در نگاه اول، تصویر ویدئویی از تنش لفظی میان ترامپ و زلنسکی در کاخ سفید شاید برای بسیاری از ناظران جهانی به مثابه یک درگیری شخصی بین دو رئیسجمهور باشد. اما آنچه که این درگیری نمایان میکند، فراتر از یک تقابل ساده است. در حقیقت، در این دیدار، ما شاهد یکی دیگر از نمونههای بارز سیاستهای جنگطلبانه امریکا و تاثیر آن بر کشورهای مختلف، از جمله اوکراین، هستیم. تحلیل این رویداد، به ویژه در ارتباط با موقعیت کنونی اوکراین و نقش پر رنگ ایالات متحده در ایجاد و دامن زدن به این جنگ، امری ضروری و حائز اهمیت است.
امریکا به عنوان قدرتی بزرگ و فراگیر در سیاستهای جهانی، همواره در پس پرده بسیاری از جنگها و بحرانهای بینالمللی قرار دارد. این کشور با فروش تسلیحات نظامی به کشورهای مختلف، همواره در تلاش است تا منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را تأمین کند. جنگها، به ویژه در منطقه اروپا و خاورمیانه، به شکل فزایندهای به عنوان ابزارهای موثر برای دستیابی به این اهداف قرار گرفتهاند.
به طور خاص، در جنگ اوکراین، ایالات متحده نقش آشکاری در تحریک و تشدید تنشها داشته است. سیاستهای جنگطلبانه و فرافکنی اتهامهای بیپایه به روسیه، نه تنها منطقهای را به آتش کشیده، بلکه موجب ویرانی و بیخانمانی میلیونها انسان در اوکراین نیز شده است. حمایتهای نظامی و مالی امریکا از اوکراین در قالب تسلیحات و تجهیزات، به جای کمک به صلح، تنها در پی تعمیق بحران و وارد ساختن هزینههای انسانی سنگین به مردم اوکراین است.
ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، به رغم وعدههای اولیهاش مبنی بر اداره یک کشور مستقل و آرام، به یک دلقک و نماینده پرچمدار غرب تبدیل شده است که به هر دستور و خواسته امریکا تسلیم میشود. او به عنوان یک سیاستمدار که در دنیای واقعیت و تجربه سیاسی جایگاهی ندارد، به ابزاری در دست غرب تبدیل شده است. از یک سو، زلنسکی به طور مداوم با تقاضای کمکهای نظامی و مالی از کشورهای غربی، کشورش را به سمت نابودی پیش میبرد و از سوی دیگر، با سیاستهای نژادپرستانهاش علیه روسزبانها در اوکراین، به آتش این جنگ دامن زده است. در واقع، سیاستهای داخلی او که به سرکوب و کشتار روسزبانها و تهدید به نابودی فرهنگ و زبان روسی در اوکراین منجر شد، زمینهساز حمله روسیه به این کشور بوده است.
در دیدار اخیر با ترامپ، شاهد تحقیر و تحریمهای لفظی رئیسجمهور امریکا نسبت به زلنسکی بودیم. ترامپ که همواره با زبان خشونتآمیز و اهانتآمیز سخن میگوید، در مقابل زلنسکی ایستاد و او را متهم به بیاحترامی و ضعف کرد. سخنانی چون «تو ضعیف هستی و کشورت در حال نابودی است» و «اگر ما نبودیم، کشورت از بین میرفت» به وضوح نشاندهندهی نگاه تحقیرآمیز امریکا به متحد خود است.
این مسأله بهویژه هنگامی که ترامپ به زلنسکی میگوید «تو باید قدردان باشی»، ابعادی پیچیدهتر پیدا میکند. این اهانتها و تهدیدها تنها نشاندهنده رفتار تحقیرآمیز امریکاست، بلکه بیانگر میزان وابستگی و ضعف دولتهای دستنشانده در برابر امپراتوری استعماری غرب است.
سیاستهای امریکایی نه تنها به ضرر کشورهای تحت سلطه همچون اوکراین است، بلکه کشورهای اروپایی نیز در معرض آسیبهای جدی قرار دارند. ایالات متحده با دخالت در بحران اوکراین، اروپا را به طرز دردناکی به دام جنگی کشانده است که تنها برای منافع خود دست به آن زده است. اروپا که ناچار است به سیاستهای خارجی امریکا در قبال بحرانها و جنگها پیروی کند، در واقع به نقطهای رسیده است که هزینههای سنگین اقتصادی و اجتماعی این جنگها را میپردازد. بحران پناهندگان، تورم و مشکلات اقتصادی ناشی از جنگ، تنها برخی از تبعات این سیاستهای جنگطلبانه هستند.
این ماجرا تنها مختص به اوکراین نیست. دولتهای دستنشانده و نوکر همیشه از سوی قدرتهای بزرگ تحقیر شدهاند. یک نمونه روشن آن، تحقیر اشرف غنی رئیسجمهور افغانستان از سوی ترامپ در پایگاه نظامی بگرام بود. ترامپ با تحقیر کامل به غنی گفته بود که باید در کنار سربازان امریکایی بایستد و در نهایت غنی در شرایطی که رئیسجمهور یک کشور بود، همچنان در برابر ترامپ ذلیل و عاجز به نظر میرسید. همین سیاستها باعث شد که دولت افغانستان تحت فشارهای خارجی و عدم توانایی در مقابل حاکمیت خارجی، سرانجام سقوط کند.
به طور کلی، وضعیت کنونی اوکراین، همچون افغانستان، نشاندهنده یک روند تکراری در سیاستهای امریکا است. دولتهای دستنشانده و نوکر همواره در سیاستهای غرب به هیچوجه حق انتخاب ندارند و در نهایت به ابزارهایی برای تحقق منافع قدرتهای بزرگ تبدیل میشوند. در نهایت، سرنوشت تمامی این دولتها یکی است: تحقیر، فریب و نابودی. به نظر میرسد که تنها راه نجات برای این کشورها، بازگشت به هویت مستقل و مقاومت در برابر فشارهای خارجی است.
این تحلیلی است از واقعیتهایی که بسیاری از ما در پشت پرده سیاستهای جهانی نمیبینیم. اما آنچه که واضح است این است که مردم کشورهای دستنشانده، هرچقدر هم که از خود قدرت نشان دهند، در نهایت در دایره یک سیاست جهانی تسلیم خواهند شد. این تحلیل ما را به این نتیجه میرساند که تنها با بازسازی روابط انسانی و احترام به حق حاکمیت کشورهای مستقل، میتوان به یک صلح پایدار دست یافت.
نویسنده: م. کهریزنوی