نویسنده: م. کهریزنوی
از میدانهای نبرد تا افقهای تمدنی، سلیمانی تنها یک فرمانده نظامی نبود؛ او الگوی نجات بخش و انسان تمامعیاری بود که سیاست، عرفان، اخلاق و آینده نگری را در هم آمیخت تا «مکتب مقاومت» را به «تمدن مقاومت» پیوند زند.
شهادت سردار قاسم سلیمانی، نقطه پایانی بر حیات یک فرمانده نبود؛ آغاز عصری بود که در آن مفهوم «مکتب سلیمانی» بهعنوان راهبرد نجات امت اسلامی در برابر استکبار جهانی مطرح شد. شجاعت، صداقت، اخلاص، تواضع و آینده نگری او، در کنار نوآوریهایش در دپلماسی میدانی و مدیریت بحران، چهرهای از یک رهبر تمدنی ترسیم کرد که در عراق، سوریه، لبنان، فلسطین و همینطور افغانستان، الگویی ماندگار از «انسانِ مسئول» بهجا گذاشت.
در جهان آشفته امروز، که قدرتهای سلطه گر در تلاشاند تا حقیقت را در غبار رسانه و ترور پنهان کنند، نام قاسم سلیمانی همچون ستارهای بر آسمان ایستادگی و کرامت انسانی میدرخشد. او در زمانی ظهور کرد که امت اسلامی میان تجزیه، ترس و تحقیر گرفتار آمده بود. اما از دل همان بحرانها، مکتبی برآمد که نه صرفاً نظامی، بلکه اخلاقی، فرهنگی و تمدنی بود.
سلیمانی نه فقط به دشمنان میاندیشید، بلکه به آینده امت فکر میکرد. به عدالت در جهان اسلام، به بیداری ملتها، و به آنچه خود از آن بهعنوان «تمدن مقاومت» یاد میکرد؛ تمدنی که قرار است بر مبنای عزت، همبستگی و استقلال امت اسلامی بنا شود.
مکتب سلیمانی مکتبی است که میان «عقلانیت و شجاعت» توازن برقرار میکند. او در مقابل استکبار جهانی، نه با نفرت کور، بلکه با درک عمیق از ماهیت سلطه طلبی ایستاد. برای او، مقابله با امریکا یا صهیونیسم تنها نبرد سیاسی نبود، بلکه نبرد برای حفظ کرامت انسان بود. این مکتب در ذات خود دعوتی است به بازگشت به انسانیت، صداقت، وفاداری و عدالت؛ ارزشهایی که در عصر سلطه رسانه و زر از یاد رفتهاند.
سلیمانی مردی بود که در سخت ترین میدانها، با آرامش و توکل قدم برمیداشت. شجاعت اش از ایمان سرچشمه میگرفت نه از غرور. صداقت اش در رفتار با دوستان و حتی دشمنان زبانزد بود. اخلاص او تا آنجا بود که هر پیروزی را به نام دیگران مینوشت. تواضع اش به گونهای بود که فرماندهان ارشد و نیروهای ساده در کنار او هیچ تفاوتی احساس نمیکردند. و آینده نگریاش آن چنان بود که نقشههای چند ده ساله دشمنان را پیش از وقوع می شکافت و خنثی میکرد.
نقش سلیمانی در بازسازی امنیت منطقهای را نمیتوان تنها در چارچوب نظامی تحلیل کرد.
در عراق، او عامل اصلی جلوگیری از تجزیه کشور پس از حملات داعش بود و توانست نیروهای مردمی (حشدالشعبی) را به ساختاری ملی و منسجم تبدیل کند.
در سوریه، او با ترکیب دیپلماسی و میدان، مانع سقوط دمشق و فروپاشی محور مقاومت شد.
در لبنان، از بازسازی توان حزبالله تا حفظ توازن قدرت با اسرائیل، نام او در همه جا نقش بسته است.
در فلسطین، او توانست محور مقاومت را از جنوب لبنان تا غزه به شبکهای از توان نظامی و معنوی تبدیل کند.
و در افغانستان، نگاه او امنیت محور و انسانی بود؛ او تهدید داعش خراسان را نه صرفاً تهدیدی برای ایران، بلکه تهدیدی برای تمام ملت ها و افغانستان نیز میدانست و بر گفتگوی ملی و حفظ وحدت میان اقوام افغانستان همواره تأکید داشت.
اگر بخواهیم در مورد نوآوریهای سلیمانی در دپلماسی میدانی و مدیریت بحران صحبت کنید باید گفت که قاسم سلیمانی مفهوم تازهای از «دیپلماسی میدانی» را وارد ادبیات سیاسی خاورمیانه کرد. او میان اتاق جنگ و اتاق مذاکره فاصلهای نمیدید؛ میدانست که میدان و دیپلماسی، دو بازوی یک حقیقتاند.
در مدیریت بحران، روش او تلفیق تدبیر و اعتماد مردمی بود؛ بهجای تکیه بر ارتش رسمی، نیروهای مردمی را آموزش داد، سازمان دهی کرد و به آنان ایمان بخشید.
این سبک مدیریت، امروز به «درسهای مدیریتی مکتب سلیمانی» تبدیل شده است:
- حضور در میان مردم نه بر فراز آنان.
- تصمیمگیری با دادههای واقعی میدان.
- ترجیح مسئولیت بر نمایش.
- و پیوند میان تدبیر عقلانی و ایمان عملی.
سلیمانی در واپسین سالهای حیات خود، از واژهای سخن گفت که بعدها در تحلیلهای سیاسی و فلسفی بسیار تکرار شد: «تمدن مقاومت.»
او بر این باور بود که مقاومت تنها ابزار بقا نیست، بلکه زیربنای تمدنی است که در برابر تمدن سلطه غربی قد علم میکند.
تمدن مقاومت بر محور «انسانِ مقاوم» استوار است؛ انسانی که در برابر ظلم میایستد، اما از نفرت تغذیه نمیکند.
سلیمانی با نگاه عمیق تمدنی، توانست مقاومت را از یک جریان نظامی به یک پروژه فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی تبدیل کند. در این معنا، او نه صرفاً فرماندهی نظامی، بلکه «معمار تمدن مقاومت» بود.
گفتار سلیمانی نرم بود و رفتارش سخت. او دشمن را تحقیر نمیکرد، بلکه حقیقت را آشکار میساخت. در برابر امریکا و اسرائیل، نه با شعارهای تند، بلکه با عقلانیتِ میدان ایستاد. او معتقد بود که بزرگ ترین شکست استکبار، زمانی است که ملتها بر خود تکیه کنند.
قاسم سلیمانی، در روزگار بحران معنا، یادآور معنای راستین انسان بود؛ انسانی که هم در میدان جنگ میرزمد، هم در میدان اخلاق میدرخشد، و هم در میدان تفکر تمدنی میاندیشد. مکتب او دعوتی است به بازسازی درون، به صداقت در سیاست، و به اتحاد در امت اسلامی.
شهادت او، پایان یک فصل نبود، آغاز فصلی است که در آن مقاومت به تمدن بدل میشود، و انسانِ مقاوم، محور آینده جهان اسلام قرار میگیرد.
مکتب سلیمانی اگر در جان نخبگان و مدیران کشور های اسلامی نهادینه شود، میتواند راهنمایی برای ساخت «جامعه عدالت محور، آزاد و اخلاقی» باشد؛ همان آرمانی که او جانش را بر سر آن نهاد.


