افغانستان، سرزمینی که در نقطه تلاقی تمدنهای کهن قرار دارد، در طول هزاران سال نه تنها محل عبور اقوام و امپراتوریها بوده، بلکه خاستگاه فرهنگ های باشکوه، باورهای دینی، هنرهای ظریف، و نظامهای فکری متنوع نیز بوده است. نگارنده قصد دارد با تمرکز بر بازشناسی ریشههای هویت فرهنگی و تاریخی مردم افغانستان، به بررسی فرهنگ و تمدن این سرزمین پیش از اشغالگریهای خارجی میپردازد. شناخت این میراث میتواند زمینه ساز وحدت ملی و همزیستی مسالمت آمیز در کشوری باشد که سال هاست درگیر بحرانهای سیاسی، قومی، زبانی و دینی-مذهبی است.
افغانستان را نمیتوان تنها بهعنوان یک کشور آسیب دیده از جنگ و نزاع تعریف کرد؛ این سرزمین، قرنها پیش از آنکه مورد تهاجم قدرتهای بزرگ قرار گیرد، گنجینهای از فرهنگ، تمدن، هنر، دین، فلسفه و علم بود. از بلخ و بامیان گرفته تا هرات و غزنی، هر گوشه ای از این جغرافیا شاهد حضور و شکوفایی فرهنگها و تمدنهایی بوده است که نهتنها بر منطقه بلکه بر تاریخ بشریت تأثیرگذار بودهاند.
در متون تاریخی و جغرافیایی یونانی، سرزمین افغانستان با نامهای آریانا و باختر (باختر = بلخ) شناخته میشد. بلخ، که به عنوان «امالبلاد» یاد شده، یکی از کهن ترین شهرهای آسیای میانه و زادگاه بسیاری از سنتهای فکری و دینی است. زرتشت پیامآور دین کهن جغرافیای ایران فرهنگی، در بلخ ظهور کرد و فلسفهی او در اخلاق، خرد و یکتا پرستی تأثیر عمیقی بر فرهنگ منطقه گذاشت.
فیلسوفان و اندیشمندان غربی نیز به خرد و دانش شرق توجه داشته و از آن در شکل گیری فلسفه خود بهرهمند شده اند و سخنان شان در می یابیم که خرد شرقی را عمیق و حیرت آور دانسته اند.
با ورود به دوره هخامنشی (۵۵۰–۳۳۰ ق.م)، افغانستان بخشی از بزرگ ترین امپراتوری جهان آن زمان شد. در این دوره، ساتراپیهایی چون آریا (هرات)، باختر (بلخ)، زرنگ (سیستان) و رخج (قندهار) ادارهای منظم یافتند.
با آغاز فرمانروایی کوروش در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، سرزمینهای شرقی فلات ایران فرهنگی، از جمله جغرافیای که امروز افغانستان نامیده میشود، به امپراتوری هخامنشی پیوستند. این سرزمینها بهعنوان ساتراپیهای (استانهای) مختلف تحت اداره منظم قرار داشتند. برخی از این ساتراپیها عبارت بودند از:
- آریا: منطقهای که امروزه با هرات مطابقت دارد.
- باختر (باختریش): ناحیهای که شامل بلخ و مناطق اطراف آن بود.
- زرنگ (زرنکه): منطقهای که با سیستان امروزی مطابقت دارد.
- رخج (آراخوزیا): ناحیهای که شامل قندهار و مناطق جنوبی افغانستان میشد.
این تقسیمبندیها در کتیبههای هخامنشی، از جمله سنگنوشته بیستون، ذکر شدهاند
ورود اسکندر مقدونی و سپس تشکیل دولت یونانی-باختری، فصل تازهای از تعاملات فرهنگی در افغانستان گشود. شهر آیخانم، با آثار یونانیاش، نشان از یک دوران همزیستی هنری، فلسفی و مذهبی دارد. هنر گرهخوردهی یونانی-بودایی که بعدها در گنداره نیز ظهور کرد، نمونهای نادر از پیوند شرق و غرب است.
کوشانیان، که از دل قبایل یوئهژی برخاسته بودند، نقش بیبدیلی در تثبیت هویت فرهنگی افغانستان داشتند. پادشاهی کانیشکا نهتنها دین بودایی را گسترش داد، بلکه به یکی از حامیان بزرگ هنر، زبان، و ترجمه متون فلسفی هندی و یونانی تبدیل شد. مجسمههای بودای بامیان، که تا سال ۲۰۰۱ پابرجا بودند، تجسم عینی از این دورهٔ طلاییاند.
سلطان محمود غزنوی، با حملات نظامی به هند، نه تنها اسلام را گسترش داد بلکه دانشمندان بزرگی را به دربار خود آورد. ابوریحان بیرونی، یکی از چهرههای ماندگار تاریخ علم و فرهنگ، در غزنی میزیست. اشعار فردوسی، نوشتههای فارابی و ترجمههای فلسفه یونان در این دوره احیا شد.
بازگشت به ریشههای فرهنگی و تاریخی، نه بازگشتی واپس گرایانه، بلکه سفری خردمندانه برای بازیابی هویت، اعتماد به نفس ملی و وحدت اجتماعی است. افغانستان، پیش از اشغالها، سرزمینی بود سرشار از زندگی، علم، زیبایی، و دینباوری خردمندانه.
امروز، بیش از هر زمان دیگر، بازآفرینی این فرهنگ و تاریخ مشترک میتواند راهی برای عبور از اختلافات قومی، مذهبی و زبانی باشد. آنچه ما را نجات خواهد داد، نه تکرار نفرتها، بلکه گفتگو، ادب، و دانش است. همچنانکه حضرت حافظ میفرماید:
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم




