیک هم هستند که بذر و زمینه تفاوت در آنها وجود دارد ، اما در مظاهر پیش آمده این تفاوتها بسیار پر رنگ و پیشرفته و برآمده می شوند و بسیار قوی تر از مظاهر ابتدایی ظهور می یابند ) . در هر روی در پنجمین خوان، اگر خدا و خلقش اراده کنند ، واپسین تمدن كه افراخته ترین و افروخته ترین تمدن ها و میوه پیوند تمدن مدرن غرب و اسلام و ایران است ظهور می كند.
( البته ظهور این تمدن پایانی ، بسته به اراده خلق و حق دارد که اراده حق و خلق در طول یکدیگرند و تا خلق نخواهد خدا نیز به طور تکوینی نخواهد خ