گاهی یک ملاقات ساده، بیش از هزاران گزارش خبری میارزد.
گاهی در پشت یک دروازه معمولی در یکی از محلههای پرجنب و جوش شهر مشهد مقدس، جهانی از معنا و انسانیت نهفته است که شاید بارها نام و تصویرش را در رسانهها دیده باشیم، اما وسعت واقعیاش را تنها زمانی درک میکنیم که پای صحبتش بنشینیم و از نزدیک در فضایی که آفریده نفس بکشیم.
چند روز پیش، به دیدار مردی رفتم که نامش را شنیده بودم و میدانستم پیش از این سوژه مستندها و گزارشهای بسیاری بوده است، اما وسعت روحش را از پشت هیچ دوربینی نمیتوان دید.
محمدحسین جعفری؛ هنرمندی که فلج اطفال بدنش را به ویلچر نشاند، اما ارادهاش را نه.
او که سالهاست در «خانه هنر افغانستان» در شهر مشهد مقدس در محلهای به اسم گلشهر، پناهگاهی برای هنر و کرامت مهاجران ساخته، برای من نه فقط یک هنرمند، که نمادی از آن چیزی شد که افغانستان میتوانست باشد، اگر…!
این یادداشت، یک گزارش خبری خشک و خالی نیست.
این روایت شخصی من است از ساعتی که در میان رنگها، مجسمهها و شاگردانش گذراندم؛ از مردی که به من یادآوری کرد که هنر فقط زیباییآفرینی نیست، که گاه «هنر، نفس کشیدن در دنیایی است که نفس کشیدن را از تو گرفتهاند.»
آنچه در ادامه میخوانید، نه مصاحبهای رسمی، که تأملی است بر زندگی و فلسفه مردی که ویلچرش را پلی ساخت برای عبور از مرزهای تنهایی، تبعیض و ناامیدی.
با من همراه شوید به خانهای که در آن، هر تابلو یک فریاد است و هر هنرجو، یک امید.
روزی که به دیدار محمدحسین جعفری رفتم، نمیدانستم آیا با یک انسان معمولی روبهرو خواهم شد یا با اسطورهای زنده از اراده و صبر.
تا آنکه قدم به «خانه هنر افغانستان» در گلشهر گذاشتم، صدای زندگی را از بومهای رنگین این خانه میشنیدم.
در هر گوشه، تابلویی و هنری آویخته بود که گویی از دل خاک افغانستان سر برآورده است؛ رنگها و نقشها پیامآور امید بودند و خطوط، بازتاب رهایی.
در آن فضا، محمدحسین جعفری بر صدر میز نشسته بود و شاگردانش هر یک درگیر خلق اثر هنری بودند؛ یکی مشغول کپیبرداری از مدل نقاشی، دیگری در حال شکل دادن به نقش عقاب با گل رس، یکی دیگر برای کتاب داستان نقاشی میکرد و دیگری به خوشنویسی مشغول بود.
دیوارها، سقف و حتی راهپلهها آکنده از نقش و هنر بود؛ بازتاب روح خلاقانهای که در هر گوشه خانه جاری بود.
محمدحسین جعفری را دیدم؛ مردی نشسته بر ویلچر، اما با ارادهای استوار و نگاهی بلند.
در همان چند دقیقه، دریافتم که در برابر انسانی ایستادهام که از دل رنج، معنا ساخته و هنر را به زبان امید و مقاومت ترجمه کرده است.
جعفری متولد ۱۳۵۵ است؛ مردی که در ششماهگی با خانوادهاش به ایران مهاجرت کرد و در کودکی گرفتار فلج اطفال شد.
او مهاجر بود و به ظاهر معلول؛ دو واژهای که در ظاهر نشانهی ضعفاند، اما در وجود او به دو بال پرواز بدل شدند.
او در سختترین شرایط، از درد خویش نردبانی ساخت تا به افق هنر و انسانیت صعود کند.
سه حوزهی فعالیت او: هنر، توانبخشی و خدمات اجتماعی، سه حلقه از زنجیرهایاند که با عشق و ایمان به هم پیوستهاند.
جعفری، نقاش و مجسمهساز است که میدانست هنر فقط تصویر نیست، درمان است؛ نه تزیین دیوار، بلکه ترمیم جان است.
او هنر را به میان مهاجران آورد، در مسجدها و خانهها کلاس گذاشت و به شاگردانش گفت: «هنر یعنی مبارزه و توانستن، حتی وقتی بدن نمیتواند.»
در روزگاری که مهاجران افغانستانی امکانات محدود داشتند و نه امیدی به فردا، او با همکارانش مرکز هنرهای تجسمی «اندیشه» و سپس «خانه هنر افغانستان» را بنا کرد؛ پناهگاهی که از دل رنج، زیبایی و عشق میزاید.
امروز چندی از شاگردان او در دانشگاههای هنر تا مقطع دکترا تحصیل کرده و خود آموزگار نسل تازهای از هنرمندان مهاجرند.
اما جعفری تنها به هنر بسنده نکرد.
او درد را شناخت و برای درمانش برخاست.
با یاد و اندوه از دست دادن دوست معلولش علیجان، «اتحادیه معلولین و جانبازان افغانستان» را بنیاد نهاد و بعدتر آن را در قالب «باشگاه غدیر» ادامه داد.
آنجا دیگر کسی ترحم نمیخواست؛ هرکس که وارد میشد، کرامت مییافت، آموزش میدید، و دوباره به چرخهی زندگی بازمیگشت.
فیزیوتراپی، هنردرمانی، آموزش بریل و زبان اشاره؛ همه با شعار مقدسش: «خدمت با حفظ عزت.»
او رستوران «شبهای کابل» را هم با همین نگاه ساخت؛ نه فقط برای فروش غذا، بلکه برای چشاندن طعم فرهنگ افغانستان به مردم مشهد.
آنجا جایی است که افغانستانی و ایرانی، دور یک میز مینشینند و از دوستی میگویند.
جعفری حتی تصمیم میگیرد که از درآمد این رستوران بخشی را صرف خدمات برای معلولان کند.
او باور دارد که کار خیر باید از دل کار روزمره بجوشد، نه از باقیماندهی آن.
اما پرسش اصلی اینجاست: چگونه است که مردی با چنین محدودیتهای جسمی و اقتصادی، اینهمه وسعت روح دارد، در حالیکه بسیاری از صاحبان قدرت و ثروت در افغانستان (به ویژه در زمان جمهوریت)، با داشتن همه امکانات، جز ویرانی و تفرقه به میراث نگذاشتند؟
رؤسای جمهور و وزیران ما، که باید معمار وحدت میبودند، خود بذر جدایی و تفرقه کاشتند.
کرزی و اشرف غنی و تیمشان، بهجای ساختن پل میان اقوام، دیوار تعصب را بلندتر کردند.
آنان قدرت را ابزار حفظ خویش دانستند، نه خدمت به مردم؛ اما جعفری با کمترین امکانات، نسلی را ساخت که با هنر، انساندوستی و ایمان زندگی میکنند.
محمدحسین جعفری، نه رئیسجمهور بوده، نه وزیر، نه وکیل مجلس و نه تاجر ثروتمند؛ اما برای مردمش کاری کرد که هیچیک از قدرتمندان نکردند.
او به ما یاد داد که وطن را فقط با سیاست نمیتوان ساخت، بلکه با انساندوستی و انسانسازی و همدلی باید آن را زنده کرد.
او هنرمند است، اما بیش از آن، فیلسوفی است که فلسفهاش بر پایهی عشق به انسان است.
از دید او، هنر نه تجمل که جهاد است و مبارزه؛ جهاد در راه کرامت انسان.
وقتی از او درباره نخستین سفرش به افغانستان پرسیدم، گفت: «افغانستان را نه زیستهام، بلکه گریستم.»
اما همین گریه، سرچشمهی درک عمیق او از وطن شد.
او نخست خواست برگردد، اما نگاه هنریاش مانع شد؛ گفت: «اگر منِ هنرمند نتوانم زیبایی را در ویرانهها ببینم، پس هنر چه سودی دارد؟»
و ماند تا بسازد، نه برای خود، بلکه برای آنکه یاد بگیریم که هنوز میشود زیبا دید، هنوز میشود متحد شد و ساخت.
محمدحسین جعفری برای من نماد افغانستان آینده است؛ افغانستانی که دیگر به تبار، زبان یا مذهب نمینگرد، بلکه به انسان نگاه میکند.
در چهرهی او، من سیمای یک ملت را دیدم که از خاکستر جنگ و تبعیض برمیخیزد.
او ثابت کرد که معلولیت جسمی، محدودیت نیست؛ و مهاجرت، تبعید نیست؛ بلکه هر دو میتوانند مأموریتی باشند برای معنا دادن به رنج و زندگی.
امروز اگر در افغانستان، هر مقام و سیاستمدار تنها به اندازهی یکدهم جعفری به مردمش عشق میورزید، ما نه گرفتار فقر فرهنگی بودیم، نه قربانی تعصب.
اما تاریخ گواه است که گاه صاحبان مقام، بیمایه از معنا بر تخت قدرت تکیه میزنند، و صاحبان معنا چون آقای جعفری، در سکوت و سادگی، جهان پیرامونش را روشن میکنند.
خانه هنر افغانستان در گلشهر، برای من فقط یک مکان نیست؛ مکتبی است از امید، که از درون رنج مهاجرت زاده شده است.
هر تابلو آن، فریاد میزند که «میشود انسان ماند، حتی وقتی جهان بیانسانی میکند.»
و من از خانهی کوچک هنر بیرون آمدم، اما احساس کردم از دروازهی جهان گذشتهام؛ خانهای که در درونش، جهان به وسعت انسان میتپید.
بیرون شدم با این باور که «افغانستان آینده» را نه سیاستمداران بیکفایت، بلکه هنرمندانی چون او خواهند ساخت؛ مردانی که از دل تاریکی، چراغ میسازند.
وقتی از خانهی هنر افغانستان بیرون آمدم، آهی آرام و سنگین از سینهام برخاست.
نگاهی به آسمان انداختم؛ آسمانی که گویی به اندوه انسان سر فرود آورده بود.
در ذهنم جملاتی یکی پس از دیگری میچرخیدند، تا آنکه صدایی از درونم زمزمه کرد: «هرکه رنج میبرد و باز هم عشق میورزد، از پیامبران بیوحیِ زمین است.»
آنگاه دریافتم که ما نیز، هرگاه گوش جانمان را بگشاییم و الهام ناپیدای عشق را بشنویم، پیامبران کوچک الهیایم؛ بیآنکه جبرئیلی بر ما فرود آید، اما با نوری که از درون میتابد.
در همان لحظه، قلبم سخت به درد آمد و گریستم… گریستم نه از اندوه، که از شرمِ انسانهایی که میتوانستند بسازند و نساختند، و از شوقِ مردی که همهی درها بر او بسته بود، اما او از دیوارِ اراده، راهی گشود.
جعفری از این دست است؛ پیامبری خاموش، که با رنگ و مهر، ایمان را دوباره معنا کرده است.
او ثابت کرده است که معجزه، نه در سیاست، که در اراده است؛ نه در قدرت، که در خدمت؛ نه در گفتار، که در کردار.


