بر اساس گزارشهایی که از یک «قانون» جزایی جدید طالبان منتشر شده، لتوکوب زنان توسط همسرانشان نهتنها جرمانگاری نشده، بلکه در قالب «تعزیر» بهعنوان یک رفتار مشروع و اختیاری به رسمیت شناخته شده است. قانونی که عملاً راه هرگونه پیگیری حقوقی را میبندد، مجازاتها را به حداقل ممکن تقلیل میدهد، اثبات خشونت را تقریباً ناممکن میسازد، و حتی فرار زن از خشونت را جرم تلقی میکند. این متن حقوقی، نه صرفاً یک مقرره جزایی، بلکه سند رسمی نهادینهسازی خشونت علیه زنان در ساختار قدرت است؛ سندی که خشونت خانگی را از یک «انحراف اجتماعی» به یک «رفتار قانونی» تبدیل میکند.
نهادینهسازی خشونت یعنی تبدیل ظلم به قاعده، نه استثنا. یعنی وقتی خشونت دیگر یک تخلف نیست، بلکه یک «حق» تعریف میشود. در چنین ساختاری، زن نه قربانی جرم، بلکه موضوع نظم است؛ نظمی که بدن او، روان او و زندگی او را به ابزار کنترل اجتماعی تبدیل میکند. این تغییر ماهیت بسیار خطرناک است، زیرا خشونت را از سطح فردی به سطح ساختاری ارتقا میدهد؛ از رفتار شخصی به سیاست رسمی.
این رویکرد نشان میدهد که مسئله طالبان صرفاً «برداشت دینی» نیست، بلکه یک پروژه سیاسی-ایدئولوژیک است. زن در این پروژه، نه انسان مستقل، بلکه ابزار تثبیت قدرت مردانه است. حذف زن از آموزش، حذف زن از کار، حذف زن از اجتماع، و اکنون مشروعسازی خشونت علیه زن، همه حلقههای یک زنجیرهاند: زنجیرهی مهندسی اجتماعی مبتنی بر سلطه. در این نظم، خانواده به واحد کنترلی حکومت تبدیل میشود و مرد به نماینده غیررسمی قدرت سیاسی در درون خانه.
از منظر اجتماعی، چنین قوانینی جامعه را به سمت عادیسازی خشونت سوق میدهد. وقتی قانون خشونت را مشروع میکند، وجدان اجتماعی فرو میریزد. کودک در چنین فضایی میآموزد که قدرت یعنی زور، رابطه یعنی سلطه، و خانواده یعنی ترس. این یعنی تولید نسلی که خشونت را نه یک انحراف، بلکه یک «هنجار» میداند. این فرآیند، فقط زن را نابود نمیکند؛ ساختار اخلاقی جامعه را فرو میپاشد.
از منظر دینی، این سیاستها دین را به ابزار سلطه تبدیل میکند. وقتی ظلم به نام شریعت قانون میشود، دین از منبع معنا به ابزار کنترل تنزل مییابد. نتیجه، نه دینداری عمیقتر، بلکه دینگریزی عمیقتر است. نسلها دین را نه با اخلاق و رحمت، بلکه با تحقیر و ترس به خاطر خواهند آورد. این خطرناکترین آسیب است: تخریب سرمایه معنوی یک جامعه.
از منظر تاریخی، این نوع قانونگذاریها هیچگاه بهعنوان «نظم» ثبت نمیشوند، بلکه بهعنوان «سرکوب ساختاری» ثبت میشوند. تاریخ با زبان قدرت نوشته نمیشود، با زبان رنج نوشته میشود. و رنج زنان افغانستان، سندی است که آینده درباره این دوره قضاوت خواهد کرد.
آنچه امروز توسط طالبان انجام میشود، صرفاً قانونگذاری نیست؛ بازتعریف انسان است. بازتعریف زن از «انسان دارای کرامت» به «موضوع کنترل». بازتعریف خانواده از «پناهگاه» به «زندان». بازتعریف دین از «منبع رحمت» به «ابزار سلطه». این تغییر تعاریف، خطرناکتر از هر قانون است، زیرا ذهن جامعه را تغییر میدهد، نه فقط ساختار حقوقی را.
در مجموع، نهادینهسازی لتوکوب زنان نه نشانه قدرت یک نظام است و نه نشانه ثبات آن؛ بلکه نشانه ترس عمیق از آزادی، آگاهی و انسانیت است. نظامی که برای بقا نیاز به سرکوب زن دارد، از درون تهی است؛ و جامعهای که زن در آن امنیت ندارد، آینده ندارد.




